روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

برای باهم بودن جنگیدیم.یادته؟
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥   کلمات کلیدی:

ساعت حدودای ۴وربعه که میرسم خونه.وارد خونه که میشم دلم میگیره یهو.درهم برهم بودنه خونه بعد از مسافرت بدجوری تو ذوقم میزنه.البته همه لباسهایی که تو مسافرت تنمون بودو شستم و جا به جا کردم.اما با توجه به اینکه باید چمدونو جمع کنیمو بذاریم توی کمد دیواری و این جمع آوری و جا به جایی نیاز به یک قدرت مردونه داره،و من هم این قدرته مردونه رو ندارم مجبورم که خونمونو این طوری تحمل کنم تا همسری بیاد.

اما من که با همسری قهرم که؟این جوری بیشتر غصه ام میشه.حالا باید به جز این کثیفی سنگینی فضای قهر آلود را هم تحمل کنم.

اه.حوصله شام پختن هم ندارم.مسافرت و آشپزی نکردن باعث شده که خیلی تنبل شم.

روی مبل ولو میشم.حتی حوصله پاک کردن اسفنجها رو هم ندارم.دوتا انار میارم و برا خودم دون می کنم و می خورم.با اینکه با همسری قهرم اما دلم نمیاد برا اون انار کنار نذارم.کمی از دونه های انارو هم برای اون تو یه کاسه می ریزمو میذارم تو یخچال.

میرم تو اتاق خوابه و سی دی عروسیمونو میذارم و میرم تو حال و هوای اون روزام.چنان محو فیلم میشم که حتی صدای تلفنه خونه رو هم نمی شنوم.اما با صدای زنگ موبایلم ۶متر میپرم هوا و از اون حال و هوا درمیام.باباهستش.میپرسه خونه نیستی؟ومنم با شرمندگی تموم میگم که خونه هستم و بابا به خونه زنگ میزنه.

می خاد حالمو بپرسه و در مورد مسافرتمون ازم سئوال کنه.متوجه میشم مامان چیزی به بابا نگفته.الکی بهش میگم که حسابی بهم خوش گذشته آخه در غیر این صورت حرص می خوره.بعد از اینکه تلفنو قطع می کنم روی همون کاناپه ای که نشستم ولو میشم.همسری میاد با یه عالمه پلاستیک.زیر چشمی نگاه می کنم ببینم چی خریده.هویج،لیمو شیرین،خیار،ماستو گوجه فرنگی خریده.یه سلام و علیک معمولی باهم می کنیم.دیگه از اون بغل پریدنای همیشگیمون خبری نیست.خب ناسلامتی قهریم.شماره تلفن خونه فِری ازش میگیرم و بهش یه زنگ میزنم آخه به من زنگ زده بود و من نتونسته بودم باهاش حرف بزنم.

نا خودآگاه سردرد دلم باز میشه.به فری میگم: حس می کنم فی فی منو دوست نداره.ناراحت

فِری می گه:وای زهرا این بی انصافیه.تو نمی دونی فی فی چقدر دوستت داره.نمی دونی واسه به دست آوردنت چقدر تلاش کرد و ......

حدودا یک ساعت و 10دقیقه با خواهر شوهری حرف میزنم......

با حرفای خواهرشوهری کم کم اروم میشم.حس می کنم فی فی همون فی فی دوست داشتنیه منه،همون که به خاطر داشتنش با همه جنگیدم.

پ.ن:در راستای آشتی شدنه ما دوتا باهم شام نپختم و یه مرغ بریونی لذیذ سفارش دادیم که برامون بیارننیشخند

پ.ن:در راستای اینکه بنده نمی تونم کسی و از خودم برنجونم و ناراحت کنم دیشب به مادر شوهری و پدرشوهری هم تماس گرفتم و بعد از تماس متوجه شدم که اونها هم زیاد از دست من ناراحت نیستن.

خدانوشت:خدایا بازهم سپاس.سپاس از اینکه  همیشه راه درست رو جلوی پاهامون میذاری

همسر نوشت:عزیزم ماهگرد آشناییمون و همین طور با تاخیر سالگرد ازدواجمون مبارکقلبدیوونتم گله نازم.مهربونم.

ماشاالله لا ماشاالناس لاحول و لا قوه الا بلا العلی العظیم