روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

روزهایی که می گذرند
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦   کلمات کلیدی:

این روزها یه عالمه حرف برای نوشتن دارم اما نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم....نمی خواستم حالاها حالاها بنویسم.اما چندتا از دوستام اومدن،کامنت گذاشتن،دعوام کردن،عصبانی شدن و منم به خاطر گله روی دوستام می نویسم......

خیلی حرف دارم اما نمی دونم از کجا شروع کنم....چطوره از روز ۴شنبه شروع کنم....شب خیلی زود خوابیدیم...ساعت حدودا ٢نیمه شب بود که با صدایی شبیه انفجار از خواب بیدار شدیم....چهره هر دوتامون دیدنی بود از ترس....فی فی اول از همه رفت سراغ آشپزخونه....حس می کرد شاید یکی از ظرفها از روی خشک کن افتاده باشه زمین....هرچی رو زمینو گشتیم چیزی پیدا نکردیم.....می خواستیم باز بخوابیم که صدای تق و توق  به گوشمون خورد....پکیجمون داشت بازی در میاورد....سریع خاموشش کردیم ...آخه با این سروصدایی که از خودش در میاورد هر آن حس می کردیم که پکیجه بترکه.....تا خود صبح هم از شدت سرما دندونامون خورد بهم....

۵شنبه هم که من باید میرفتم سرکار......تا ساعت ۵بعدازظهر باید اداره می بودم که خداروشکر رییسمون اجازه داد ساعت ٢بریم خونمون...فی فی هم برا ناهار رفته بود خونه مامانش اینا.......ساعت ٣هم تعمیرکار اومد و برامون پکیج رو درست کرد.....البته قبل از اومدن تعمیرکار فی فی جون هم از خونه مامانش تشریف فرما شد......

حدودا ساعت ۵بود که به سمت هایپراستار رفتیم.......یکم خرید کردیم......کلا از اینکه یه سبد بردارمو یه عالمه توش خوراکی بچپونم خیلی خوشم میاد...تو هایپراستار بودیم که مادرشوهری زنگ زد که بیاید خونمون......بعد از خرید به سمت خونه مادرشوهر حرکت کردیم ووووووو بالاخره سوغاتیامونو دریافت کردیم.

مادر شوهری برای من :یه تاپ بنفش و یه بلوز صورتی آورد که با توجه به زیادی باز بودن بلوزه زیرش یه تاپ صورتی هم می خوره

برای فی فی هم:یه تی شرت و دو جفت جوراب آورده بود

بعد از خوردن شام خواهر شوهری اینا هم به جمع ما پیوستن....اونم سوغاتیامونو بهمون داد.....هرچند که با آمدنش کلی اعصابه منو بهم ریخت.

خواهرشوهری هم برای من:دو تا از اون لباسانیشخندو یه بلوز و شلوار ورزشی کرم صورتی آورده بود و برای فی فی هم یه پیراهن  با راه های صورتی آورده بود

دستشون درد نکنه

خلاصه تا ساعت ٣هم خونه مادرشوهری بودیم و حرف زدیم و متاسفانه حرفهایی که زده شد رو اعصابه من بود......

پ.ن:زیاد از این پستم خوشم نیومد اما نوشتم تا......نمی دونم واسه چی نوشتم؟؟

پ.ن:یادمه اون روزا که خواننده خاموشه خیلی از وبلاگا بودم یکی از بچه ها رو همیشه می خوندم...اسمش الهام بود که روزهای آخرهم با وبلاگ پشت لحظه ها می نوشت...بچه ها کسی از الهام خبر نداره؟؟خیلی دوست دارم بدونم چی کار می کنه؟