روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

یوگا+پینوشت
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧   کلمات کلیدی:

دیشب وقتی که از بساط شامو جمع و جور کردم بدون اینکه ظرفارو بشورم دریخچالو باز کردمو یه دونه سیب.یه دونه موز و یه دونه پرتقال گذاشتم توی بشقاب و اومدم کنار همسر که مشغول دیدن فیلم های آموزشی یوگا بود،نشستم...

این روزها همسر شدیدا رفته تو خط مدیتیشن و یوگا و بنده خدا هر روز یکی از چیزهایی که در این مورد یاد گرفته رو بامن هم درمیون میزاره...ماشاالله منم که مشتاااااااق

نمی دونم چرا اصلا به این جور چیزا علاقه ای ندارم...بنده خدا هم وقتی می بینه من از بیخ عربم،بعد از اینکه یه مدت برام توضیح میده بهم نگاهی می انداه و میگه:زهرا از یوگا خوشت نمیاد؟؟

ومنم که اصلا نمی تونم بهش دروغ بگم سرمو می اندازم بالا و میگم نه زیاد...بنده خدا اونم تنهایی میشینه و فیلمی که تازه دانلود کرده رو می بینه.البته بین خودمون باشه گاهی اوقاتم با خانم مربی یه تمریناتی انجام میده و وقتی منو میبینه که ازدیدن این حرکات دارم با تعجب بهش نگاه میکنم دعوتم میکنه به انجام تمرینات یوگا...

گاهی هم وقتی از سرکار میاد یه دونه عودrain forest روشن میکنه و خونه پر میشه از بوی خوب جنگل های بارون خورده...

پ.ن:احتمالا برای 5شنبه شاید دوتا از دوستم مهمونمون باشن...البته تا الان معلوم نیست...این دوستام بعد ا عروسیم تا حالا خونمون نیومدند و تازه میخان برام کادو بیارن

پ.ن:پدرشوهر و مادرشوهر مسافرتن...رفتن شهرستان خونه خواهر پدرشوهر که میشه عمه همسرم...منم دیرو بهشون زنگ زدم تا حالشونو بپرسم...در راستای سربلند کردن پدرشوهر و مادرشوهر نزد عمه شوهر ،کلیییییی تحویلم گرفتن...می دونین به نظرم محبت ،محبت میاره...وقتی اون روز بابای همسر اون حرفو زد منم کلی الان دوستشون دارم و محبتی که بهم داشتن باعث شد منم بهشون محبت کنم

خدانوشت:خدایا،خودت می دونی دعا و خواسته من از تو چیست؟سلامتی و دله خوش برای عزیزانم

همسرنوشت:می دونم که خیلی وقته  که سری به خونه کوچک مجازیمون نمیزنی...اما مرسی به خاطر صبور بودنت...و منو ببخش به خاطر اینکه شاید گاهی درکت نمی کنم