روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

مسافرت یهویی
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤   کلمات کلیدی:

هفته پیش خیلی یهویی راهی شمال شدیم...یهویی که میگم از این جهت که تو اداره ما معمولا برای استفاده از سهمیه شمال باید تو قرعه کشی اسمت در بیاد و در قرعه کشی که انجام شده بود اسم من در نیومده بود اما خیلی یهویی یکی از همکارا انصراف داد و این جوری شد که خانواده دونفره ما به همراه خانواده همسر اعم از پدر،مادر و برادر همسر راهی دیار سرسبز شمال شدیم...جمعه ساعت 12 بود که خانواده همسر دم در خونمون اومدن دنبالمون.. یه ماشینه سفرمونو آغاز کردیم،تا در مصرف بنزین صرفه جویی کنیم...بنده خدا مادرشوهر برای تو راهمون ساندویچ درست کرده بود...ساعت 1 راه افتادیم و ساعت 5 تو ویلامون مستقر شدیم...یه ویلا دوتخته...به همراه یه آشپزخونه کوچولو که البته آشپزخونه زیاد به دردمون نخورد...آخه صبحانه و ناهار و شام تو یه ناهارخوری بزرگ سرو میشد..در نتیجه من و مادرشوهر از پختن غذا معاف شدیم...دست ادارمون درد نکنه...به نظره من تو مسافرت نباید زن خونه همش درگیر پختن غذا باشه چون در این صورت مسافرت رفتن با تو خونه موندن فرقی نداره که...آدم میره مسافرت که چند روزی استراحت کنه و خوش بگذرونه نه این که همش کار کنه و آشپزی که...

درکل مسافرت بدی نبود و برای بهتر شدن روحیه مون خیلی خوب بود...در کل این 3روز تو ویلا بودیم فقط و بیشتر لحظاتمون رو در کنار دریا و تو باغ وحش محوطه می گذروندیم ..آخه در لحظه ورودمون به ویلا میمون ماده ای که تو باغ وحش بود وضع حمل کرد و یه نی نی بامزه به دنیا آورد....شبها هم من و همسر تو پارک محوطه می رفتیم و روی تاب های عشقولانه می نشستیم و به آوای جیرجیرکها گوش می دادیم...چه رمانتیکسبز

یه روز هم به پیشنهاد روشن عزیز به یه برکه که نزدیک ویلامون بود رفتیم وقایق سواری کردیم...جای خیلی زیبایی بود و اتفاقا یه عروس و داماد هم برای فیلمبرداری به این محوطه اومده بودن.طفلی عروس خانوم زمانی که داشت از قایق پیاده میشد لباسش به قایق گیر کرد و پاره شد...دوماد هم تو اون همه جمعیت عروس بدبخت رو یه عالمه مواخذه کرد و دعوا کرد

خلاصه تا همین دیروز  شمال بودیم و ساعت 2بعدازظهر از اونجا به طرف تهران حرکت کردیم....آخر مسافرت پدرشوهر و مادرشوهر کلی ازم تشکر کردن..خداروشکر این بار من و همسر باهم دعوا نکردیم...البته این بار من خیلی مراقب بودم که از اشتباهات همسر چشم پوشی کنم که خداروشکر موفق بودم وگرنه همسر مثل همیشه بود....چشمک

راستی این سفرباعث شد که صدای یکی از دوستای وبلاگی رو هم بشنوم...روشن عزیز زحمت کشید و اونجا کلی هوامو داشت...چند تا جای خوب هم بهم معرفی کرد...مرسی روشن جان به خاطر اینکه تو این مدت این همه هوامو داشتی...مرسی به خاطر تماست و مرسی به خاطر اس ام اسهات..ان شاالله بیای تهران من هم خوبیهاتو جبران کنم

خدانوشت:خدایا شکرت به خاطر مهربونیات...خدایا سلامتی و دله خوش میخام ازت برای عزیزام

راستی اعیاد شعبانیه به همتون مبارک باشه