روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

مرخصی و کدبانوگری
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱   کلمات کلیدی:

دیروز رو مرخصی بودم..البته اگه فک می کنین تونستم یه دو ساعتی بیشتر بخوابم سخت در اشتباهید...چون که بنده همچون یک خانوم سحر خیز راس ساعت 7 باید دم در آزمایشگاه می بودم تا آزمایش مخصوص طب کار و اعتی××اد انجام می دادم...بدبختی اینه که من نمی دونم این قوانین کلینیک هارو کدوم آدم باهوشی تعیین می کنه؟؟؟شما فکر کن بیش از 500 نفر آدم باید آزمایش خون و ادرار میدادن و تازه بیش از 700 نفر هم باید تست بینایی سنجی و شنوایی سنجی میدادن بعدا روال کار کلینیک هم این جوری بود که فقط تا ساعت 10  ملت رو ویزیت می کردند...بعدا شما فکر کن فقط دو نفر آدم غرغرو برای گرفتن نمونه خون از این همه آدم  وجودداشت و البته برای گرفتن نمونه ادرار هم فقط 4تا توالت وجود داشت که از این تعداد یه دونه توالتشم فرنگی بود و البته مردم معمولی هم برای اجابت مزاج از همین توالتها باید استفاده می کردند..خلاصه با هر بدبختی بود دو تا آزمایش رو روز 5شنبه انجام دادم و برای یک آزمایش ادرار ناقابل  مجبور شدم که دیروز یعنی شنبه رو مرخصی بگیرم..البته همچین هم بد نشد...چون دیروز به شدت کدبانو شدم و سه مدل غذا برای دیروز و امروزمون پزوندم...کوکو تره برای ناهارم...کباب تابه ای برای شاممون و لوبیا پلو برای امروزمون ....یه عالمه سبزی خوردن و شیوید پاک کردم...خونه رو گردگیری کردم..دو سری لباس شستم .خونه رو جارو کشیدم...تی(طی)کشیدم..رو تختی و رو بالشیهارو عوض کردم و کلا ست روبالشی و رو تختی رو از آبی به صورتی تغییر دادم..کیک پختم...فالوده طالبی درست کردم و تا همسر از در وارد شد با فالوده طالبی به استقبالش رفتم ...خلاصه که دیروز متوجه شدم خانومای خانه دار خیلی بهتر و بیشتر از زنان کارمند می توانند زنانگی به خرج بدهند و دلهای شوهرانشان را به دست آورند...

راستیاتش تو روزهای وسط هفته که سرکار میام خیلی خسته ام...خدایی خیلی سخته آدم صبح  از ساعت 10 دقیقه به 6 از خونه بزنه بیرون و تازه ساعت 4 و نیم برسه خونه..تازه شیفت دوم کاریش هم از اون به بعد شروع بشه...شستن ظروف...پختن شام و ناهار روز بعد برای هردومون...آماده کردن صبحانه همسر...مرتب کردن ظاهر خونه و آخر سر اگه وقتی باشه مرتب کردن وضع و ظاهر خودم..دروغ نگم تنها کاری که به همسر سپردم اتو کردن پیراهن هاش هستش ...و چنانچه آخر هفته ها خونه رو گردگیر ی و تمیز کنم همسر جان وظیفه جارو برقی کشیدن رو به عهده می گیره.. راستی خانومای کارمند شما چه جوری کارهاتون رو انجام میدین ؟؟؟وقت کم نمیارین؟؟؟آیا کارهای خونه رو با همسرانتون تقسیم کردین یا خودتون همشو به تنهایی انجام میدین؟؟؟

دوستان نوشت:دوستای خوب بلاگفایی در جریان باشید که من نمی تونم هیچ کدومتونو بخونم چرا که صفحه وبلاگاتون برای من باز نمیشه...میگم بچه ها شما می تونین بلاگفایی هارو بخونین یا این فقط مشکله منه؟؟؟

خدانوشت:خدایا نعمتهای سلامتی و دله خوش رو از عزیزانه من دریغ مکن و تمام و کمال این دو نعمت بزرگ رو بهشون ارزانی بدار

 


امروزه روزی که بی وقفه از خدا آرزو می کردم
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧   کلمات کلیدی:

4سال پیش در چنین روزی

امروزه روزی که بی وقفه از خدا آرزو می کردم

از اول صبح دلشوره عجیبی تو دلم بود..انگار یه طشت رخت تو دلم می شستن..بی اغراق شب قبلش بیشتر از 3 ساعت خواب به چشمام نیومده بود..من بودم و یه دنیا دلهره و اضطراب ...امروز روزی بود که بارها و بارها از خدا خواسته بودم زود زود برسه تا رابطه من و تو رسمی بشه تا از شر این همه دیدارهای دزدکی و با ترس  خلاص بشم که خلاص بشیم

امروزه روزی که می خواستم دست این عشقو من رو کردم

امروز از اول صبح منتظر این بودم تا با سربلندی تمام تورو به همه فامیل نشون بدم تا همه انتخاب منو ببینن و به انتخابم آفرین ها بگن..میدونی من برای داشتن تو و برای بودن با تو با همه جنگیده بودم و امروز روزی بود که می تونستم به ثمر نشستن عشقمونو ببینم و همه جا جار بزنم که دوستت دارم.بی محابا و بدون ذره ای ترس

یادته از اول صبح گوشی به دست بودیم ...تو زنگ می زدی و تمام وقایع اون خونه رو با جزییات تمام برام تعریف می کردی و از اون ور من جزییات رو مو به مو برات می گفتم تا خدایی نکرده چیزی از چشم تو پنهون نمونه...من دنبال تزیین میز میوه و جایگاه عروس و دوماد بودم و تو دنبال تزیین پارچه ها و جای حلقه و سبد گل و خرید شیرینی بودی...

ساعت 6 بود که با اون کت و شلوار سرمه ای شیک وارد شدی...بدون اغراق من تا به اون روز این همه خوش تیپ و خوشگل ندیده بودمت...یه سبد گل بزرگ هم دستت بود..با دیدن سبد کلی به انتخابت آفرین گفتم...بازم مثل همیشه همه چی شیک و فانتزی...سبد بیشتر شبیه یک سطل بزرگ چوبی بود و توش پر بود از گل های رز هلندی کرم رنگ با کلی گل زیبای دیگه که من اسمشونو بلد نبودم

و راس ساعت 8 بعد از اجازه از خانواده ام؛دست چپمو که از شدت خجالت سرد سرد شده بود تو دستای گرم و مردونه ات گرفتی...بعد انگشت دومم رو بین دو انگشت شست و اشاره ات گرفتی و حلقه عشقمونو تو دستم کردی و من برای همیشه نشون کرده تو و عشق تو شدم و صدای دست و سوت و هلهله تو فضا پیچیده شد

و بدین ترتیب من و تو رسما و برای همیشه مال هم شدیم

امروزو من به تو مدیونم ..دنیامی من ازت ممنونم

این عشقو با همه خوبیهاش دارم از تو قدرتو می دونم

بله به همین راحتی و خوشمزگی 4 سال از روز بعله برونمون گذشت

همسرم .مهربونم ایشالا که همیشه سایه گرمت بالای سرم باشه و همیشه زنده و سلامت باشی...گله من به خاطر همه چی مرسی...مرسی که دوستم داری.مرسی که هوامو داری و مرسی که با منی .دوستت دارم گله من

خدانوشت:خدایا من چه جور می تونم شاکر این همه مهربونی و کرامت تو باشم؟؟؟خدایا هزاران هزار بار تو را سپاس...خدایا مثل همیشه سلامتی و دله خوش به عزیزانم اعطا کن

صرفا جهت یادآوری:دوستای عزیزی که قرار شد با عروسک کوکی عزیز 7 هفته تمام به پابوس امام رئوف امام رضا برن یادشون باشه امروز روز چهارشنبه و روز خوندن صلوات خاصه هستش..التماس دعا


یه پست روزانه
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦   کلمات کلیدی:

نمیدونم چرا وقتی مشکلات بهم هجوم میارند و یه جاهایی حس می کنم کم آوردم،شروع به پر خوری می کنم؟؟؟یعنی همین دیروز نصف یه ظرف بستنی شاتوتی رو خودم به تنهایی خوردم!!!تازه عصری هم که همسر اومد دو تاظرف خوشگل بستنی خوری رو برداشتمو توش رو پر از بستنی وانیلی کردم و یه عالم هم روش ژله و پودر نارگیل و پودر پسته و گردو خرد شده و موز اسلایس شده و کنجد گذاشتمو دوتایی باهم نوش جون کردیم...بعد شما ناهار و شام و ایضا کلوچه هایی که همکارم از شمال آورده بود و هندوانه و سیب و شکلات و ووو........رو هم بهش اضافه کنین ....یعنی دیگه حالم از خودم بهم می خوره وقتی شیکممو تو آینه می بینم...شدم عینهو بامشاد...حالا ببینم خیر سرم  می تونم از شنبه بیوفتم تو خط رژیم گرفتن و مانکن شدن یا نه؟؟؟نیشخند

...............................................................................................................

شنبه برای عرض تبریک به مناسبت روز مادر راهی خونه مادرشوهر شدیم..اتفاقا خواهرشوهر اینا هم بودند...بعدا خواهرشوهرم اینقذه مهربون شده بود که حد نداشت...یعنی من هرچی منتظر نشستم که تیکه ای چیزی نثارم کنه نکرد که نکرد و من همچنان در خماری تیکه بارون شدن سوختمزبان....خلاصه من نمیدونم روز شنبه خورشید از کدوم طرف طلوع کرده بود.شما می دونین؟؟؟چشمک

..............................................................................................................

احتمالا یه سری کار اداری برام پیش اومده که 4شنبه یا شنبه رو مجبور به گرفتن مرخصی هستم...و من انجام تمام این کارهای اداری رو به فال نیک می گیرم...خدا کنه بشه اونچه که من بیچاره 5ساله در انتظارش می سوزم

............................................................................................................

خدانوشت:خدایا من می دانم آنچه که برایم و برایمان مقدر فرموده ای به صلاح من و ماست ..اما از تو می خواهم آنچه به صلاح من و ماست بهترینها باشد..خدایا مثل همیشه تن سالم و دله خوش و آرامش رو به عزیزان من ارزانی بدار .ای خدای خوبه من مثل همیشه تن سالم و دله خوش رو به عزیزان من ارزانی بدار.ای ارحم الراحمین

 

 

 

 


پیک نیک از نوع پشت بومیش
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤   کلمات کلیدی:

 

روی تخت دراز کشیدم و همچون یک سربا××ز وظیفه شناس گوش به فرمان اوامر همسر هستم...موهام دورم پریشونه ....با نوک انگشتام موهامو که فاصله انداخته بین متکا و پوست گردنم کنار میزنم تا خنکای متکا به اعماق پوست عطشناکم برسه...یهو چشمام روی عکس عروسیمون زوم میشه ...یک عروس و دوماد دوست داشتنی!!!با یه لبخند ملیح...نمی دونم چرا هروقت این عکسو می بینم ناخودآگاه لبخند رو لبام میاد؟؟؟از دیدن عکس دل می کنم ....همین جور که دارم اتاق رو با چشمام جستجو میکنم یهو یه نسیم کوچولو ؛پرده های نباتی رنگ پولک پولکی اتاق خواب دوست داشتنیمون رو یه تکون میده...اوه..یادم می افته دیشب پنجره رو خودم  باز کرده بودم بلکه یه نسیم یا نیمچه نسیم منو از اون گرمای وحشتناک نجات بده؛امااا زهی خیال باطل...شب قبل بدجور هوا گرم و شرجی بود...نمی دونم شاید هم هوا گرم نبود... این من بودم که تب دار بودم چون هرچی بدنم رو روی خوشخواب می کشیدم تا کمی بدنم خنک بشه؛فایده نداشت که نداشت...حتی اون مشت مشت آبهایی که به صورت و دستام می ریختم ؛هم بی نتیجه بود...

صدای همسر رو می شنوم که از رو گوشی پیجم میکنه!!!خانوم خانوما اول آب کولرو بزن و بعدش کولر رو روشن کن...دستورات رو یکی یکی اجرا می کنم...اوووووووووووم...کولر که روشن میشه یه حس خوب و یه بوی خوب تر تو خونه جریان پیدا می کنه...من از بچگی دیوونه اون بوی ابتدایی کولر بودم...بوی آبی که رو پوشالها  می خوره و به آدم حس تازگی و طراوت میده..تند تند نفس عمیق می کشم که اون بوی دوست داشتنی رو داخل ریه هام کنم... یهو یه ایده توپ به ذهنم میاد...سریع میدوم به سمت یخچال..هندونه رو از تو یخچال بیرون می کشم..دو تابرش نیم دایره رو هندوانه محبوب می زنم  و همون جور با پوست تو بشقاب میزارمشون...چادر گلدار سفید -صورتیه نمازمو رو سرم می اندازم و میپرم تو پشت بوم...بله دیگه...همین جور الکی الکی یه پیک نیک دونفره توپ رفتیم اونم به صرف چی؟؟؟هندونه شتری!!!بفرمایید هندونه

خدانوشت:خدایا تورو به خاطر همه داده هایت شکر...خدایا به همه عزیزان من  نعمت سلامتی و دله خوش و آرامش رو بچشون....خدایا خیلیا قرض دارن و درمونده شدن خدایا خودت دستشونو بگیر


روزتون مبارک
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳   کلمات کلیدی:

 

خداوند زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این

مخلوق می کنید؟خداوند فرمود:

آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او  بکار ببرم  اطلاع دارید؟؟؟

 

او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، با بیش از دویست

قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی.

 او آنها را باید برای تولید انواع غذاها

بکار ببرد، او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش

را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید.

 او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام بدهد.

فرشته تحت تأثیر قرار گرفت.

”فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!“

و آیا این یک مدل استاندارد است؟

”اینهمه کار برای یک روز ... تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن”.

 خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد.

وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.

فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد.

 اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“

خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام.

نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود.

 

فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟

خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند.

فرشته گونه های زن را لمس کرد

” خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند! شما  مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای.“

”او چکه نمی کند.... این اشک است“ خداوند گفته فرشته اصلاح کرد.

فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟“ 

و خداوند فرمود:”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل

رنجها و غرور اش است.“

این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. تو فکر همه چیز را کرده ای. زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“

 

 

آری او واقعاًشگفت انگیز است! زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند.

او مشکلات را پشت سر می گذارد و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد.

او شادی، عشق و  اندیشه را با هم دارد. او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد.

او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، گریه می کند وقتی که

خوشحال است و می خندد وقتی که ترسیده است.

 

او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد.

 

وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک می برد.عشق او مطلق و بدون قید و شرط است.

وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند.  و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود.

 او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد.او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد. 

او فقط یک اشکال دارد.

 

فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...!!

دوستای خوبم ...روزتون مبارک


لحظاتی با مترو
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠   کلمات کلیدی:
آقا .خانم من اینکاره نیستم
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸   کلمات کلیدی:

دیروز از اول صبح تا ساعت 3 ونیم به جای همکار باردارم انجام وظیفه کردم...ایشون در ماه هفتم بارداری هستند و قرار هستش که 2ماه دیگه به سلامت برن و زایمان کنن والبته تا مدتی هم تو خونشون بچه داری کنن اما از الان من بیچاره تا زمانی که جانشین ایشون مشخص نشه رو ویبره خواهم بود...راستش اصلا از کار این خانوم همکار خوشم نمیاد...یکی از دلایل اصلی این عدم موافقت این هستش که این خانوم کارمند مستقیم آقای مدیر (یادتونه که چه بلایی سر من آورد؟؟؟)و معاون ایشون هستش سبز..راستش من و این آقای مدیر به هیچ عنوان آبمون توی یه جوی نمیره...اون می خواهد حرف حرف خودش باشه و من نمی تونم اگه حرف ایشون اشتباه بود مثل بوغ بشینم و فقط نگاش کنم و عین بز براش سر تکون بدم..علت بعدی ناراحتی بنده از پذیرفتن این شغل این هستش که ارباب رجوعانی بس بی ادب و گاها نفهم داره...ازاون تیپ آدما که از موضع بالا حرف میزنن و هیچی نیستن ...خب کار خوده من هم ارباب رجوع داره..اما ارباب رجوعانی فهمیده ...درسته گاهی به آدم زجر میدن اما خب آخر سر با خوبی و خوشی کارشون راه می افته و اونها خجسته کلی ازت تشکر می کنند و میرن...و دلیل دیگه اش این که من آدمی نیستم که بتونم به اون مجموعه مدیریت داشته باشم...راستشو بخاین هرکس جای خانوم همکار میشینه باید خیلی آدم راحتی باشه...دستور بده براش چای بیارن .غذاشو بیارن.از عابر بانکش پول بگیرنو بیارن . اگه کسی کارشو به درستی انجام نداد یه داد و هوار سرش راه بندازن اون سرش ناپیدا  و....اما من به شخصه این مدل شخصیت رو ندارم و از این کارها هم بی زارم...یعنی فکر کن یکی برام یه کار انجام بده از بس تشکر میکنم و میگم لطف کردین که طرف حسابی جوگیر میشه...خب من شخصیتا این مدلی هستم و هیچ کاری هم نمی تونم بکنم..شاید پیش خودتون بگین خب چه ایرادی داره تو جایگاه خانوم باردار باشی و اما اهل دستور دادن و داد و هوار نباشی اما با عرض معذرت از همه شما باید بگم که اون جایگاه و اون شغل نیاز به یه دیسپلین خاص داره چرا که اگه بخواهی یکم شل بدی هیچ کس حرفتو نمی خونه و نتیجه اش میشه اینکه جریان اون چند ماه پیش رخ میده و من بیچاره مغضوب میشمو و در شرف اخراج از اداره قرار میگیرم...واسه همینه که من از همین حالا به شدت استرس دارم که نکنه این مردک منو به عنوان جانشین اون خانوم انتخاب کنه...بدبختی من اینه که همه منو قابل اطمینان می دونن..آقا ما نخواهیم زیاد امین باشیم کیو باید ببینیم؟؟؟آقا ما نخواهیم اونجا کار کنیم کیو باید ببینیم؟؟؟اصلا من اعصاب ندارم...تو این خراب شده هم اگه کسی تو جایگاه خودش نباشه که کارشو انجام نمیدن که ...نتیجه اینکه بنده در حال حاضر یه زهرا هستم با یه عالمه کار و یه میز شلوغ و پر از نامه و یه کارتابل مملو از نامه های ارجاعیکلافهبرم به کارهام برسم پس فعلابای بایماچ

پ.ن:بچه ها میشه ازتون خواهش کنم برام دعا کنین با خوبی و خوشی شر این کار از سر من کم بشه؟؟؟باور کنین یه دنیا ممنونتون میشما

پ.ن:میگم دیروز بعد از تموم شدن کارهام همسر یکم زودتر از همیشه اومد دنبالمو راهی این  بنگاه اون بنگاه شدیم بلکه بتونیم خونه ای چیزی بخریم که دیدیم نخیر با این پولا هیچ جا به ما خونه نمیدن در نتیجه با سردردی عجیب و اعصابی داغون راهی خونه آرزوها شدیم

پ.ن:راستی نمایشگاه گل و گیاه هم از امروز آغاز به کار کرد..برید و لذت ببرید

خدانوشت:خدایا کمکم کن...خودت منو از شر آدمهای پلید در امان بدار...خدایا به عزیزان من تنی سالم دلی خوش عمری با برکت و جیبی پرول عنایت کن ...ای خدای خوب من


تنها جهت اعلام وجود
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦   کلمات کلیدی:

4شنبه با یک روز تاخیر جهت تبریک روز معلم  به همراه یک سبد گل زیبا راهی خونه مادرشوهر شدیم....نمی دونین پدرشوهر و مادرشوهر با دیدن سبد گل تا چه حد ذوق زده شدن که...میگم راستی گل خیلیییییییییی گرون شده ها من اصلا فکر نمی کردم این همه پول باید بابت یک سبد گل داد....خلاصه که تا ساعت 1و نیم اونجا بودیم ..البته مادرشوهر بهمون شام هم داد... لوبیاپلوی  مخصوص مادرشوهر..مادرشوهره من معمولا از گوشت چرخ کرده تو لوبیا پلوهاش استفاده میکنه و زیره هم یکی از ادویه هایی هستش که تو این غذا می ریزه..اما من از گوشت تیکه ای برای لوبیاپلو استفاده میکنم و ادویه هم ادویه پلویی.دارچین و زعفرون تو غذام میریزم...از حق نگذریم لوبیاپلوهای مادرشوهر هم خوشمزه میشه...خلاصه نمی دونین با یه سبد گل کلی دل پدرشوهر و مادرشوهر رو به دست آوردیم و خوشحالشون کردیم....

5شنبه هم پسر عموم و خانواده اش برای چشم روشنی خونمون اومدند...طفلی زحمت کشیده بود و یه ظرف خیلی خوشگل برامون آورده بود...من این پسر عمومو خیلی دوست دارم...پارسال یه رستوران باز کرد...روال کارش این بود که بیشتر غذاهای خونگی رو که کمتر تو رستورانها میشه پیدا کرد تو رستورانش سرو میکرد... کوفته.. . دلمه . .میرزا قاسمی..کشک و بادمجون...خورش فسنجون ...و کلی هم تونسته بود مشتری پیدا کنه...غذاهاش واقعا محشر بود..اما خب بعد از مدتی از این کار خسته شد ...مسئولیت کار خیلی بالا بود و طفلی نتونست دووم بیاره به همین خاطر سریع مغازه رو بست...برای عید هم مارو خونه اش دعوت کرد...شما فکر کن  رو میزش این غذاها رو گذاشته بود....حلیم بادمجون...خورش فسنجون..خورش قرمه سبزی..کباب کوبیده..جوجه کباب...میرزا قاسمی..لازانیا...سوپ شیر...باقالی پلو با ماهیچه...و انواع و اقسام ژله و ژله بستنی و کرم کارامل و...که همه اینهارو به  جز سوپ شیر خود پسر عموم پخته بود...کلا این پسر عموم خیلی مرد با سلیقه و کار درستیه...خلاصه که تا ساعت 2خونمون بودن..خیلی خوش گذشت...

و جمعه شب که راهی خونه مجردیها شدیم....قرمه سبزی و کشک و بادمجون با سبزی خوردن تازه....بازی و شیطنت و جر زنی...و نی نی داداش که عین پیام بازرگانی می اومد و بازیمونو خراب می کرد و فاتحانه لبخند بر لب فرار را بر قرار ترجیح میداد..چرا که می دونست در صورت دسترسی بهش تیکه بزرگه گوشش خواهد بود.و این بود گزارش روزهای اخیر

پ.ن:این پست تنها جهت اعلام وجود بود و لاغیرلبخند

پ.ن:دوستای خوبم دوستای خاموش و مهربون من تنها و فقط به خاطر شما همچنان بدون رمز می نویسم اما این اجازه رو به من بدین که در پاره ای از موارد تنها به دلیل مسایل امنیتی رمزی بشم...و در آخر مرسی به خاطر همراهیاتون

خدا نوشت:خدایا مثل همیشه فقط و تنها سلامتی و دله خوش و آرامش برای عزیزانم...خدایا چنانچه کوتاهی می کنیم تو به بزرگی خودت مار ببخش ای خدای مهربون


← صفحه بعد