روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

یهو دلم خواست بنویسم
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٤   کلمات کلیدی:

همیشه از این کوچه روبروی اداره خوشم می اومده...یه کوچه نسبتا باریک(بر خلاف خیابونهای این منطقه)با کلی درخت سبز که وقتی عابری وارد کوچه میشه و جلو میره انگار تو اون همه سر سبزی و درخت گم میشه....یه بار دوست دارم بلند شم برم تو اون کوچه با صفا ببینم به کجا می رسه؟؟؟نیشخندالبته دروغ نگم همیشه وقتی تو آرزوهام هستم و یه عالمه ابر آرزو بالا سرمه دوست دارم یه دونه از این خونه های خوشگل این اطراف مال ما باشه...حالا الزاما نه به خاطر این که این محله محله خوبیه و معمولا خونه هاش خیلی گرونن..... بیشتر از این جهت که همیشه جزو آرزوهای بزرگم بوده که خونمون نزدیک محل کارم باشه .خب این جوری آدم تا آخرین دقایق تو تخت می خوابه و با خیال راحت صبحانه رو می زنه و دقیقا اون لحظه های آخر میاد و کارت می زنه ...تازه از اون ور هم می تونه خیلی زود برسه خونه و حالشو ببره...خلاصه که خرید خونه ای نزدیک اداره ام آرزوستخیال باطل

........................................................................................................................

5شنبه خونه مادرشوهر دعوت بودیم...اتفاقا خواهر شوهر هم بود...طفلک دیگه مثل قدیم نیست و تا میاد حرف بزنه چشمای درشتش پر از اشک میشه...دلش یه دنیا غم داره و من هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز غصه خوردن و دعا کردن...خیلی براش ناراحتم...ایشالا خدا بهش کمک کنه...خلاصه که تو همون روز 5شنبه یه کتاب بهم امانت داد که بخونم ...اسمش مثل@@@پر هستش..البته که هنوز نخوندمش...راستش وقتشم ندارم .آخه آخر همین هفته ایشالا امتحان عملی کامپیوتر دارم...درسی که کلا شاید 3بار سر کلاس رفتم بس که اداره بهم مرخصی نداد و حالا من موندم یه درسی که به شدت سخته و جزوه ایی که ندارم و امتحانی که این هفته دارم و 10 نمره ای که داره....ایشالا اگه وقت شه بعد از امتحانای ترم شروع می کنم به خواندن کتاب

......................................................................................................................

پریروز یهو زد به سرمون که بعد از ساعت کاری یه سر به هایپر بزنیم...هیچی نمی خواستیم اما خب من دلم هایپر گردی می خواست...نتیجه اش شد خرید یه خروار لبنیات و سرک کشی به رستوران های ته فروشگاه و مجددا خرید اسکندر کباب از رستوران آنا###تولی برای همسر و یه پرس خورشت قیمه بادمجون خوشمزهاز رستوران ها###نی....بنده از همین تریبون اعلام می کنم که اسکندر کباب خیلی بد مزه بود..آقا نخورید که بوی ضخم گوشت میده ....فکرکن یه مثقال توش پیاز نریخته بودن که بوی ضخم گرفته بشه اما در عوض اون خورشت بادمجونه با لب و دهان بازی می کردنیشخند

.....................................................................................................................

دلم یه مسافرت توپ می خواهد....اما فعلا نمی شه ...امتحانای لامصب یکی پس از دیگری هستن و وقتی برای سفر نمی مونه ...البته پولی هم در بساط نیست.....خدایا مددی

.......................................................................................................................

پ.ن:این بلاگفا چرا ترکیده؟؟؟؟آقا من دلم برای کسایی که می نوشتن تنگ شده..کلا من دلم برای روزهای شلوغ وبلاگستان و بچه های باحالش تنگ شده...خیلی نامردید که نمی نویسید...خیلییییییی

.......................................................................................................................

خدانوشت:خدا جونم این روزها همه نگاهم به لطف و مهربونی توئه...خدایا تو این روزها کنارم باش....


دنیای مجازی و از همه جا خبر
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠   کلمات کلیدی:

سلام...سلام من رو بعد از یه وقفه چند ماه پذیرا باشید..امیدورام که همگی شاد و خوب و سرحال باشید و همیشه خدا سلامتی و خوشبختی جزو لاینفک زندگیتون باشه....راستش چند باری این صفحه رو نوشتم و بستم...نمی دونم چرا دیگه مثل قدیما دوست ندارم بنویسم؟؟؟البته می دونم!!!!!! خب دنیای وبلاگستان خیلی کمرنگ شده....بچه هایی که تقریبا هر روز یا دو روز یه بار می نوشتن الان مدتهاست که دیگه نمی نویسن و حتی یه کامنت کوچولو هم نمی گذارند....اصلا انگار نه انگار که یه روزی همگی تو دنیای مجازی باهم بودیم  و از هم همفکری می خواستیم و در کنار هم بودیم...یعنی همه این نامهربونی ها به خاطر وایبر و واتس اَپه و لاین و چه و چه و چه هستش؟؟؟؟؟یعنی دنیای اپلیکیشن ها این همه جذاب هستش که دیگه جایی برای وبلاگ و وبلاگ نویسی نمی مونه؟نمی دونم والله...اما این  رو خوب میدونم که همه ما از همین دنیای مجازی خیلی چیزها یاد گرفتیم و الان حیفه که بخواهیم به همین راحتی پا روش بذاریم و بریم...متاسفانه این اعتیاد نه تنها در دنیای مجازی و وبلاگ نویسی اختلال ایجاد کرده که حتی تو زندگی های عادی هم گاهی مخرب بوده...تو رو خدا به جمع هایی که دعوت می شین یه نگاه بندازین...تقریبا نیم ساعت اول دیدار همه گرم سلام و احوالپرسی هستن و بعد از چند دقیقه همه افراد گوشی به دست میشن و این به نظر من خیلی بده...راستش این اپلیکیشن ها دارن کاری می کنن که حتی حضور همو نادیده بگیریم و تمام فکر و ذکرمون جلب گوشی ها شه ....

راستش شاید یکی از دلایل اصلی که دنبال خرید گوشی جدید و نصب این نرم افزارها بر روش نیستم همینه... می ترسم چنان غرق این دنیای اپلیکشن ها شم که از زندگی روزمره ام جا بمونم...... مگه وقتی برای اولین بار وارد دنیای وبلاگ نویسی شدم همین حالت برام پیش نیومد؟؟؟؟؟که همه دنیا و فکر و ذکر من  وبلاگ نویسی و غم بچه های وبلاگی بود؟؟؟؟می ترسم همین الانشم زندگیمو بی خیال شم بچسبم به گوشی و ....بی خیال...فعلا همین دنیای بی خبری رو عشقه

...................................................................................................................

آقا یه چیز بگم؟؟؟؟به خدا نمی خواهم هی غر بزنما...اما تو رو خدا اگه می خواهید درس بخونید حتما حتما قبل از ازدواجتون درس بخونید .به خدا خیلی سخته با این شرایط درس خوندن .به خصوص که هم از طرف اداره و هم از طرف دانشگاه تو منگنه باشی...گاهی با خودم می گم چه کاری بود سر پیری درس بخونم؟؟؟؟؟کاش بعد از تموم شدن دوران کارشناسی به حرف خانواده ام گوش می دادم و می رفتم دنبال ادامه تحصیل.خب تا آخر این ماه 3تا کنفرانس دارم که مطالبش رو پیدا نکردم .لامصب هرچی هم می گردم نیست که نیست....حالا موندم که چه کنم؟؟؟؟به هرحال بازم شکر

.....................................................................................................................

من عاشق میوه های این فصلم...یعنی چاغاله بادوم و گوجه سبز و توت فرنگی و ملون شده جزیی از سبد خریدهای ما...مخصوصا توت فرنگی که بدون عذاب وجدان می خورم و لذت می برم....هرچند که من عاشق توت فرنگی های ریز سنندجم و این توت  فرنگی های بزرگ هورمونی رو دوست ندارم اما خب لامصب بوش که بهم می خوره مست می شم خیلی زود دو کیلو می خرم و راهی خونه می شیم...خلاصه که این روزها بعد از رسیدن به خونه یه کاسه گوجه سبز و توت فرنگی می شورم و هی می خورم و هی لذت می برم

......................................................................................................................

حالم از هر چی رژیمه بهم می خوره...کلا وقتی اسم رژیم میاد کهیر می زنم...اون روز تو دانشگاه یه تولد خودمونی برای یه همکلاسی گرفته بودیم که من شرکت نکردم .راستش از بعد روانی اذیت می شدم که ببینم همه دارن کیک با چای می خورن و من فقط باید نظاره گر باشم...آها راستی نگفته بودم....اوضاع از این قراره که بچه های ورودی دانشگاه(البته رشته ما)هر کسی که تولدش باشه یه کیک می خرن و تولد بازی می کنن...کلا  بچه های با حالی هستن...معمولا همه مراسم های شاد رو بچه های رشته ما و وردی ما برگزار می کنن و کلا تو دانشگاه خیلی شناخته شده هستیم....

.........................................................................................................................................................................................................................................

پ.ن:کلی حرف دارم که ایشالا به زودی یه پست خصوصی می نویسم....فقط اینو بگم که نمی تونم به همه رمز بدم..راستش ایمیلم پوکیده...خلاصه که از همین حالا منو ببخشید....:))))

 

 

                

 


دانشگاه و مرخصی و خونه تکونی
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳   کلمات کلیدی:

تازه دیروز خونه تکونی رو شروع کردیم...قرار بود که امسال بی خیال خونه تکونی شیم اما خب همسر دلش طاقت نیورد و کل وسایل کابینت زیر سینک رو ریخت بیرون...هیچی دیگه بیرون ریختن کابینت زیر سینک همانا و آغاز بشور و بساب ما هم همان و مثل سالهای گذشته گیس و گیس کشی من و همسر هم همان....خب من بدم میاد ظروف داخل کابینت رو بدون شستشو سرجاشون بذارم...اما همسر معتقده من وسواس دارم و با پاک کردن ظروف میشه خونه تکونی کرد...نتیجه اینکه بعد از 6 ساعت کار کردن فقط تونستیم چندتا دونه کابینت تو آشپزخونه رو تمیز کنیم و الان اوضاعی تو خونه ما برقراره بیا و ببین....حالا اگه بشه قراره فردارو مرخصی بگیرم و تو خونه باشم بلکه خونمون سروسامون بگیره البته که اگه بهم مرخصی بدن....راستش این روزها از آدمهای اداره خیلی بدم اومده....کل اتاق 5 نفری ما بدون هماهنگی با من هرکدوم دو روز مرخصیشون رو رفتن اما وقتی روز 4شنبه از رییسمون(خانومه)خواستم برای دانشگاه رفتنم چند ساعتی بهم مرخصی بده رو تُرش کرد که امروز رو اجازه نمیدم دانشگاه بری....همون لحظه دوست داشتم دندوناشو تو دهنش بریزم بس که این زن فقط همه چی رو برای خودش می خواهد...حالا امروز خیلی شیک می خواهم بهش بگم من با اجازه ات فردا رو نمیام...الکی که نیست مرخصیهام داره میسوزه...چطور همه اتاق ما دو روز مرخصی رفتن من نمیتونم برم؟؟؟؟

..................................................................................................................

لباسهای عید خریداری شده....فقط مونده یه پیراهن برای همسر و یه لباس مناسب جهت پوشیدن در مراسم عید دیدنی برای من .....هرچند که امسال خونه چند تا از فک و فامیل  نخواهیم رفت...خاله فی فی که پارسال خونه ما نیومد و مریضی مامان و بابامو بهونه کرد(توجه داشته باشین که مریضیه بابا از اول تابستون شروع شد) و یه دو الی 3 تا از فک و فامیل خودم که به خاطر یه سری از مسائل(که بعدها ان شاالله توضیح خواهم داد)بعید میدونم بشه بتونیم بهشون سر بزنیم...اما خب نمیشه که خونه همون چندتا دونه فامیل هم با لباسهای قدیمی رفت.میشه؟نمیشه دیگه

......................................................................................................................

این روزها به شکل عجیبی خانواده همسر همراهمون هستن و همه جوره در کنار ما...راستش از این همه توجهشون به شدت ذوق زده شدم...خب وقتی میرم خونه مادرشوهر و با یه قابلمه غذا برای فردای خودم و همسر میام خونه(کاری که تو 6سالی که از عروسی ما میگذشت شاید کلا 3 بار اتفاق افتاده بود)وقتی مادرشوهر میره خرید و برای من یه پیراهن سفید با گلهای قرمز میخره و با ذوق بهم هدیه میده، وقتی که برای خرید میره و برای همسر پیراهن و لباس زیر میخره و همین جوری بهمون کادو میده، وقتی که میرم خونشون هی برام تند و تند میوه پوست میکنن و انواع و اقسام باقلوا و شکلات و پشمک رو جلوی روم میذارن کلی شاد میشم هرچند که میدونم............بی خیال مهم اینه که این روزها مهر و محبت خانواده همسر همراهمه...خداروشکر

.....................................................................................................................

روز 4شنبه مراسم ویژه نوروز تو دانشگاه برقرار بوده که بچه های ورودی ما این مراسم رو ترتیب داده بودن...به گفته روایان اخبار جشن به شدت عالی و مورد استقبال قرار گرفته بوده حیف و صدحیف که بنده تو جشن نبودم و مثل اینکه تو روز جشن بچه ها قرار میذارن که روز 5شنبه سرکلاس نیان و بنده که روز 5 شنبه عَنَر عَنَر رفتم دانشگاه و الکی تا ساعت 10 علاف شدم و بعدش دست از پا درازتر راهی خونه شدم...یعنی روز 5شنبه کلی فحش و بد و بیراه نثار رییسم کردم که البته دلم کلی خنک شد

.......................................................................................................................

دوستان نوشت:مرس یاز ابراز محببتون...مرسی که منو می خونین...مرسی..اما دوستان باور کنین وقتی شور و حال تو وبلاگستان نباشه وقتی کسی وبلاگ ننویسه وقتی کسی نخونه وقتی کسی کامنت نذاره آدم دلسرد میشه....من چطور برای دل خودم بنویسم وقتی که دارم خاطراتمو تو صفحه عمومی میذارم؟؟؟؟که اگه میخواستم برای دل خودم بنویسم قطعا میرفتم و تو دفتر خاطراتم می نوشتم....شما چرا نمی نویسین؟؟؟من که همیشه می خونمتون و کامنت میذام شما چرا کوتاهی میکنین؟؟؟به امید روزی که همه چی مثل قبل باشه .می بوسمتون


دلم می خواهد بنویسم
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦   کلمات کلیدی:

خیلی دوست دارم از حال و هوای این روزهام بنویسم اما خب وقتی کسی نیست که بخونه .وقتی کسی نیست کامنت بذاره و وقتی وبلاگستون این جوریه کلا منصرف میشم.اینجا چرا این جوری شده؟


آسمون ببار
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱   کلمات کلیدی:

آسمون چرا این جوریه؟انگار بلاتکلیفه که بباره یا نباره؟کاش خدا یه کوچولو دلش به حال ما تهرانیها بسوزه و بارون رحمتشو به سرو رومون ببارونه که هوا به شدت آلوده و کثیفه.یعنی باورم نمیشه که زمستونه و یه بارون درست و حسابی تو تهران نیومده برف پیشکشمون ...یادش بخیر بچگیامون.... همون وقتا که آقای پارویی تو کوچه جار میزد و ما بدو یکیشونو مسئول پارو کردن پشت بوم خونمون میکردیم مبادا سقف خونه سنگین شه و ....بعد که آقای پارویی کارش که تموم میشد نوبت ما بچه ها بود که با برف تو حیاط یه آدم برفی گنده برای خودمون بسازیم و از مابقی کوه برف وسط حیاط هم یه سرسره بسازیم و هی از روش سر بخوریم و کیف کنیم و بخنیدم....پس اون برفای زمستونی کوشن؟چرا این جوری شده؟

........................................................................................................................

نمایشگاه ارگانیک رو هم رفتیم...یه نمایشگاه با غرفه های کم و محصولات معمولی با قیمت های نجومی...البته که الکی الکی 200هزار تومان بابت نیم کیلو انجیر و 2تا شیشه کوچیک روغن کنجد بکر و نیم کیلو پسته و یه بسته کوچولو قوتو دادیم رفت....

از همه جالب تر همون بخش خرید روغن کنجد بود که آقاهه جلوی روی ما کنجد رو تو دستگاه می ریخت و روغن به دست اومده رو تو ظرف میریخت و میداد دستمون:))

خلاصه بعد از رفتن به این نمایشگاه بود که بعد از این توبه کنم بعد از دیدن یک بنر تبلیغاتی تو بزرگراه بدو راهی نشم مبادا از غافله جا بمونم:)))

....................................................................................................................

5شنبه ساعت 4 بعدازظهر بود که مادرشوهر تلفن زد که برای شام میان خونمون....حالا شما فکرکن نه میوه ای درست و درمونی تو خونه داریم و نه خونه تمیزی و نه....خلاصه که بعد از قطع کردن تلفن افتادیم به جون خونه...حالا نساب کی بساب...طفلک همسر باید خرید بیرون از خونه رو هم انجام می داد...خلاصه که تا قبل از اومدن مادرشوهر مشغول تمیز کردن خونه بودیم...شام هم سبزی پلو با ماهی داشتیم که زحمتشو مادرشوهر کشید...آقا من یه کلام گفتم خدایی ماهی های شما حرف نداره که طفلک مادرشوهر رو جو گرفت و مشغول سرخ کردن ماهی ها شد:)))یعنی کلا برای اولین بار پختن غذا با مادرشوهر شد....به من خیلی خوش گذشت اما فکرکنم مادرشوهر عمرا اگه کلاهش تو خونه ما بیوفته بیاد برداره بس که تو آشپزخونه کوچولوی من خسته شد:))) اون 5شنبه به من که خیلی خوش گذشت هرچند که همسر بعدش کلی غر سر من زد که چرا گفتی ماهی های شما خوشمزه است:)))) خلاصه که اینم از مهمونداری من در روز 5شنبه.البته که بعدش زنگ زدم و کلی تشکر کردم...البته این اولین و فکرکنم آخرین باری باشه که مادرشوهر پیشنهاد کار کردن خونه من رو میده چون همیشه حتی برای آب خوردن هم از جاش تکون نمی خوره:)))

................................................................................................................

هنوز یه عالمه حرف تو دلم دارما اما وقت نمیشه...راستی بچه ها من ایمیلم پوکیده...میدونین علتش چیه؟؟؟؟

..................................................................................................................

دلم شمشک گردی و آش رشته خوری خواست...چه خوبه آخر هفته راهی شیم


سبزی پلو با ماهی و نمایشگاه
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥   کلمات کلیدی:

خب از امروز کلاسهای دانشگاه بنده استارت می خوره و مجبورم که راهی دانشگاه شم...خداروشکر رییسه بد ادام هم امروز نیومده و این برای منی که هنوز بهش نگفتم نمی تونم روزهای چهارشنبه به شکل تمام و کمال در اختیارشون باشم عالیه...هرچند که کلاس اولیم تشکیل نمیشه و استادم رفته اون ور آب...اما خب به هر حال نیومدن خانم رییس یعنی آخر شانس برای من:))))

دیروز وقتی تو ماشین بودیم و تو ترافیک عصرگاهی شیخ فضل ا... گیر افتاده بودیم و مثل همیشه از هر دری حرف میزدیم یهو همسر برگشت گفت ما چرا دیر به دیر ماهی می خوریم؟؟؟؟دیدم راست میگه...هیچی دیگه سر رخش رو به سمت اون میدون میوه و تره بار دم خونمون که ماهی زنده میفروشه کج کردیم...ماهی زنده فقط سالمون و آزاد و سفید پرورشی داشت که خب ما سفید پرورشی رو ترجیح دادیم...بدبختی کار به جایی رسیده که آدم ماهی پرورشی رو به ماهی های دریایی بیشتر ترجیح میده...بس که میگن ماهی های دریایی مملو از جیوه هستن و به جای اینکه مفید باشن مضرن...خلاصه دیدم سبزی پلویی هم نداریم جاتون خالی یه نیم کیلو سبزی پلویی ریز شده هم از غرفه سبزی خریدیم..آقاهه هم اصرار اصرار که کمتر از دو کیلو نمیشه سبزی ریز شده خرید.هرچی هم میگم آقا من سبزی فریزی دوست ندارم و دلم می خواهد سبزی رو تازه تازه استفاده کنم که گوشش بدهکار نبود ...خلاصه دیدم این جوریه می خواستیم مغازه رو ترک کنیم که آقاهه گفت حالا بیا یه خرده سبزیم مونده بهتون میدم...ماهم خیلی شیک نیم کیلو سبزی خوش عطر و بو  تو یه کیسه ریختیم  و یک کیلو نارنج هم خریدیم و راهی خونه شدیم...این روزها چاشنی اکثر غذاهامون نارنجه...آخه من عاشق نارنجم...حیف که اشتهام صد برابر میشه

خلاصه که وقتی خونه رسیدم سریع السیر بساط سبزی پلو با ماهی رو آماده کردم...جاتون خالی خیلی عالی شده بود...به خصوص که یه کاسه ترشی لیته ای که دختر خاله ام(لیلی) بهم داده بود هم سرسفره گذاشتم و با یه کاسه زیتون فرد اعلا...آهان اینو یادم رفت بگم...خدایی زیتونهای مارک سبز@@@دشت عالیه...یه بار امتحان کنین بد نیست

راستی دوشنبه ای رفتیم خرید...وای که هرچی از شلوغی خیابونا بگم کم گفتم...ملت از همین الان خرید رو شروع کردن...هیچی دیگه جای پارک نیافتیم و دست از پا درازتر برگشتیم خونه....انگاری خونه تکونی هم شروع شده....آخه دیروز که به مادرشوهر زنگ زدیم می گفت فرشاشو برای شست و شو فرستاده و دیشب در حال تمیز کردن اتاقهاشون بودن...البته پدر شوهر بیشتر نقش تمیز کننده رو داره و مادرشوهر دستور دهنده:)))چه عروس بدجنسی هستم من!!!!

آها بچه های تهران انگاری تو پارک گ..ف...ت...گ..و یه نمایشگاه مواد ارگانیک زدن چنانچه دلتون خواست آخر هفته راهی شین که فکرکنم نمایشگاه بدی نباشه..احتمالا یه عالمه مواد خوشمزه خوردنی عایدتون میشه

....................................................................................................................

خدانوشت:خدایا همچنان حضور گرمتو از من دریغ نکن...این روزها به نگاه ویژه ات محتاجم...هوای مارو داشته باش...می بوسمت خوبه من


لابه لای نامه ها
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٧   کلمات کلیدی:

بالاخره امتحانای آقای همسر هم تموم شد و خیال ما از این بابت راحت شد...البته که از دیروز مجددا خیلی زود از خونه زدیم بیرون و باز امروز باید تا بوغ سگ منتظر بمونم که آقا فی فی با رخشش بیاد دنبالمو دوتایی باهم بریم خونه...خداروشکر

......................................................................................................

پریروز از اون آقا فرغونیه محلمون یه عالمه سبزی خوردن تازه و اسفناج تپلی خریدم و راهی خونه شدم...دلم برای مشت مشت سبزی خوردن تنگ شده بود....هیچی دیگه یه ربعه همه سبزی ها رو پاک کردم و تو آب سرد و سرکه شناورشون کردم...حیف و صد حیف که دستام به آب حساس شدن وگرنه که هر روز هر روز سبزی خوردن تازه می خریدم و با هر غذا مشت مشت می خوردیم و کیف می کردیم...البته که این روزها کاهو جزویی از مخلفات سفره خونه ما شده...هر شب یه سینی کاهو ریز میکنم و به همراه یه عالمه گوجه و خیار و پیاز و لیمو ترش حلقه حلقه و کلی هویج رنده شده...این جوری هم سفره مون رنگی رنگی میشه و هم سبزیجات لازم به بدنمون میرسه ...فقط بدیه کار اینه که سس مایونز رو سالادم میریزم و این جوری اشتهام صد برابر میشه

...................................................................................................

مدتها میشه که به شدت لباس و کفش لازمم...دلم یه بوت خوشگل و بلند می خواهد....یه مانتو و شلواری اداری ایضا مانتو و شلوار بیرونی و لباس خونگی لازمم....خلاصه که اگه بشه 5شنبه باید برای یه سری خرید راهی مراکز خرید شیم...البته که اگه بشه و این اداره بهم اجازه بده

.....................................................................................................

پ.ن:همین الان بهم خبر رسید که فردا یه جلسه مهم داریم و بنده راس ساعت 7 باید اداره باشم...البته که قرار بود یکی از همکارها بیاد اما من خودم داوطلبانه خواستم که جلسه فردا رو من شرکت کنم.....آخه از هفته آینده 5شنبه کلاسهای من شروع میشه و از این به بعد نمی تونم برای برنامه های 5شنبه اداره بیام

........................................................................................................

آتیه نوشت:این پست رو فقط به خاطر تو و برای گرم نگه داشتن وبلاگستون نوشتم وگرنه که امروز سرم به شدت تو اداره شلوغه و از لابه لای کارهای اداری این پست رو نوشته شده

دوستان نوشت:دوستای خوشگل وبلاگی تورو خدا بیاید حتی یه خط شده از حال و هوای این روزهاتون بنویسین...نذارین محیط وبلاگستون سرد بشه

.............................................................................................................

خدانوشت:خدایا این روزها حضور مهربونت رو بیش از پیش درک میکنم...همچنان احتیاج به آغوش گرمت دارم...خدایا عزیزانمو در پناه خودت حفظ کن

 


هایپر و ذغالی برگر
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٦   کلمات کلیدی:

یه هفته ای میشه که مهربون ترین همسر دنیا بعدازظهرا راس ساعت 4 میاد دم اداره دنبالم و این حس خیلی خوبیه....خب قبل از اون مجبور بودم یک ساعت علاف تو اداره بچرخم تا همسر جون از سرکار بیاد دنبالم و دوتایی راهی خونه شیم اما خب از وقتی که برای درس خوندن مرخصی یه هفته ای گرفته بعدازظهرا زودتر میتونه بیاد دنبالم...البته که صبح ها با تاکسی میام اداره...همسر جان منو تا دم تاکسی میرسونه ومیره خونه تا برای امتحاناش آماده شه....ایشالا امروز آخرین امتحانشو میده و خلاص...امیدوارم که موفق باشه و نتیجه درس خوندناشو بگیرهماچ

راستی نمره دوتا از امتحانامم اومد....نمره هام خوب شدن خداروشکر....حالا که امتحاناتمو خوب دادم برای ادامه راه بیشتر مصمم شدم هرچند که از دیروز بعد از انتخاب واحد اعصابم بهم ریخت...آخه با این انتخاب واحد مجبورم که 4شنبه ها از ساعت 1 به بعد دانشگاه  باشم که با این رییس داغونه من عملا همچین برنامه ریزی غیر ممکنه ...یعنی برای امتحانام بعد از یه روز مرخصی که گرفتم تو اداره بلوایی به پا شدکه نگو...خلاصه که از همین دیروز اعصابم حسابی داغونه

....................................................................................................

جمعه ای زحمت کشیدم و آشپزخونه رو از اون شکل و شمایل در آوردم....وای یعنی هر چی ظرف داخل کابینت بود در آورده بودیم و نشسته رها شده بود...فکرکن دوتا سینک ظرف شستم و خشک کردم و چیدمشون تو کابینت....تمام وسایل داخل یخچالو که کپک زده بودن به سطل زباله انتقال دادمو و وسایل داخل یخچالو کمی بهشون نظم دادم....ظروف ادویه جات رو شستم...کابینت زیر اجاق گاز که پر از ظروف ادویه و حبوبات و سفره و .....هستش رو مرتب کردم...روی کابینتها رو تمیز کردم....جارو  و تی کشیدم و بعدم رفتم سراغ اتاق خواب...گردگیری و تی و جارو کشی و نظم دادن لوازم روی میز توالت و و و ...اما خب همسر اجازه نداد هال و پذیرایی رو تمیز کنم و همچنان هال و پذیرایی نیازمند توجه ویژه هستش .باشد که امروز بعد از امتحان همسر دوتایی بریم و مابقی خونه رو تمیزکنیم

......................................................................................................

5شنبه شب بود که راهی ذغالی برگر ظفر شدیم....راستش مدتی بود به شدت هوس ذغالی برگر کرده بودم که بالاخره با همسر راهی شدیم...وای که هرچی از شلوغی رستوران بگم کم گفتم...ملت گوش تا گوش وایساده بودن که بتونن یه  میز پیدا کنن تا پشتش بشینن و غذا میل کنن...هچی دیگه من و همسر بعد از آماده شدن سفارشمون غذا به دست تو ماشین نشستیم و غذا خوردیم و لذت بردیم...بعدشم که راهی هایپر استار شدیم...کابینت آذوقه هامون خالی بود و به شدت هایپر لازم بودیم...خلاصه که تازه ساعت 11 رسیدیم هایپر و تا 12 بین قفسه ها گشتیم و خوراکی خریدیم و لذت بردیم....

.........................................................................................................

تو دلم یه دنیا حرف تلنبار شده و برای خالی کردن این همه حرف احتیاج به زمان دارم...ایشالا وقت که یافت شد میام و می نویسم

............................................................................................................

خدا نوشت:خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم و روی مهربونتو می بوسم


← صفحه بعد