روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

تولدبازی
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱   کلمات کلیدی:

۵شنبه:

ساعت ١١ صبح بالاخره تصمیم میگیریم که برای شب مهمون دعوت کنیم و تولد بگیریم.

با عجله زنگ میزنیم به مهمونا.تنها کسی که نمیاد و اعلام می کنه که خونه دوستش مهمونه و گلایه می کنه که چرا بهش دیر خبر دادیم خواهر شوهریه.

از فی فی خواهش می کنم که میوه و کیک و مخلفاتشو بخره تا منم خونه رو تمیز کنم.فی فی میره  برای خرید و زهرا مشغول تمیز کردنه خونه میشه.

تمیز کردن خونه خیلی سخته.اما 3ساعته خونه برق میوفته.همسری هم میاد با یه جسم بزرگ،میوه و پنیرو ماست.

ازش می پرسم: این که دستته چیه؟جواب می شنوم:حالا بعدا می فهمی

زود غذا رو می خوریم و من راهیه آرایشگاه میشم.میرم آرایشگاه تا به ابروهام و سیبیلام که از بناگوش در رفتند یه صفایی بدم و از آقا زهرا بودن در بیام.

از شانس من آرایشگاه غلغله است.ساعت 2و نیم از خونه میزنم بیرون ساعت 5و نیم میرسم خونه.

وارد خونه که میشم می بینم همسری خونه رو با بادکنک های رنگی تزیین کرده.یه کیک بزرگ و مقادیری فشفشه هم می بینم.همسری حمومه .از حموم که میاد بیرون میبینم اونم رفته آرایشگاه و یه صفایی به موهاش داده.

حالا نوبته منه که حمام برم .ا زحمام که میام بیرون موهامو یه سشوار می کشم و یه آرایشه کمرنگ هم می کنم.

اولین مهمونامون مادر شوهری و پدر شوهری هستن.مادر شوهر و پدر شوهر با یه دسته گل وارد می شن.این دسته گل کادو برادر شوهره.

بعدش مامان و بابا ،خواهری وآقای برادر با خانومش و دختره جیگرش وارد میشن و آخرین مهمونمون برادره همسریه.

بعد از خوردن شام و کیک بریدن و این قرتی بازی ها نوبت باز کردنه کادوها میشه.خیلی این قسمتو دوست دارم.

کادوها:مامانی و بابایی(مامان و بابای همسر):پول

برادر شوهر(مجرد):یه دسته گل+یه اسپری

مامان و بابای عزیز خودم:یه ربع سکه +6تا کاسه ژاپنی و با قاشق هاش

خواهره دوست داشتنیه خودم(مجرد):پول

داداشی،زنش و نی نی گومبولیشون:پول

و همسریه عزیز تر از جانم:یک زنجیر با آویزش+یه تابلو بزرگ از عکس من در لباس عروسی (اینم کادوی سورپرایزی)

دسته همشون درد نکنه.

و ساعت 12 و نیم که مهمونامون میرن

جمعه:

بعداز ظهر بعد از تمیز کردنه خونه و خوردن ناهار.ساعت 5 راه میوفتیم به سمت تیراژه.

یه جای پارک گیر میاریم و میریم تو پاساژ.اول میریم تو کافی شاپش.من شکلات گلاسه می خورم و همسری ماءالشعیر و بادام زمینی.یه شلوارک خوشگل چشممو میگیره که متاسفانه سایزمو نداره.خوشحال و خندان می خایم برگردیم خونه که یهو میبینیم جریممون کردن.مسخره است.آخه اونجایی که ما پارک کردیم تابلو نداره و این جوری عیشه ما منقش میشه.

پ.ن:علت دیر دعوت کردنه مهمونا واسه این بود که ما قصد نداشتیم تولد بگیریم اما وقتی دیدم همسری می گه دوست داشتم واست تولد بگیرم اما دیگه پول ندارم کارتمو در اختیارش گذاشتم تا بتونه این جوری برام تولد بگیره.البته ابنم بگم منم توی کارتم فقط و فقط 100هزار تومان داشتم.(همسری جوون بعد از گرفتنه حقوقت حتما قرضاتو  میدی دیگه؟)قلب

پ.ن:هنوز کادوی خواهر شوهری مونده که ان شاالله در اولین فرصت دریافت خواهم کرد

پ.ن:مامان و بابای عزیزم برامون دوتاظرف ژله و یه جعبه سیب سرخ هم برامون آوردن.ای الهی که من فداشون بشم

پ.ن:دیوونتم همسره مهربونم