روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

روزانه
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸   کلمات کلیدی:

سه شنبه:بعد از یه پیاده روی نیم ساعته میرم خونه....همسری بهم زنگ میزنه.میگه:الان خیابون....هستم .اومدم ببعی قیمت کنم....بهش می گم:بیا خونه .خونه مامان ایناییم شب.بابا هم نذر گوسفند داره.برین باهم بخرین.با گفتنه یه چشمممممم غلیظ گوشیو قطع می کنه...زنگه خونه رو که میزنه سریع آماده میشم...وسایلمو جمع می کنم و پیش به سوی خونه مامان اینا.....وقتی می رسیم مامان میگه بابا خونه نیست...می شینیم تا بابا بیاد...بابا که میاد میگه خیابونا به خاطر دسته ها غلغله است و خرید ببعی رو به چهارشنبه موکول می کنه.....مامان برا شام قیمه بادمجون پخته.....وای.ادم دوس داره انگشتاشم با قیمه بادمجونه بخوره.اصولا دیوونه بادمجونای مامانم.....خوشمزهساعت حدودای 12 شبه که بارو بندیل جمع می کنیمو میام خونه خودمون....همسری تو ماشین پکره.علتو که ازش می پرسم میگه:کاش می موندیم خونه مامانت اینا.من خوابم میاد.......میریم خونه.....یه آقاهه دمه خونمونه با یه پرس غذا....خدای من یه غذای نذری برامون رسید

چهارشنبه:

ناهار و صبحانه رو یکی می کنیم و حدودا ساعت نزدیکای 3ونیمه که راهی خونه مامان اینا می شیم.همسری با داداشی و بابا میرن برای خرید ببعی......عمو جونم برامون دوتا ببعی خریده...یکی برا ما یکی برا مامان اینا.....ببعی میاریمو جلوی دسته می کشیم.....برا اینکه عدالت برقرار بشه جیگرشو میدیم به مامان اینا و کله پاچشو می بریم برا مادرشوهری......شب می خوابیم خونه مامان اینا

5شنبه:

برا ی اینکه پیاده روی کنم به همراه خواهر جونم میریم تو خیابون.....یه عالمه دسته هم می بینیم و البته یه عالمه شیرکاکائو هم می خوریم......شب با چندتا از دخترهای فامیل میریم تو خیابون برای شمع روشن کردن......اما من شمع روشن نمی کنم....ساعت حدود 12شبه که با همسری جونم میریمو 6تا دونه شمع روشن می کنیم.

جمعه:

بعد از خوردن صبحانه میریم خونه....اول یه دوش می گیریمو برای ناهارمیریم خونه مادر شوهری.....کله پاچه رو هم براشون میبریم .....پدرشوهری مشغول پاک کردن کله پاچه می شه.....ناهار لوبیاپلو دارند......ساعت حدودای 7که میخایم راهی خونه شیم....مادرشوهری دندون درد گرفته...وای.قرص هم تو خونه نداره.......وقتی با همسری تو ماشین می شینیم ازش می خام که برا مامانش بره و قرص پیدا کنه.....یک ساعت تو خیابون دور می زنیم تا یه داروخانه شبانه روزی پیدا کنیم.....قرص رو می خریم و میریم خونه مادر شوهری......من تو ماشین میشینم تا همسری قرصارو بده به مامانشو برگرده.....وقتی همسری بر می گرده یه لبخند زیبا رو لباشه.....ازش می پرسم چی شده.......می گه:مامان و بابا یه عالمه دعامون کردند.مامان وقتی قرصا رو دید چشاش پراز اشک شد....خیلی خوشحال می شم با این حرف....گاهی با چه چیزای کوچیکی میشه دلی رو شاد کرد ....

شنبه:

تو اداره هستم که مامان زنگ میزنه و میگه امروز بیاین خونه ما....می گه  جیگرا رو براتون می خام کباب کنم.....وای فداتون بشم مامان و بابای خوبم.......

پ.ن:شقایق جونم در مورد سیف سئوال کرده بودی.سیف اسمه کالا هستش.مثله تاژ.

این سیف برای خیلی جاها کاربرد داره . من  محلول برای تمیز کردنه شیرآلات خونه و اجاق گاز را خریدم.حتما برای اجاق گاز تو که سیلور هم هست قابل استفاده است.برای من اینه که عکسشو گذاشتم .قیمتشم فکر کنم ما 2هزار تومان خریدیمش.که البته به نسبته کاری که می کنه خیلی می ارزه