روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

روزانه های ما
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی:

۴شنبه:

از اداره که میزنم بیرون و بعد از پیاده روی میرم خونه....رو مبل ولو شدم که تلفنمون زنگ می خوره...خواهرشوهریه.....زنگ زده تا خداحافظی کنه و بگه اگه چیزی لازم داریم،ابرامون بخره و بیاره...ازش تشکر می کنم.....

بعدش مادرشوهری زنگ میزنه و خداحافظی می کنه......آخره مکالمه اش میگه:ان شاالله دفعه  بعدی باهم میریم!!!ازش تشکر می کنم

همسری که از راه میرسه حسابی عصبانیه....سایت داداششو هک کردن و البته از حرفهایی که در مورد خانواده اش در وبلاگم نوشتم  از من ناراحته.....زیاد اعصابه منو نداره.....باهاش حرف نمی زنم و همین طور در حالت قهر و دلخوری هردو سربربالش میگذاریم

۵شنبه:صبح ساعت ٩از خواب بیدار میشم.....بعد از مرتب کردن روتختی از اتاق خواب میام بیرون....همسری صبحانه شو خورده......منم صبحانمو می خورم...همسریو می بینم که داره لباس تنش میکنه.....زیرچشمی نگاهش می کنم.....میاد تو آشپزخونه.....از پشت بغلم می کنه و این جوری میشه که باهم دوست میشیم......

همسری ازم میخاد که همراهیش کنم....می گه میخاد بره خرید......ازم میخاد به مامان اینا زنگ بزنم و برا شام دعوتشون کنم.....بهم میگه غذا درست نکنم.چون میخاد غذا برامون کباب بخره.....منم با آغوش باز از این مهمونی استقبال می کنم..

اول از همه میریم خرید.....میوه می خریم......سبزی.....ژله....ماست و نوشابه.....سریع میریم خرید.....خونه رو مرتب می کنیم.....سبزیها رو می شورم و کارها رو کم کم انجام میدم .....یهو یادم میافته که باید برم و جواب آزمایشامو بگیرم......وای خدای من....این همه کار دارم باید برم خیابون ولیعصر......سریع آماده میشم...از همسری می خام غذامونو بپزه...بهش یاد میدم که چه جوری عدس پلو بپزه.....

میرمو جواب آزمایش رو میگیرم......سریع میام خونه....مابقی کارها........مامان اینا ساعت ۶میرسن خونمون........ساعت ١١و نیم هم میرن خونشون...البته داداشی اینا هم دعوت بودند.

جمعه:

تا بعدازظهر تو خونه تنهاییم ..ناهار که می خوریم از همسری می خام بریم خونه بابا اینا.....سریع آماده میشیم میریم اونجا....مامان غذا میگو پخته به همراه خورش بادمجون....دستش درد نکنه...و شب هم ساعت ١١ برمی گردیم خونمون

پ.ن:مادرشوهری اینا فردا ان شالله برمی گردن.امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه