روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

دست یاری
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی:

 

 

پشت ترافیک ۴راه ولیعصر بودیم....بی خیال از دنیای اطرافم رسید آخرین برداشت از عابربانکم را به دست گرفته بودم و در حال حساب و کتاب بودم....باید می فهمیدم که تا آخرماه پولی برایمان می ماند یا نه.....در افکارم غوطه ور بودم که ناگاه ضربه ای که به شیشه ماشین خورد مرا از حس و حال و افکارم بیرون آورد.....سرم را چرخاندم تا علت را بیابم......پسرکی بود که ٣شکلات در دستش گرفته بود و از من می خواست تا این ٣شکلات را هزار تومان از او بخرم.....با علامت دست به او فهماندم که شکلات نمی خواهم و صورتم را از روی شیشه برگرداندم......به روبرو نگاه کردم.....پسرک دست برندار نبود انگار......این بار جمله ای گفت که تنم را لرزاند.......خانوم در خانه مریض داریم و پولی ندارم تا برایش دارو بخرم.....گفتن این جمله از دهان او کافی بود تا دست در کیفم کنم و یک اسکناس دو هزار تومانی را از میان همهمه وسایل داخل کیف بیرون بیاورم....شیشه را پایین کشیدم....بیا پسر جان.....شکلات ها ماله خودت،این پول هم برای تو.....نگاهم می کند و با زور شکلاتها را جلوی رویم می گیرد....خانم من صدقه نمی خواهم.اگر شکلاتها را نگیری پول را نمی خواهم.....شکلات را از او می گیرم و او نیز در همهمه و ازدحام ماشین ها در طلب مقداری پول گم می شود........

نزدیکه خانه می شویم......باز جای پارک برای ماشین نمی یابیم.....همسری باز داد و بیداد راه انداخته.....همسری در حال غر غر است که از او می خاهم  لحظه ای بیاستد......در کنار سطل های بزرگ سرکوچه پسر بچه ای می بینم که دارد به دنبال شاید تکه نانی یا شاید شیشه و کاغذی سطل بزرگ پر از آشغال را می کاود.....پسرک به حدی کوچک است که برای اینکه بتواند داخل سطل را ببیند جعبه میوه ای زیر پایش گذاشته و تا کمر داخل سطل آویزان شده است......ناگهان جرقه ای در ذهنم زده می شود......صدایش می زنم:پسر کوچولو.......محلم نمی گذارد.....دوباره صدایش می کنم......این بار به سمت صدا بر می گردد....نگاهم که می کند با علامت دست به او می فهمانم که به سمتم بیاید....با دهانی نیمه باز و چشمانی خیره به سویم میاید....باور ندارد با او کار داشته باشم......با چشمان عسلی اش به چشمانم خیره می شود.......به او می گویم:شکلات می خوری؟با تعجب جواب می دهد:بله...

شکلات ها را به سویش می گیرم.....بگیر.این شکلاتها برای تو....می خندد.تشکر می کند و با عجله از من دور می شود....فی فی نگاهم می کند و با حرکت چشمانش به من می فهماند که از کار من خوشحال شده.....

بعد از پیدا کردن جای پارک برای ماشین وارد خانه می شویم.....چراغ تلفن خانه خاموش و روشن می شود این به این معنی است که بر روی تلفنمان پیامی صوتی برای ما گذاشته شده است......پیام رو گوش می دهیم....رییس اداره تماس گرفته و از من خواسته که با او تماس داشته باشم.......عصبانی می شوم یعنی در این چند روز تعطیلی هم باید سرکار بروم....با او تماس می گیرم.....از من می خواهد که با مدیرکل تماسی داشته باشم انگار بامن کاری فوری دارد.......این بار به مدیرکل زنگ می زنم.......بعد از حال و احوال مدیرکل رو به من:خانم زهراییان......با توجه به اینکه به شما اضافه کار تعلق نمی گیرد اما این بار شما زحمت زیادی برای اداره کشیده بودید مبلغ ناچیزی را برای شما و چند تن از همکارانتان در نظر گرفته ایم .لطفا شماره حسابتان را به کارپرداز اداره اعلام کنید.....مدیرکل حرف می زند و من چشمانم پراز اشک می شود....اشک شوق و رضایت.....

پ.ن:هدفم از نوشتنه این پست این بود که خدا هرکار خیری که در این دنیا بکنیم جوابشو همین دنیا بهمون میده