روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

درد و دل
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥   کلمات کلیدی:

 

مکان:خونه مادر شوهر       زمان:همون روز که سر رفتن خونه مادرشوهر من و فی فی دعوامون شد(کله پاچه اینا دیگه...یادتونه که؟)

روی مبل کنار فی فی نشستم.فِری(خواهرشوهر)دو****قلو داره.....قُل دوم که خیلی دوسم داره میاد و کنارم می ایسته.....با زور روی پام میشینه و بهم می گه:زندایی گوشتو بیال جلو.....گوشمو میارم جلو .....آروم دهنشو میاره دمه گوشمو می گه:ما دالیم میلیم مسافلت.شما هم با میاین زندایی؟؟(ر رو ل تلفظ می کنه....عزیزمهبغل

البته زیاد هم آروم نمی گه ...اون یکی قُل که کنارمون ایستاده می شنوه چی می گه....البته خداروشکر بقیه چون دارن باهم حرف می زنن متوجه حرفای قُل دوم نمی شن....یهو قُل اولی داد میزنه:تو لازمونو بل ملا کردی.....اون یه لاز بود(لطفا ل رو      ر تلفظ کنین)

خواهرشوهری که متوجه مکالمه این دوتا بچه میشه،نگاهی سمت ما میندازه.این مدلیابرو

خواهرشوهری خداروشکر متوجه نشده که قُل دوم رازشو برملا کرده...به قُل اولی می گه :عزیزم داداشیت داره سکه هاشو نشون میده....رازی رو لو نداده که........

از اول مهمونی تا آخر مهمونی خواهر شوهر پیش برادر شوهری تو اتاقش و پای کامپیوتره و سر شام هم که میاد پیشه ما لام تا کام حرف نمیزنه...دقیقا این مدلیهخنثی

مهمونی بالاخره با خوبی و خوشی تموم میشه و خواهر شوهری اینا به خاطر شلوغ بازیهای بچه ها ساعت 10 میرن خونشون.....وقتی خواهر شوهری از خونه پاشو میزاره بیرون ...مادر شوهری میاد کنارم میشینه و میگه:به امید خدا با فِری اینا میخایم بریم مسافرت........

من:اِ.ان شالله به سلامتیلبخند.......حالا کی میرین ؟

مادرشوهری:......من:ان شالله به سلامتی.خوش بگذره بهتونلبخند 

تو ماشین که میشینیم به همسری می گم:مامانت اینا با فِری اینا انگار عازمند....

همسری:شنیدم داشت می گفت

من:چی می شد مامانت اینا به ما هم می گفتن... ما هم شاید باهاشون می رفتیماناراحت

همسری:نه عزیزم مامان اینا میدونن ما پول نداریم.واسه همین بهمون نگفتن

من در ظاهر:لبخند من در باطن:کلافهآخه خیلی بدم میاد الکی همسری از خانواده اش طرفداری می کنه

مکان:خونه ما            زمان:همین جمعه که مادرشوهر خونه ما اومده بود

در حالیکه من دارم میوه ها رو می چینم توی میوه خوری .....مادرشوهر می گه:زهرا جون دیدی قُل دوم اون روز اومد رازشونو به تو گفت ؟قهقههمثله اینکه دیروز هم به اون مادربزرگش گفته...اما خداروشکر مادربزرگش چیزی متوجه نشده...آخه فِری نمی خاد به مادر شوهرش بگه داریم میریم مسافرت...من در ظاهرلبخند من در باطن:عصبانی

و باز هم من در باطن:آیا من خرم که هرجا میرم تو بوق و کرنا می کنم و به کل فامیل شوهر خبر میدم

من در باطن:آیا من خیلی خرم که هر جا میرم مادرشوهر و پدرشوهرمو هم با خودم میبرم

من در باطن:آیا من خیلی خیلی خرم که به جای اینکه از امکانات رفاهی برای خانواده خودم استفاده کنم برای خانواده همسرم استفاده می کنم.....کسایی که حتی الکی هم که شده نمی گن شما نمی خاین باما بیاین؟

من در باطن:آیا خواهر شوهری  زرنگ است که مادر شوهرشو با خودش همراه نمی کنه ؟

من در باطن:آیا خواهرشوهری خیلی زرنگ است که نگهداری از بچه هاشو بهانه می کند و با خانواده خودش میره مسافرت؟

من در باطن:آیا خواهر شوهری خیلی خیلی زرنگ است که با خانواده خودش مسافرت می رود که اگر احیانا در سفر با شوهرش مشاجره داشت خانواده همسرش از این موضوع مطلع نشن؟

اینها سئوالاتی بود که آن لحظه شدید ذهنه منو درگیر کرده بود....

همسرنوشت:عزیزه دلم امیدوارم از نوشتن این پست از من ناراحت نشی...خیلی دوستت دارم مهربونمبغلقلب

همسرنوشت:مهربونم،آروم جونم. ماهگرد اومدنت به قلبه من مبارک باشه

پ.ن:اینا رو گفتم که بگم مادرشوهری اینا به امید خدا فردا دارن میرن مسافرت....میدونین که علت نوشتن این پست همین بودچشمک