روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

ایده جدید و بکر
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢   کلمات کلیدی:

نمی دونم بعضی اوقات این فکرهای خلاقانه!!چه جوری به ذهن من خطور می کنه؟

هفته پیش تموم فکر و ذهنم درگیر خرید خونه بود.شاید فکر خرید خونه برای خودمون زمانی به ذهن من اومد که صاحبخونمون به من اعلام کرد قصد داره اون طبقه ای که ما توش ساکن هستیم رو بفروشه تا با پولی که از خرید واحدما دستشو می گیره برای پسرش که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و تا الان نتونسته کار پیدا کنه یه مغازه بخره!!!

هفته پیش هرچی دو دوتا چهارتا می کردم نمی تونستیم باهاش حتی یه آپارتمان کوچولو تو بدترین نقطه تهران هم بخریم....هرچی حساب و کتاب می کردم بیشتر دچار یاس و نوامیدی می شدم.....تا اینکه.....

اون روز در حالی که داشتم پیاده روی می کردم فکر کردم تا بتونم به یه نتیجه برسم.....یهو یه ایده جدید یافتم....هرچند که می دونستم اجرای این ایده خیلی سخت خواهد بود هم برای من و هم برای فی فی .....تا شب درگیر این ذهنیت بودم تا فی فی از راه برسه.....

فی فی از راه میرسه....در حالی که تو آشپزخونه هستم و دارم ٣تا دونه لیمو شیرین می شورم از فی فی می خام که سریع لباساشو عوض کنه...بهش می گم که برای خونه خریدن یه فکر تو ذهنم اومده....بنده خدا اونم سریع لباسشو در میاره و میاد رو کاناپه جلوی تلویزیون می شینه...در حالی که داره کانالهای تلویزیونو زیرو رو میکنه ازم می خاد که سریع تر برم پیشش و این ایده زیبا رو هم با ایشون در میون بذارم!!!!!!

بشقاب به دست وارد هال می شم...سعی می کنم کنارش بشینم....تند تند لیمو شیرینا رو از وسط نصف می کنمو میدم دستش و سخنرانی خودمو شروع می کنم:

می دونی عزیزم با این پولی که ما داریم حالا حالاها نمی تونیم خونه بخریم

-خب

من نظرم اینه که برای خرید خونه وسایلامونو جمع کنیم و یه مدت بریم خونه مامانامون

با تعجب بهم نگاه می کنه.....زهرا این حرفا چیه می زنی؟؟این مدلی مگه میشه زندگی کرد؟؟؟

تو دله خودمم غوغاییه....تو ذهنم با خودم درگیرم.....بعد از به زبون روندن این جمله خودمم از گفته خودم پشیمون میشم.....

اما با اعتماد به نفس کامل رو به فی فی می گم:می تونیم.ما می تونیم.....مثله نامزدا فقط ۵شنبه ها و جمعه ها رو باهمیم و میریم گردش.....مثله دوران نامزدی

باز با خودم  تو ذهنم درگیر می شم:زهرا یادت بیار رسیدن به این روزها چقدر آرزوی همیشگیت بود!زهرا یادت بیار زمان نامزدیتون چقدر تو و فی فی اذیت شدین......تو دلم آرزو می کنم که فی فی قبول نکنه این طرح مزخرفه منو

فی فی دستمو محکم تو دستش فشار میده ومنو از فکر و خیالاتم می کشه بیرون...زهرا این فکر عملی نیست...و در حالی که داره به سمت آشپزخونه میره میگه:به ایده جدید فکر کن .اما خواهشا ایده بعدی مثله این یکی نباشه

تو دلم خیلی شاد می شم که فی فی این ایده مزخرف رو وتو می کنه.....و تو ذهنم یه عالمه به خودم فحش میدم که از این به بعد دیگه از این ایده های مسخره تو ذهنم نیاد یا اگه اومد دیگه لال بشمو به زبون نیارمکلافه.....چون این بار شاید فی فی هم با آغوش باز این ایده های احمقانه منو بپذیرهنیشخند

خدانوشت:خدایا یه خونه خوب تو یه جای دلخواه به همه اونهایی که مستاجرن اعطا کن...با سلامتی و دله خوش