روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

سرما خوردن
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦   کلمات کلیدی:

شنبه به محض اینکه وارد خونه شدم سراغ لباسای شسته شده ای که صبح جمعشون کرده بودم تا تو کمدها بذارم رفتم...به سرعت لباسا رو این ور و اون ور کردم و در نهایت انگشتر محبوبمو یافتم و یه نفس راحت کشیدم...بعد از پیدا کردن حلقه و ناهار خوردن،رفتم سراغ آشپز خونه که از کثیفی و شلوغی نمی تونستم حتی بهش نگاه کنم.قبل از اینکه فی فی بیاد تمام ظروف داخل کابینت ها رو بیرون آوردم و یک به یک شستمشون...آخه اگه فی فی خونه باشه و ببینه من وقتمو صرف شستن ظرفهای داخل کابینت و جا ادویه ای می کنم عصبانی می شه و کار به گیس و گیس کشی می رسه!!!جالبه هرسال برای خونه تکونی ،من و فی فی با هم کلی دعوا و آشتی کنون داریم...فی فی معتقده  نباید وقت  گرانبهامونو صرف ظرفهایی که اصلا در طول سال استفاده نمی شن کنیم!!!

خلاصه تند تند ظرفها رو شستم  تا شب شد و فی فی اومد...تمام کابینتها  رو با کمک همدیگه تمیز کردیم و وسایل داخلشو چیدیم...شب هم ساعت ١٢ در حالی که کمرامون از درد داشت داغون می شدخوابیدیم.

صبح وقتی بلند شدم تا فی فی رو راهی کنم متوجه شدیم پکیجمون خراب شده و کار نمی کنه به همین خاطر خونمون مثله یخچال سرد شده بود...فی فی رو راهی کردم  و خودم خوابیدم...به شدت هم گلو درد داشتم و سرفه های شدیدی می کردم....به همین خاطر ساعت ٨صبح به معاون ادارمون زنگ زدم و گفتم که سرمای شدیدی خوردم و به همین خاطر اداره نمیام...

و از اونجایی که استراحت به من نیومده مشغول آشپزخونه تکونی شدم...باورتون نمی شه اگه بگم از ساعت ٨ و نیم تا ١٢ بکوب داشتم یخچال و فریزر و تمیز می کردم....

خلاصه تا ساعت ۶ و نیم که فی فی اومد تمام ظرفهای داخل بوفه کابینت ها رو شستم و تمیز کردم...در این مدت هم ٣بار به شرکت خدمات پس از فروش پکیجمون تماس گرفتم و اونها هم هربار اعلام می کردن که تعمیرکار در راهه!!!یعنی تعمیرکاره از ساعت ٩صبح تو راه بود و بالاخره ساعت ٨شب تشریف فرما شدن...منتظروقتی ایشون اومد بنده هم رفتم تو تختمون تا کمی گرم شم...گرم شدن همانا و خوابیدن تا ساعت ٩ همانا...دیگه سریع بلند شدم یک لوبیاپلوی دبشی درستیدم...البته مایع اولیه شو ظهر درست کرده بودم و مونده بود که برنجشو دم کنم

و این جوریا شد که ساعت ١١ بدون انجام هیچ کاری توسط فی فی خان(البته بدون درنظر گرفتن نصب زیر پرده ای و تمیز کردن سرسری پنجره ها )خوابیدیم..خوب شد گفتم تمیز کردن پنجره ها الان یادم افتاد باید روزنامه با خودم ببرم خونهچشمک

پ.ن:ممنون به خاطر دعاهاتون در مورد انگشتر ماچ

پ.ن:این همه کار کردیم هنوز که هنوز آشپزخونمونم نتونستیم تمیز کنیم...به نظرتون می رسیم کل خونه رو تو این مدت بتکونیم؟متفکر

خدایا خودت گفتی که شکر نعمت،نعمتت افزون کند...به خاطر نعمتات و خوبیات،شکر