روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

می دونین قصه از کجا شروع شد؟؟
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦   کلمات کلیدی:

یادمه روز اولی که خانواده فی فی اومدن خونمون خواستگاری...باباش برگشت به خانواده من گفت:پسر من شکر خدا خونه داره و این برای یه زندگی مشترک کافیه...اون روزا اصلا از این حرفه بابای فی فی که بعدها شد پدرشوهرم خوشم نیومد...چون من فی فی رو به خاطر داراییش نمی خواستم....من فی فی رو به خاطر خوده خودش می خواستم و بس....

و قصه از کجا شروع شد....

همسره من از اون دسته پسرهایی بود که بعد از گذراندن دانشگاهش سربازی رفت و درست در زمان سربازیش در همون جایی که مشغول گذروندن خدمت مقدس سربازی بود مشغول به کار شد!!!پس نتیجه میگیریم همسره من از زمان خدمت سربازی کار هم میکرد...بعد از اینکه دوران خدمتش تموم شد رفت و در یه شرکت خصوصی مطابق به رشته تحصیلیش کار کرد....خب تمام این اتفاق ها درست زمانی بود که زهرا در زندگی فی فی هیچ نقشی نداشت....یه مدت که از کار کردن فی فی در شرکت  که میگذره  مقدار پولی رو که از کار کردن به دست آورده بوده رو بر میداره و میذاره تو بانک مسکن...بعد از یه مدت فی فی تصمیم می گیره که یه خونه تو یکی از مناطق معمولیه تهران بخره...البته وام بانک مسکن رو از یه نفر خریداری کنه...اما مامانش شدیدا با این تصمیم فی فی مخالفت می کنه و میگه که ممکنه بعدها براش مشکلی پیش بیاد...درست زمانی که فی فی وامه مسکنش آماده میشه_ حول و حوش سال 86 _خونه به شکل وحشتناکی گرون میشه...یعنی همون خونه ای که فی فی می خواست یه زمانی با 28میلیون بخره و خانوم والده ایشون اجازه خرید رو بهش نداد یهو به 120 میلیون میرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه فی فی و خانواده باهم دیگه مشغول گشتن یه خونه مناسب برای فی فی میشن اما هرچی میگردن کِیس مناسبی پیدا نمی کنن...هرچی می گردن کمتر به نتیجه میرسن...تا اینکه

این ماجرا ادامه دارد.....................