پارک رفتن جهت جیگر کباب زدن

تو این شبهایی که صدای آسمون قرمبه منو می ترسونه...تو این شبهایی که صدای شرشر بارون منو وادار کرده که برای هر قطره اش شکرگذار خدای مهربون باشم  ...تو این هوایی که یک پیاده روی دبش دو نفره می چسبه ...تو این هوایی که جوون میده با لباس و رزشی و کتانی بزنی به یکی از پارکهای بزرگ و هدفون به گوش هی بدوی و کالری سوزی کنی بنده میشینم تو خونه و به زندگیم سروسامون میدم و خونه رو تمیز میکنم و بساط ناهار و صبحونه ی روز بعد همسر و خودمو آماده میکنم و بعد هی از همسر قول میگیرم که آخرهفته ها برناممون رفتن به یه پارک و پیاده روی دو نفره باشه ...باورم نمیشه این زهرا همون زهرای 6 ساله پیش باشه ...دیگه برای خودم خانومی شدم :)))

دیشب تا خود صبح نخوابیدم و همش در حال یخ گذاری روی پای سمت راستم بودم...بعله دیشب موقع آبکش کردن برنج یه عالمه از آب برنج ولو شد روی پامو چزغاله شدم...باز خدا بهم رحم کرذ جوراب پام بود وگرنه که فکرکنم تیکه تیکه گوشته پامو باید با کاردک از رو سرامیکها جمع میکردن:))تنها کاری که کردم جورابو از پام دراوردم و یه خروار آرد رو انگشتام ریختم اما افاقه نکرد و مجبور شدم بدو بدو بپرم تو حموم و دوش آب سرد رو روش باز کنم..خلاصه که امروز با بدبختی اومدم اداره و کلی لات شدم برای خودم...آخه پاشنه کفشمو خوابوندم:)))

طفلی همسر هم روز 5شنبه دستش چزغاله شد...وضعیت اون خیلی خیلی بدتر از من بود...موضوع از این قراره که روز 5شنبه به دعوت مادرشوهر راهی همون پارک هفته قبل شدیم...مادرشوهر کلی جوجه کباب مزه دار شده خریده بود و با خودش آورده بود...منم که با خودم مقداری آجیل و دو 3تا دستمبو برداشته  بودم و خواهرشو هم کلی سیخ و یه فلاسک چای....طفلی همسر تا اومد ذغالها رو روشن کنه به خاطر الکلی که رو دستش ریخته شده بود چنان سوخت اون سرش ناپیدا...خلاصه که خدا خیلی بهش رحم کرد که صورتش آتیش نگرفت و البته که در این میان دله بنده هم از حرفهای بعضیا سوخت و چزغاله شد و بدین تریتیب این هفته هفته سوختگی نامگذاری شد:))))و این جوری که از شواهد امر بر میاد اینه که خداروشکر رابطه خواهرشوهر با شوهرش داره حسنه میشه چون رفتارهای قبلیش شروع شده و....

تصمیم جمع بر این شد که هر هفته تو همین پارک دور هم جمع بشیم اما خب من یکی که بعید میدونم به این تصمیم پایبند باشم .خب آدم دوست داره وقتی جایی میره بهش خوش بگذره نه اینکه تو همه مسایله آدم دخالت بشه و یه جورایی جلوه بشه که من زن بدی برای شوهرم هستم اما خواهرشوهرم بهترین زن دنیاست ...کاری که همیشه خواهر شوهر داره انجام میده و من از این کارش متنفرم...وگرنه که پدرشوهر تو این مدل دور هم بودنها همیشه هوای منو داره...طفلی همیشه نصف سیخ جوجه اشو به من میده که بخورم و همش در حال بغل کرده منه...به تازگی پدرشوهرو خیلی دوست دارم و بر خلاف همیشه که از احساساتم حرفی نمیزنم این بار  خیلی خوشگل بهش گفتم که دوستش دارم ...تصمیمم بر این شده که به همه از احساسات قلبیم بگم چون این کار باعث میشه محبتها بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه ...

البته یکبار دیگه مجبورم باهاشون باشم ..چون دفعه اول خواهرشوهر جوجه کباب ها رو خریده بود (هرچند که ما از اون جوجه کباب نخوردیم و خودمون جوجه کباب مزه دار شده همراهمون بود)دفعه دوم هم مادرشوهر شام 5شنبه مارو تامین کرد و این بار خواهرشوهر اعلام کرد که نوبتی اش کنیم و هردفعه یکی مسئول تهیه همه مواد غذایی باشه و خب اگه ما این بار نخواهیم همراهشون باشیم فکر دیگه ای به سرشون میزنه ..البته که سعی میکنم شوهر رو متقاعد کنم این بار بار آخرمون باشه چون من یکی حال و حوصله دعوا و قهر و گریه های بعد از این دور هم نشینی هارو ندارم .والسلام

پ.ن:شاید از اتفاقات روز 5شنبه بنویسم .البته که اگه همچنان تو مودش باشم و حال شخم زدن حرفهای مزخرفی که زده شد رو داشته باشم

خدانوشت:خدایا بنده ای گم کرده راهم /بده راهم که سرتاپا گناهم/ببخشا ای همه آگاهی من /گناهم را به خاطرخواهی من

خدایا سلامتی سلامتی و سلامتی برای عزیزانم

/ 26 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممو

يه جي مي كم نع نكووووو شما ديكه باهاشون نريد و ببيجونيددددد بذار هر فكري دلشون مي خواد بكنن...اينطوري لااقل به حرف اونا در مورد اينكه زن خوبي نيستي جامهعمل بوشوندي... حالا كه برات دروغ مي بافن بذار درستدر بياد... از تو بهترم مكه بيدا مي شه؟؟؟

ممو

بهتر شد بات دوستم؟

سارا- آغاز راهی دیگر

الان بهتری زهرا جان؟ یه صدقه درتس حسابی میدادید به کسی ... انشاله رفع بلاهای این مدلی بشه ... در مورد اتفاقات روز 5 نشبه هم به نظر من چیزی اینجا تعریف نکن چون بقول خودت میشه شخم زدن و فقط اعصاب خوردیش برات باقی میمونه ... من خودم گاهی از کنار مسائل اعصاب بهم ریز فقط میگذرم و سعی میکنم بهش فکر نکنم چون فایده ای نداره . اینجا بنویسی هر کسی نظر خودشو خواهد گفت و شما بیشتر درگیرش میشی. شاد باشی عزیزم

صبا

توو نت سرچ کردم روزایِ خوب . . . خواستم ببینم میاد بالأخره !!!!! اتفاقی رسیدم ب وبلاگت :) لبخند شدم وقتی میخوندمت

زويا

اميدوارم هميشه زندگي به كامت باشه ولي خداييش يك) دست رو دلم نزار دو) من كه نبايد كاري بكنم يكي ديگه بايد بجنبه البته يه آدم باجنبه سه) من ديگه حوصله جنگولك بازي و ادا اطفار ديگران رو ندارم چهار) دوران كم توقعي من گذشت و خبري نشد و حالا ديگه هرچيزي رو به شكل واقعاً ايده آل مي خوام يا قيدشو ميزنم پنج) بزن لايكو

سارا- آغاز راهی دیگر

خصوصی داری

زويا

سلام عزيزم مرسي از راهنماييت نمي دونم چرا ولي دوست دارم بهت اعتماد كنم، اگه حمل بر خودستايي نشه خود من آدم منصف و تاحدي ايده آل براي زندگي هستم با اين حال زماني پنجاه پنجاه هم برام مسأله اي نبود و درستي و صداقت اولويت هام بودن كه قسمت نشد و حالا ديگه تو ذوقم خورده. حقيقت اينه كه اونايي كه سر راه زندگيم قرار مي گرفتند هفت درصد هم نداشتن چه برسه به هفتاد درصد و حكمتشو فقط خدا مي دونه. يه كم سخته ولي دلم مي خواد از فكرش بيام بيرون اگه جو جامعه اجازه بده و الكي به اين مسائل آب و تاب نده آخه يه كم هم واقع بيني هم بدنيست.

وصال

خدا رو شکر کهخیلی نسوختی. مواظب باش دختر. بی خیال هیچی راجع بهش ننویس. هر وقت که بیای فکر کنی کلا متلاشی میشی. پس خودتو متلاشی نکن. اصلا بیخیالش بشو.

ویدا

بلا به دور اسفندی چیزی دود میکردی دوستم من که اصلا نمی تونم جواب ندم وقتی دارن منو زیر سوال میبرن[نیشخند] چجور میتونی تو؟؟؟؟

زويا

سلام چقد خوب كاري مي كني كه به قول خودت زبون به دهن مي گيري به قول معروف جواب ابلهان خاموشي است البته اين يه مثاله و هدف جسارت نيست ولي با اين كارت نشون ميدي كه خيلي هم فهميده و عاقلي اصلاً هم خودتو لعن نكن چون اينطوري خدا هم بهت آرامش دروني عطا مي كنه خودمونيم خيلي باحالي دوستت دارم.