روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦   کلمات کلیدی:

سه شنبه:

صبح که سوار سرویس میشم همکارا اعلام می کنن که ۴شنبه به خاطر آلودگی هوا تعطیله.از خوشحالی در پوسته خودم نمی گنجم.

سریع به همسرعزیزم زنگ میزنم و می پرسم که اونا هم تعطیلن یا نه.و اونم با عصبانیت میگه:تا حالا کی شرکته ما به خاطر آلودگی هوا تعطیل شده؟نخیر ما تعطیل نیستیم.

کمی ناراحت میشم .اخه این مدلی خوش نمی گذره.

ساعت ٣ همسری تماس میگیره و میگه شرکته اونهاهم ۴شنبه تعطیله و این جوری بنده خوش خوشانم میشه و برای این چند روز حسابی برنامه ریزی می کنم .

ساعت ٧همسر یه عالمه خسته و کوفته میاد خونه.برای امروز برنامه ریزی کرده بودم بریم بیرون .اما وقتی میبینم همسری این همه خسته است منصرف میشم و همه گشت و گذارا رو  به ۴شنبه موکول می کنم.

۴شنبه:

بعد از خوردن صبحانه راه میوفتیم برای خرید.خیابونا غلغله است.بازار روز هم همین طور.ماهی و سبزی خوردن و میوه از جمله خریدایی هستش که داریم.

تا ساعت ٣بعد از ظهر کارم شستنه ماهی و بسته بندی کردنشو و پاک کردن و شستنه سبزی هستش.

ساعت ۵ همسری تو حمومه که دوستم تماس می گیره .ازم میخاد که باهم بریم دربند.من هم بدونه مشورت با همسری می پذیرم.اما همسری که از حموم میاد بیرون رفتن با دوستامونو وتو میکنه و این جوری میشه که دعوا و ناراحتی به وجود میاد.از دست فی فی خیلی ناراحت میشم.این جوری جلوی دوستام سکه یه پول میشم.الان دوستم فکر می کنه که من حتی نمی تونم یه تصمیمه کوچولو هم بگیرم.

تا شب باهم قهریم.بنابراین از بیرون رفتنو گشتن خبری نیست.

۵شنبه:اول از همه تلفنی به همه زنگ میزنیم و عیدو تبریک میگیم.بعد از ظهر هم به بابابزرگه همسری یه سرمی زنیم .آخه سیده.اما خونه مادر شوهری نمیریم.اخه کمی مریض احوال بود.شب هم با همسری میریم رستوران و جاتون خالی مرغ سوخاری و میگو سوخاری می خوریم.خیلی چسبید خدایی.

جمعه:اول از همه چمدونامونو جمع می کنیم(بعدا میامو میگم چرا چمدونامونو جمع کردیم)بعدشم شام خونه مامان اینا بودیم.اونم به صرف قرمه سبزی.اووووووووووووووووم

تازشم مامان برا امروزمونم غذا به منو همسری داد.دسته مامانه و بابای گلم درد نکنه.

پ.ن:امروز و فردا ان شاالله ساعت ٣تعطیل می شیم.هورا

همسرنوشت:عزیزه دلم کاش می دونستی که با بهم زدنو اون قرار منو جلوی دوستم ضایع کردی.البته قبول دارم منم اول باید با تو مشورت می کردم.اما..........

ترانه نوشت:ترانه جونم زیارتت قبول.امیدوارم این دفعه با حاج آقاتون راهی بیت الله الحرام شین.