روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

دوران عقد
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢   کلمات کلیدی:

دوران عقده من و همسری فقط یک ماه و ٣هفته بود.یعنی مهرماه سال ٨٧ عقدکردیم وآذرماه همون سال رفتیم زیر یه سقف.تا یک سال اول ازدواج همش به جون همسری غر میزدم که چرا این همه عجله داشتی.اخه همه زوج های جوونی که اطراف ما بودند حداقل یک سال باهم عقد می موندند و کم کم بساط عروسیشونو جور می کردند.

دوست نداشتم این همه زود تو مسئولیت خونه داری بیوفتم.از طرفی همسری هم درست می گفت.مامانم و همسری در مورد روابطه منو همسری باهم توافق نداشتند.همسری معتقد بود وقتی دونفرعقد می کنند مثله زن و شوهر می مونند و می تونند باهم حتی زندگی کنند و مامان معتقد بود تو دوران عقد هنوز دختر اونا هستم و باید طبق قوانین مامان اینا عمل کنم.یعنی من و همسری هرجا که بودیم حتما باید بنده  شب خونه خودمون می خوابیدم و این برای فی فی خان اصلا قابل تحمل نبود.

خرید لباس عروس و آرایشگاه و انتخاب آتلیه و هزار جور کار دیگه به اضافه خرید جهیزیه از جمله کارایی بود که باید تو این مدت زمان محدود انجام می شد و بالطبع وقتی کار زیاد باشه و و قت محدود مطمئنا دعواهای شدید را در پی خواهد داشت.

البته من بازهم به همسری حق میدم همسری خیلی دست تنها بود به جز کمکی که گاهی پدرشوهری و خیلی کم داداشش می کرد هیچ کسو نداشت که بهش کمکی کنه حتی شوهر خواهرش هم هیچ کمکی بهش نکرد. برای خرید میوه  سالن هم خودش تنها بودو نتیجه اش این شد که برای اصلاح صورت و رنگ کردن ابروهام باید آژانس می گرفتمو می رفتم آرایشگاه و این برای من که  آرمانگرا بودم خیلی سخت بود.

بنده تا همین یه هفته پیش هم روی حرفم بودم و می گفتم ای کاش دیرتر می رفتیم سرخونه و زندگیمون تااینکه داستانه ندا رو شنیدم..............

ندا دختر یکی از آشناهامونه.از من ۴سال کوچیکتره و با اشکان یعنی همسرش سال ٨۵ که من هنوز همسری رو حتی نمی شناختم باهم عقد کردند.اشکان از خودش یک سال بزرگتر بود.بزرگترا تصمیم گرفتند تا زمانی که این دوتا زوج خوشبخت دانشجو هستند تو دوران شیرین عقد بمونند و این جوری شد که اینا حتی تاروز عروسیه ما هنوز نامزد بودند و دوران شیرین عقدو باهم میگذروندند.تا اینکه...............

دیروز ازطریق یکی دیگه از آشناها شنیدم اشکان و ندا که یه عالمه عاشق و دلباخته هم بودند از هم جدا شدند.علت رو که پرسیدم.جواب شنیدم باهم توافق نداشتند.اما مگه همچین چیزی ممکن بود.متاسفانه دوران عقد۴ساله و دخالت خانواده ها باعث شده بود که این دوتا دیگه نتونند باهم زندگی کنند و جدایی رو بهترین انتخاب تو رابطه شون دونستند.دلم برا ندا می سوزه .

حالا از دیروز تا حالا خدارو شکر می کنم که منو همسری زودتر رفتیم سرخونه و زندگیمون.

پ.ن:دیروز عکسارو با کمک همسری تو کولدیسک ریختم اما صبح همسری باخودش کولدیسکو برده بودشرکت.پس احتمالا  آپلود عکسها میوفته برا ٣روز آینده ان شاالله

 پ.ن:یک آدم نسبتا محترم که احتمالا منو با خواهر و مادرش اشتباه گرفته بوده اومده و برای من کامنت گذاشته.نمی خاستم کامنتام تاییدی باشن اما متاسفانه حضور آدمهای انسان نمای این مدلی باعث می شه که این کارو بکنم.بازهم خدمت ایشون عرض می کنم که بنده را با خواهر مادرت اشتباه گرفتیقهقهه