روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

شب یلدا
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩   کلمات کلیدی:

 

 

 

سال ٨۶:

اولین شب یلدایی بود که تو وارد زندگیم شده بودی.تا اون روز ٢بار اومده بودین خونه ما خواستگاری.........خانواده ام می شناختنت دیگه......یادمه یه عالمه اون روز باهام اس ام اس بازی کردیم....اون روز می خاستی با بابات اینا برین کنسرت....خوب یادمه.....یکی از نوازنده های اون کنسرت شاگرد بابات بود....بعد از اون هم می خاستین برین خونه بابا بزرگت.....بهت گفتم تو فال حافظ منو هم یاد کنی......می دونستم که تو هم یادم بودی.......اون سال یادمه ما هیچ جا نرفتیم...خونمون بودیم......

سال٨٧

دومین سالی بود که اومده بودی تو زندگیم......یادمه تو دومین شب یلدا،من یه تازه عروس ١٨روزه بودم......اکثر وسایلمون بوی نویی میداد هنوز........ساعت حدودا ۵بعدازظهر بود که باهام تماس گرفتی.سلام زهرا جونم؟خوبی؟

بهت جواب دادم:آره خوبم مهربون

می گی:مامان اینا شب می خان بیان خونمون

حسابی دست پاچه می شم.....با مِن و مِن می گم:من چی کار کنم حالا؟

می خندی و می گی غصه نخور.از بیرون غذا می خریم.

جواب میدم :نمی خاد.لوبیاپلو می پزم.....

مامانت اینا میان.یه هندونه هم میارن........

مادرشوهر وقتی وارد میشه ،میگه:فِری(خواهرشوهر)هم دوست داشت بیاد اما روش نشد.......به فِری هم زنگ میزنم.....اونم میاد با یه قابلمه.....ماکارونی که پخته بود و بر میداره و میاره.....حسابی ازشون پذیرایی می کنم. شیرینی .کاکائو .فالوده. بستنی. پشمک. آجیل.میوه. و.........ساعت ١٢هم میرن خونشون

سال٨٨:

این بار نه میریم خونه مامان اینا،نه خونه مادرشوهری....باهم میریم یه عالمه خرید می کنیم که دوتایی باهم تنها باشیم.....ساعت حدودای ٨شبه که تلفن زنگ می خوره....فِری پشته خطه.....با همسری صحبت می کنه......بعد از اینکه همسری تلفنو قطع می کنه شروع می کنه به شماره گرفتن....بهش می گم به کی زنگ می زنی؟؟همون طوری که مشغول شماره گرفتنه می گه:فِری گفت مامان اینا تنهان زنگ بزن بیان خونه شما!!!!!!!با تعجب نگاش می کنم.......خودش معنیه نگاهمو می فهمه..........فِری اینا خونشون نیستن مهمونین.حالا دلواپس مامان ایناست........مادرشوهری و پدرشوهری میان خونمون........حرف میزنیم و می گیم و می گیم و می خوریم و ساعت ١٢میرن خونه

اما امسال تا الان که برنامه ای برای این روز نداریم.حالا ببینیم امسال چی می شه؟دوستای خوبم شما کجا میرین؟؟

پ.ن:بچه ها یه پیشنهاد دارم.شاید بشه یه بازی....بیاین از حلقه های نشونمون عکس بگیریم و بذاریم تو وبلاگمون..اگه موافقین من خودم این بازی رو شروع کنم؟ماچ

راستی:

شادیتون 100 شب یلدا دلتون قد یه دریا توی این شبای سرما یادتون همیشه با ما

یلدا تون مبارک