روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

سرشلوغیان
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠   کلمات کلیدی:

این روزا حسابی سرم شلوغ بود.یه عالمه کار ریخته بودم سرم و این باعث می شد که نتونم بیام دوکلوم اینجا بنویسم.البته کم و بیش وقتی یکم  بیکار میشدم بهتون سرمیزدم والبته چند کلمه ای هم براتون کامنت میذاشتم.خیلی دلم براتون تنگ شده بود.

دنیای مجازی دنیای قشنگیه.خیلی زود ادمارو بهم وابسته میکنه.و الان می خام از همین تریبون اعلام کنم که خیلی دوستتون دارم.وقتی میبینم ترانه جونم که الان کربلاست  پیام داده که برام دعا کرده،غرق لذت میشم و وقتی میام می بینم که ازم می پرسین کجا هستم یه عالمه از داشتنتون شاد میشم.مرسی دوستای خوبم. راستی ترانه جونم سفرت به سلامتماچ

راستش این ٣روز تعطیلی که برای من خیلی مفید بود.تو این سه روز کلی به کارای عقب موندمون رسیدیم.سه شنبه که دوتایی خیلی خوشحال پاشدیم رفتیم هایپراستار.جاتون خالی خیلی خلوت بود.ما که تا ساعت ١١ اونجا بودیم و مشغول خرید.

۴شنبه هم بعد از اینکه کلی تلفنی با بزرگترا تماس گرفتیمو عیدو بهشون تبریک گفتیم  ساعت حدودای ۵بود که رفتیم پاساژگلدیس.یه پالتو هم پسندیدم که البته خیلی گرون بودواسه همین نخریدمش.٢۴٠میگفت.بعد از اون یه تلفن به مادرشوهری زدیم و به همراه اونها به خونه فِری اینا(خواهرشوهر)حمله ور شدیم.البته ما می خواستیم که کادوشو بهش بدیم و این طوری شد که شام هم مهمون اونا شدیم.شام شوهر فِری برامون پیتزا پخت. خدایی خیلی خوشمزه شده بود.هیچی دیگه ماهم که حسابی لنگرو کنگر شدیم تا ساعت ٢نیمه شب اونجا موندگار شدیم.

۵شنبه هم فقط به خرید گذشت.یه رومیزی سه تیکه برا رو میزم خریدم.از این کارشده ها.

جمعه هم  اول از همه خونه پسر عموم رفتیم.اخه تازگیا خدا بهشون یه نی نی داده.نی نی شبیه نخودچی بود.اسمش علیرضاست.بعد از اون هم شام رفتیم خونه داداشی جونم.شام دعوت بودیم اونجا.زنش خیلی زحمت کشیده بود غذا سوپ شیر،خورش بامیه،کباب و پلو گوشت پخته بود.راستی این همه  پشتش غیبت کردم برام یه تاپ سوغاتی اورده بودند بنده های خدا.یه عالمه بهشون غر زدم که اخه عزیزای من یه سفر دو روزه که سوغاتی نمی خاد.و چون فردا تولد خواهر جونمه و ما نمی تونستیم وسط هفته مهمونی بازی کنیم همون جمعه کادوشو خونه داداشی بهش دادیم.یه تراول ۵٠تومنی .همینا دیگه

پ.ن:این مدله نوشتنو اصلا دوست ندارم اما به خاطر این که حسابی درگیری کاری دارم این پستمو به بزرگیه خودتون ببخشین

پ.ن:همسر عزیزم ممنون به خاطر درکت.ممنون به خاطر اون یه لیوان اب هویجی که  با عشق گرفتی و دادی بهم تا از این کسالت بیام بیرون.مرسی

پ.ن:خدایا شکرت