روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

5شنبه و جمعه
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱   کلمات کلیدی:

۵شنبه:

صبح کله سحر از خواب بیدار میشم.چون مطمئن نیستم برای آزمایشم باید ناشتا باشم یا نه.ترجیح میدم که بدون صبحانه راهی آزمایشگاه شم..........همسری تا سرخیابون منو میرسونه و میره سره کار دنباله یه لقمه نون حلال.....مجبوره بره سرکار....اگه نره یه عالمه کار میریزه سرش و مهمتر این که اضافه کاریش هم کم می شه ............

از همسری که جدا میشم ناخودآگاه به سمت اتوبوسای بی آر تی کشیده میشم.اولین اتوبوس رو نمی تونم سوار شم.سوار دومی میشم.....البته خودمو با زور تو اتوبوس می چپونم...برای اینکه احیانا کسی کیفمو نزنه پشت به همه می ایستم و رو به در اتوبوس....صورتم کاملا چسبیده به شیشه.ناخودآگاه خندم می گیره...یادم به بچگیم میافته که صورتامونو می چسبوندیم به شیشه و صورتامونو دفرمه می  کردیم.الان هم وضعیته من  تو اتوبوس همینه......

۴راه ولیعصر از اتوبوس پیاده میشم و از اونجا تا میدونو پیاده روی می کنم.به آزمایشگاه که می رسم غلغله است.رسما دیوونه میشم......میرم دم صندوق و به خانوم متصدی دفترچه مو نشون میدم.بی حوصله دفترچه مو میذاره یه گوشه و میگه وایسا تا من اول کار کسایی که زودتر اومدنو راه بندازم....

ازش می پرسم:خانوم...به نظرتون خیلی باید تو صف وایسم

یه جوری کج کج نگاهم می کنه و میگه:نه......یه ربعه کارت راه میوفته.

یه گوشه وایمیسم و به اطرافم یه نگاه میندازم.روبروم دوتا کفتر عاشقو میبینم که کله تو کله وایسادنو دارن باهم حرف میزنن....حس می کنم شاید خانومه اومده آزمایش بده ببینه نی نی دار شده.....تو همین افکار خاله زنکانه هستم که خانوم متصدی صدام می کنه....و یه ربع بعد این منم که خوشحالو خندون با یه پنبه بر دست از آزمایشگاه می زنم بیرون

وقتی میرسم خونه اول یه صبحانه دبش می خورمو بعدش به مامان زنگ میزنم.بعد از حال و احوال................من رو به مامان:مامان میاین امشب خونمونننننننننن؟

مامان:نه عزیزم.تو فقط همین دو روز تعطیلیو داری.ما کجا بیایم خستتون کنیم

من:مامان بیاین دیگه.نا سلامتی من از مشهد اومدما.

مامان :باشه بعد از شام یه سر میزنیم

من:یعنی چی؟من ٢سال عروسی کردم،یکبار خونه من نیومدین.هر بار اومدین غذا با خودتون اوردین.خب این کاره؟سه بار اومدین برا شام خونه من که اونم برا تولدامون بوده

مامان :باشه.بذار به بابات بگم

بابا هم باز همون حرفهای مامانوتکرار می کنه.

من:غذا درست می کنم زود بیاین.باشه؟چی درست کنم؟لوبیاپلو خوبه؟

مامان:نه غذا نپز من میام برات قیمه می پزم.

من:باشه من منتظرتونم

دیگه منتظر همسری نمی شم.خونه رو زود تمیز می کنم......با بخارشور میوفتم به جونه کف زمین........اجاق گازو با سیف جون تمیز می کنم............جارو می کشم..................گردگیری می کنم.......توالتو گلاب به روتون می شورم و................

همسری برای ناهار میاد....باهم کوکو سیب زمینی می خوریم و من برای اصلاح و ابرو میرم آرایشگاه..............

ساعت ۶ و مامان اینا هنوز نیومدند.من که غذا درست نکردم.ای خدا..........خواهری تماس می گیره.

خواهری:بابا گفت تو شام نپزی ما کباب می خریم میایم.....

یهو دیوونه می شم.خب چرا می خاستین دیر بیاین به من نگفتین لوبیا پلو بپزم.هان؟؟؟

نمی خاد .شما تشریف بیارین.مرغ سوخاری می خریم.............

ساعت ٧مامان اینا با خانواده داداشی اینا می رسن........مامان و بابا حسابی شرمندمون کردند.......برای سالگرد ازدواجمون یه ربع سکه اوردند و برای از مشهد اومدنمون یه ظرف خوشگل کریستال بوهیمیا...دستشون درد نکنه

علاوه بر اینا مامان خانوم خورشت بادمجون و سبزی هم اورده بود.....که البته ما هم دوتامرغ خریدیمو سرسفرمون گذاشتیم...البته برنج هم  پخته بودما

داداشی جونم هم بهم پول داد و خواهری جونم هم بهم یه سرویس ظرفهای مایکروفر داد با مقادیری وجه نقد.

دسته همشون درد نکنه......

این بچه داداش هم از اول که وارد خونه ما شد با دیدن عکس عروسیه ما شروع کرد به خوندنه این شعر:عمه زهرا عروس شده            خوشگله و ملوس شده       

یه عالمه این بچه خوردنیه و نازه ماشالله. جیگره منه

بالاخره ساعت ١١هم رفتند خونشون.خیلی دوستشون دارم.

جمعه:

رفتیم هایپر استار و برای چندتا خرید مزخرف یه عالمه  پیاده شدیم

خدا نوشت:خدایا سلامتی و فقط سلامتی و البته دله خوش برای همه عزیزانم میخام

همسرنوشت:مرسی عزیزم که همه جوره هوا خانواده منو داشتی و سعی می کردی کم و کسری نداشته باشند