روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

ما از زندگی چی می خایم؟؟
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩   کلمات کلیدی:

دیروز وقتی از اداره برگشتم اول گوشی رو برداشتم و به مادرشوهر زنگ زدم...آخه جمعه خونشون دعوت بودیم و بنده خدا خیلی خودشو انداخته بود تو زحمت...بعد از سلام و احوالپرسی و صحبت های معمول،یهو مادرشوهر گفت:زهرا جان شقایق رو که می شناسی؟

من:بله

(شقایق یکی از آشناهاشونه...شقایق و همسرشم تقریبا همزمان با ما ازدواج کردن)

مادرشوهر:دیروز زنگ زدم تا با مامانش صحبت کنم میگفت شقایق اینا ایران نیستن....زهرا جان میدونی این زن و شوهر تا حالا چندبار مسافرت خارج از کشور رفتن؟اما شما یه مسافرت خشک و خالی هم نمی رین

من:مامانی حتما وضع مالیشون از ما بهتره؟؟

مادرشوهر:نه زهرا جان!تو و فی فی زندگی رو خیلی سخت گرفتین...شقایق داره تو یه اتاق از خونه مادرشوهرش زندگی می کنه...یعنی خورد و خوراکشون هم حتی با مادرشوهرست!!عوضش هی پولاشونو جمع می کنن و مسافرت میرن...شما خوبین که همش غصه نداشتن خونه رو می خورین؟؟؟زهرا جان به خدا ماهم اوایل عروسیمون خونه نداشتیم...بابا نمیشه که همه چی رو از همون اول داشت؟؟شما جوونا توقعتون از زندگی خیلی زیاده!!!!!!!!!!!!!!!

تلفن رو که قطع می کنم به حرفهای مادرشوهر خوب فکر میکنم!!یعنی کار من درسته یا شقایق؟؟راست میگه مادرشوهر...آخرین مسافرتی که رفتیم کی بوده؟؟کلا ما از اوایل ازدواجمون تا حالا چندتا مسافرت رفتیم؟؟یعنی کار من و فی فی درسته؟؟همه جوونیمونو داریم میذاریم که شاید یه زمانی بتونیم خونه بخریم!!

اما آیا من می تونم مثل شقایق زندگی کنم؟؟همه جهیزیه ام رو بریزم تو یه اتاق خواب و با خانواده شوهر زندگی کنم؟؟نه اینکه خدایی نکرده مادرشوهر آدم بدی باشه ها...اما اینکه نتونم اون مدلی که می خام زندگی کنم و حتی شامی که شب می خورم با سلیقه مادرشوهر باشه آیا زندگی رو بر من سخت نمی کنه؟؟؟

من قطعا نمی تونم مثل شقایق باشم...و شاید شقایق هم نتونه مثله من باشه....شقایق هم مثل من نمی تونه قناعت کنه تا شاید یه روزی...............

و تمام این سئوالات از دیروز پیش زمینه ذهن خسته منه....

پ.ن:دیروز با یکی از دوستهای وبلاگستان داشتم چت میکردم...بهم میگفت خیلی عصبی هستم...غزل جونم راست میگه این دوستمون؟؟ناراحت

خدانوشت:خدایا مهربانیت رو شکر....خدایا سر سجاده دعام همیشه گفته ام باز هم میگویم سلامتی و دله خوش برای عزیزانم و عاقبت بخیری

همسرنوشت:نمی دونم چرا از دستت ناراحتم!!!!!تو می دونی چرا؟؟؟