روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

تعطیلات و مهمونی خانواده همسر
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸   کلمات کلیدی:

۴شنبه:ساعت ٨هستش که همسر میاد...سریع بساط شامو آماده میکنم..جاتون خالی رشته پلو داریم...رشته پلو رو می زنیم و به سمت هایپراستار راهی میشیم...یه دونه از این چرخای محبوبمو دستم میگیرمو هرچی هوس کرده باشم می اندازم توش...از قیسی گرفته تا سن ایچ آناناس و مغز تخمه آفتابگردون و شیرکاکائو و....هنوز تو فروشگاهیم که یکی از بازیگرا رو که اتفاقا خانومش هم بازیگره میبینیم...شاید باورتون نشه که از همهمه مردم متوجه این بازیگر و خانومش شدیم..وقتی این چیزارو میبینم خدارو هزاران بار شکر میکنم واسه اینکه  من و همسر مشهور نیستیم و دوتا آدم کاملا معمولی هستیم...

وسایلو میبریم سمت صندوق..همسر کارت عابربانکشو درمیاره که حساب کنه....چون ساعت ١١ونیم تمام سسیستمهای بانکی قطع شده....کلی حرص می خوریم..ما که تو کیفمون پول داشتیم اما اگه پول دنبالمون نبود چی میشد؟؟؟

۵شنبه:

یه جعبه شکلات میگیریم و میریم خونه اون پسرعموم که تازگی رستوران زده...این پسرعموم کلا عاشق آشپزیه...حتی وقتی من و همسر رو پاگشا کرد همه غذاها رو خودش تنهایی درست کرده بود...وقتی میگه فروشش بد نیست کلی خدارشکر میکنم

جمعه:همسر زنگ میزنه به داداشش که شام بیاد خونمون...آخه همه خانواده همسر ۴شنبه رفتن شمال...اونم بهانه میاره که نمیاد....همسر هم منو با زور میبره خونه مامانش اینا....همین مساله باعث میشه با همسر دعوام بشه...خب وقتی مادرشوهر نیست دلیلی نداره بریم خونه شون!!!بدتر اینکه جاری آیندمون هم در اون خونه حضور داشتنسبز

کمی دور هم میشینیم و ساعت 9ونیم برمی گردیم خونمون....بعد از حضور تو خونه مادر شوهر همسر هم میفهمه که کارش اشتباه بوده و باهم دوس میشیم...بعدش پیش به سوی تیراژه...البته جایی برای پارک کردن ماشین پیدا نمی کنیم و دست از پا درازتر برمیگردیم خونه

شنبه:ساعت حدودای 2بعداظهره که تصمیم میگیریم با هم بریم فشم...سریع لباسامو تنم می کنم و راهی میشیم...فقط مقداری میوه باخودم میارم....وای با قرار گرفتن تو جاده فشم یادم به اولین باری که باهم به این جاده زدیم میوفته...دلهره اینکه زود به خونه برسم....دلهره اینکه کسی از آشناها منو نبینه و.....یادش بخیر

ماشینو یه جا پارک میکنیم و از یه شیب تند میریم پایین...وای غلغله است....همسر سریع جورابشو درمیاره و پاشو میکنه تو آب رودخونه...اما هنوز چند ثانیه نگذشته که از شدت سرمای آب رودخونه سریع پاشو درمیاره...دو ساعتی دم رودخونه هستیم..میوه می خوریم..عکس می اندازیمو بعدش قبل از شلوغ شدن جاده راه می افتیم....وای راه برگشت غلغله است...ترمز و کلاج.ترمز.کلاج...حسابی بوی لنت ماشینا دراومده...خلاصه بعد از یه عالمه معطلی جاده باز میشه و ماهم راهی خونه میشیم

یکشنبه:ساعت 6هستش که بساط چای و میوه رو آماده میکنیم و میریم پارک ساعی...یکم شلوغه...کمی بدمینتون بازی میکنیم و ساعت 9برمیگردیم خونه

راستی برای جمعه خانواده همسر رو _اعم از خواهرشوهر و مادرشوهر _برای شام دعوت کردم...امیدوارم همه چی خوب پیش بره و آبروم جلوشون نره ان شاالله

احتمالا غذا باقالی پلو با مرغ.لوبیاپلو و کشک و بادمجون درست میکنم و برای دسر هم دسرکمپوت و ژله بستنی داریم...نمی خوام خودمو زیاد اذیت کنم.آخه مهمونی جمعه شب هستشو فرداش هم که روز اداری هستش...

خدانوشت:خدایا توکلم به خودته...خدایا دستمونو بگیر و کمکمون کن...خدایا سلامتی و دله خوش و آرامش برای عزیزام از خودت میخام

همسر نوشت:میشه یکمم حرف حرف من باشه؟؟چشمک