روزهای خوب پاییزی

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ زهرا،متولدماه مهرهستم.يه همسرمهربون دارم كه با كلي دنگ و فنگ به هم رسيديم

و ادامه ماجرا
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧   کلمات کلیدی:

تا اینکه یه فکر بکر به سر مامان فی فی میزنه...مامان فی فی همون سال تازه بازنشسته شده بود و مقدار پولی  از بازنشستگیش به دستش رسیده بود...به همین خاطر تصمیم می گیره برای اینکه هم پول بازنشستگی خودش نسوزه و هم وام مسکن فی فی..یه خونه و با شراکت هم خریدن...فی فی فقط وام مسکنش رو داد و مادرشوهر پول بازنشستگیشو....2دونگ به نام فی فی و 4 دونگ به نام مادرشوهر....

خلاصه گذشت و گذشت تا زهرای قصه ما وارد زندگی فی فی خان شدقلببغلزهرا خیلی خوب یادشه اوایل نامزدیشون خانواده فی فی دستشو گرفتن و بردنش به خونه جدید تا اگه زهرا خواست برن و آشیونه زندگیشونو تو این خونه شراکتی بنا کنند....اما زهرا تا شرایط خونه رو دید به صراحت تموم اعلام کرد که به این خونه نمیاد...چون اون خونه از محل کار زهرا خیلی دور بود...سروصدا...شلوغی منطقه....از جمله مسایلی بود که باعث شد زهرا از اون خونه زیاد خوشش نیاد.....زهرا نمی خواست از اون اول همه شرایط قبول کنه و به اصطلاح بعدش که خرش از پل گذشت سرناسازگاری رو بذاره...به همین خاطر زهرا همون اول کار و در دوران نامزدی گفت که به این خونه نمیاد.....خلاصه زهرا و فی فی زندگی خودشون رو جایی انتخاب کردند که نزدیک محل کار زهرا باشه...تا زهرا که اون روزا خیلی دیر تعطیل می شد و ادارشون سرویس نداشت سریع به خونه برسه.......

درست از اولین روز اجاره خونه جدید مادرفی فی بدون هیچ چشمداشتی همه اجاره خونه رو کامل تقدیم فی فی می کرد...و فی فی هم هرماه باید وامش رو پرداخت می کرد...اما یهویی و بنا به دلایلی مامان فی فی خواست که شراکتشونو بهم بزنه....البته خود فی فی هم دوس نداشت که پول بازنشستگی و به قول خودش_فی فی _  ماحصل نصفه عمر مامانش در اختیار اونا باشه....البته مامان فی فی به صراحت نگفته که پول اون خونه رو می خاد اما از مدل حرف زدنش میشه فهمید که مامان فی فی به پولش نیاز داره و حالا شرایط فی فی و زهرا کمی سخت شده....زهرا و فی فی تو این مدت خوب فهمیدن که نمی تونن خونه ای بخرن و بدتر اینکه با پولی که از اون خونه بهشون میرسه حتی نمی تونن یه آپارتمان معمولی هم اجاره کنن...چون در صورت فروش اون خونه باید فک رهن صورت بگیره و این یعنی این که.....

حالا فکر میکنم خیلی خوب می تونین درک بکنین که چرا زهرای روزهای خوب پاییزی این روزا یکم تو فکره....حالا فکر کنم دوستای زهرا خوب متوجه شدند که چرا زهرا این روزا دغدغه اش خونه است و تنها موضوعی که در موردش می نویسه خونه است....به نظر شما زهرا و فی  فی باید چی کار کنن؟؟با پر رویی تمام برن و تو اون خونه بنشینن و یا باهمدیگه برن تو دل مشکلات و شراکت خودشون رو بهم بزنن؟؟؟

همسرنوشت:می دونم این روزا یکم بداخلاقم...می دونم که درکم می کنی...وضعیته کاریم...وضعیت خونه و....مرسی به خاطر اینکه تحملم می کنی...مرسی گله نازم

خدانوشت:خدایا مشکلات مالی سخته...اما من توکلم فقط و فقط به توئه...خدایا خودت می دونی همیشه دعا برای مسایل مالی تو درجه آخره برام...من همون خواسته همیشگی رو ازت میخام...سلامتی و دله خوش برای عزیزام...خدایا شکرت...