روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

مرور خاطرات
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱   کلمات کلیدی:

 

 

سالنامه صورتی رنگه سال ٨٧ رو میارمو ورق میزنم.زودی ورق میزنم تا به آذرماه برسم.تند تند شروع می کنم به خوندن.

"امروز روز نهایی پرو لباس عروسم بود،سحر(دوسته صمیمی من که خیاطه و طراحی لباس خونده)میگه به تنت خیلی می شینه. اما به نظره خودم خوشگل نشده .آخه اون چیزی که من می خواستم نشده.بهش گفته بودم پشتشو برام بند بذاره اما خانوم خیاط زیپ گذاشته براش.البته هنوز کامله کامل نیست.خانوم خیاط میاد تو اتاق پرو،بهم یه نگاه میاندازه و میگه یه دور کوچولو بزن ببینمت.....یه دور کوچولو میزنم.....البته با زور.اخه اتاق پرو خیلی کوچولوئه.....خانوم خیاط نگاهش خریدارانه است......لبخند میزنه و میگه:نیست قدت بلنده با لباس عروس مثله مانکنا شدی.

با یه لبخنده کوچولو و گفتنه مرسی ازش تشکر می کنم.

کلافه ام یه عالمه کار ریخته سرمون.هنوز جهیزیه ام کامل نشده،گلفروشی برای انتخاب گل دسته و ماشین عروس نرفتیم.هنوز سر اینکه برا پاتختی لباس بدوزم یا بخرم گیر کردم.از همه مهمتر موهای صورتمه که داره اذیتم می کنه.باید تا روز قبل از عروسی ازشون محافظت کنم آخه.

اما این روزا کمتر منو فی فی می تونیم همو ببینیم.دلم براش یه ذره شده.فقط شبها وقت داریم که با هم تلفنی حرف بزنیم.گله من! کم کم داریم بزرگ می شیما.

اما حالو هوای این روزای خونمون.....دلم برای اتاق کوچولوم تنگ میشه.دلم برای اتاق زرد رنگم که همه وسایلشم با دقت تموم انتخاب کردم تنگ میشه.دلم برای کمد دیواریم که به قول مامان کمد آقای ووپیه تنگ میشه.دلم برای دیوونه بازیا و قدم زنای خودمو خواهری تنگ میشه.دلم واسه شبها که بابا یه عالمه میوه میومد تو اتاق خوابه منو خواهری تنگ میشه.یادش بخیر.با گفتن یه "حمله"منو خواهری با سر میرفتیم تو میوه ها.دلم تنگ میشه واسه همه لحظات.

این روزا همه تو خونمون یه حسه خاصو دارن تجربه می کنن.همه خوشحالن و شاد از اینکه دختراشون به امید خدا داره میره خونه بخت و از طرفی  همه ناراحتن.آخه می دونن که زهرا به امید خدا یه چند روزی مهمونه شونو  بعدش باید بره سره خونه و زندگیش.زهرایی که گربه لوسه مامانو باباش بوده.....

.مامان گاهی دور از چشمه من میره سرکمد لباسام .گاهی با یه حالت خاص نگام می کنه و می دونم که داره تک تک لحظه های زندگیه منو از نوزادی تا حالا مرور می کنه"

اینها نوشته های منه تو آذرماه سال ٨٧.

هرسال آذرماه که میشه میرم تو حالو هوای عروسیم.آخه١٢ آذر ماه سالگردعروسیمونه ان شاالله.

خدا نوشت:خدایا چگونه تورا شکر کنم که بتوانم شاید ذره ای از نعماتت را شکرگذار باشم

بابا و مامان نوشت:الهی تنتون سالم باشه و دلتون خوش.قلب

همسر نوشت:الهی فدات بشم.مرسی که منو درک می کنی.امیدوارم همیشه سالم باشی.امیدوارم همیشه جیبت پرپول باشه.قلببغل

خواهر نوشت:عزیزه دلم،خواهر خوبم،بهترین دوسته من تولدت مبارک.الهی که امسال به همه آرزوهات برسی.