روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

علت عدم حضور+پوزش
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧   کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای خوب وبلاگیم و پوزش به خاطر عدم حضورم ...مرسی که به یادم بودید و شرمنده به خاطر اینکه نگرانتون کردم

روز 17 ام بود که یهویی بهمون اعلام کردن که ادارمون از روز 5شنبه یعنی 18ام نمایشگاه برگزار می کنه...این یعنی اینکه تعطیلی روز 5شنبه و جمعه هم پَر...

و این جوری بود که بنده از روز 18 ام گرفتار این نمایشگاه بودم... و این جوری شد که یهویی و بدون اطلاع مجبور شدم یک مدتی از دنیای وبلاگ نویسی دور باشم

خداروشکر روز 4شنبه هم از کار در نمایشگاه خلاص شدیم..بدی این اداره ای که من توش کار می کنم همینه...یعنی تو کل این مرکز هر اداره ای بخاد نمایشگاه.کارگاه و یا همایش برگزار کنه اداره ماهم باید حضور داشته باشه و این کار رو خیلی سخت می کنه

4شنبه بعد از خوردن شام برای اینکه خستگی این مدت کار کردن رو در بیارم به پیشنهاد من یه سر به هایپر زدیم...به قول فی فی انگار همه گشت و گذار و تفریح ما تهرانیا رفتن به هایپر و سرک کشیدن تو بخش های مختلفش باشه...

ماحصل این گشت و گذار خرید زیتون...قیسی.... مغز تخمه ...ماست بادمجون کاله ...شیرکاکائو ...شیر...جوانه ماش و غیره شد و البته پرداخت 30 و خورده ای ناقابل

بعد از اون هم رفتیم کافی شاپش...یه لیوان آب هویج فی فی و بنده هم شکلات گلاسه خوردم..البته مهمون من بودیم...شب هم ساعت 12 خسته و کوفته خونه بودیم

5شنبه هم به همراه مادرشوهر و پدرشوهر پارک ایرانشهر رفتیم...آخه هفته فرهنگی سیتان و بلوچستان در این پارک برگزار میشد....این که کمی از فرهنگ مردم سیستان و بلوچستان را به عینه ببینی و با اداب و رسومشون آشنا بشی به نظرم جالب میومد..غذاهای پرادویه محلی...لباس های رنگو وارنگ محلی.... رقص محلی....الحق و الانصاف مردم هم خیلی خوب از این مراسم استقبال کرده بودند...

راستی توی پارک مادرشوهری عیدیمون رو هم داد....نقدی حساب شد.... دستشون دردنکنه...

و جمعه هم به تمیز و گرد گیری کردن خونه ای پرداختیم که تو یه هفته به زباله دونی تبدیل شده بود...

پ.ن:امروز صبح که اومدم اداره متوجه شدم ساعت کاری نیم ساعت اضافه شده و البته وقتی که برای غذا خوردن هم بود حذف شده....

دوستان نوشت:بچه ها تو این مدتی که نبودم از فی فی می خواستم که به وبلاگم سربزنه و کامنتا رو برام بخونه..وای از کامنتایی که برام میذاشتین غرق لذت میشدم و هرچی از فی فی می خواستم که بنویسه که من هستم راضی نمی شد...منو به بزرگی دلاتون ببخشین..خیلی دوستتون دارمماچ

خدانوشت:خدای مهربونم...خدای خوبم...خودت خوب می دونی این روزا دعا و راز و نیازای من با تو  در چه مورده؟؟خودت خوب از دل من آگاهی...خدایا به عظمت و بزرگی خودت ازت میخام سلامت و دله خوش رو به عزیزای من ارزانی بداری