روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

نیم روز زیبا
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱   کلمات کلیدی:

دیروز یه جایی نزدیک خونه یه ماموریت اداری داشتم...کارم حدود ساعت ١٢ بود که تموم شد...حوصله اینکه دوباره برگردم برم اداره رو نداشتم و البته اداره هم ماشین نداشت که بفرسته دنبالم...منم خیلی شیک زنگ زدم به رییسمو  و گفتم اگه ایرادی نداره از همین جا برگردم خونه...ایشون هم اجازه رو صادر فرمودند

از توحید تا خونه رو پیاده میرم..حدودا یه ربع بیشتر راه نیست...نزدیک خونه که میرسم یهو دلم میخاد یه سری به بازار روز نزدیک خونه بزنم...این دفعه مثل خانومای قدیمی سبزی خوردن می خرم...کثیف با یه عالمه گِل...نیشخندبعدش وقتی بادمجونای قلمی رو می بینم هوس کشک و بادمجون میکنم...یک کیلو هم بادمجون می خرمو و به سمت خونه حرکت میکنم...سرکوچمون یه نانوایی بربری هم هست...وقتی بوی بربری های تازه به مشامم می خوره دیگه عنان از کف میدمو٢تا دونه بربری هم می خرم...نونارو میندازم رو ساق دستم و وارد کوچه میشم...پسر بچه ای رو میبینم که دست مامانشو گرفته و دوتایی دارن به سمت من میان ...تا نون ها رو دست من میبینه دستشو به طرفه نونها دراز میکنه...بچه هه هنوز نمی تونه صحبت کنه...نونو طرف مامانش دراز میکنم و میگم این گل پسرتون انگار نون دلش خواسته...مامانه کلی خجالت میکشه و میگه که نمی خوره...با زور ازش میخام که کمی از نون بکنه...پسرک هنوز دستش به طرف نون درازه...خانومه با خجالت کمی ازنون میکنه و البته کلی هم دعام میکنه و میره...

میرم خونه سریع نونها رو به تکه های کوچیک میبرم و مثله روزهایی که تو رژیم بودم با ترازوی کوچولو وزنش میکنم و میذارم داخل فریزر...کلی روزنامه رو میز آشپزخونه میاندازمو شروع میکنم به سبزی پاک کردن...با اینکه یه عالمه سبزی خریدم اما تنها بخش کمی از اون می مونه برای خوردن...به خودم قول میدم که مثل همیشه سبزی پاک کرده بخرم...به نظرم به کثافت کاریش نمی ارزه....۶تا دونه بادمجون رو می شورم و میذارم که حسابی آبش بره ...این بار  کشک و بادمجون رو به روش سنتی خانوادگیمون که بادمجونارو کلی سرخ می کنن نمی پزم...دونه دونه بادمجونارو رو آتیش کباب میکنم و می اندازم تو آب...کمی هم توش نعنا میریزم و در قابلمه رو می بندم...البته پیاز رو مجبورم که کمی تفت بدم...بعدش میرمو سبزی ها رو می شورم...از سبزی شستن خیلی بدم میاد..آخه من کم کم ٨بار سبزی رو می شورم...البته دیگه مثله گذشته ها توش مواد ضدعفونی کننده و شیمیایی نمیریزم...وقتی خوب گِل های سبزی ها شسته شد توی آب سبزی کمی سرکه میریزم و حدود یه ربع میذارم که سبزی ها تو آب بمونن...میگن که بهترین روش برای شستن سبزی استفاده از نمک یا سرکه هستش...بعدش ناهارمو میخورم و مشغول جارو کشیدن خونه و گردگیری میشم...ساعت حدودای ٧هستش که همسر میادو از این جا به بعد زندگیمون مثله روزهای گذشته میگذره...خوردن میوه،غذا و خواب...

دیروز با خودم فکر کردم اگه من معلم بودم بد نبودا....مخصوصا معلم بچه های دبستانی...به نظرم  معلمی بهترین شغل برای خانم هاست...این جوری هم خانوم کارمنده و استقلال مالی داره و هم اینکه می تونه به خونه و زندگیش برسه

پ.ن:دوستای عزیزم مرسی به خاطر حدسیاتتون در مورد اسم همسرم...اسم همسر هیچ کدوم از این اسمها نبود...باعرض پوزش اسمشو نمی تونم اینجا ببرم چون اگه اسمه ایشون رو اینجا بیارم مجبورم که از این به بعد رمزدار بنویسم...چون با نوشتن اسم همسر امکان داره که خیلی زود لو برم

پ.ن مهم:دوستای خوبم..وبلاگ تمامتون که تو لینکم هستین رو می خونم اما برای بعضیاتون که تو بلاگفا هستین نمی تونم کامنت بذارم..یعنی اعدادی که باید برای ارسال کامنت نوشته بشه برای من باز نمی شه نمی دونم چرا؟به هرحال خواستم بگم که می خونمتون و به یادتونم

خدانوشت:خدایا خودت از عزیزانم محافظت کن