یه دنیا کار و کمبود وقت

امروز روزه ام...آخرین روزه قضایی که امسال باید می گرفتم رو گرفتم ...با این که هوا خیلی خنک تر و البته مدت زمان روزه دار بودن این روزهاخیلی کمتره اما نمیدونم حکمتش چیه که روزه داری تو روزهای معمولی سخت تره...شاید به خاطر اینکه حال و هوای ماه مبارک یه جورایی معنویه و شاید م به خاطر اینکه همه روزه هستن و خبری از بوی خوب غذا این ور و اون ور نیست:))))

اوه یه کاسه کوچیک سمنو هم برای دم افطارم رسید....بنده خداهمکارم نذری داشت اورده بود اداره که بین همکارا تقسیم کنه تا دید من روزه  ام تو یه کاسه دردار برام کشید که افطار بخورم...خب اینم از مراد شکم:)))

این روزها کاری جز برنامه ریزی از دستم برنمیاد...برنامه  ریزی برای خرید مایحتاج داخل کابینت...پر شدن فریزر و البته خرید رخت و لباس فعلا جزو برنامه هایی هست که خیلی زود باید فکری به حالشون بکنم....هر روزم که تصمیم داریم برای خرید جایی بریم یه چیزی پیش میاد....نمونه اش روز 3شنبه که مجبور شدم میزبان مادرشوهر باشم ...یعنی خودش زنگ زد که تصمیم دارن برای شام بیان خونمون...هیچی دیگه کلا برنامه بیرون رفتن ما کنسل شد...

مجددا 5شنبه هم خاله فی فی اومده بود خونه مادرشوهر و اقا فی فی دلش برای خاله اش تنگ شده بود به همین خاطر مجبور شدیم بی خیال خرید شیم و برای دیدن خاله شیرینی به دست راهی خونه مادر شوهر شیم...البته شام هم اونجا بودیم ...

و جمعه هم که خانواده مهربون خودم چلوکباب به دست به همراه یه خروار سبزی خوردن و شیرینی دانمارکی اومدن خونمون...طفلیا هوس کباب کرده بودن بدون ما از گلوشون پایین نرفته بود به خاطر همین غذا برای ما هم خریده بودند و این چنین شد که روز جمعه هم تو خونه موندیم و خبری از خرید نشد....

خونه تکونی هم که هیچی...هنوز هیچ کاری رو شروع نکردم...خب کارمند بودن این سختیهارم داره...هی باید صبر کنم تا روزهای آخر هفته بیان بلکه بشه یه حرکتی کرد و روزهای آخر هفته هم که برنامه ریزیش دست خودمون نیست و باید دیدارها تازه بشه

وای صدای این همکارای واحد بغلی به شدت رو اعصابمه...خب کارشون مالیه و به همین خاطر مجبورن که با صدای  بلند صحبت کنن...تقصیره اینا هم نیستا...تقصیره اون کسیه که قبل از آوردن فرهنگ استفاده از پارتیشن تمام واحدها رو با پارتیشن مرزبندی کرد....فکرکن واحد ما کارش نیاز به سکوت و تمرکز داره و واحد بغلی کارشون نیاز به روزی هزارتا تماس تلفنی و چک و چونه و سفته و کوفت و زهرمار داره...خدایا کمک کن

بدیه کار ما  اینه که این روزهای آخر سال کار ما به شدت زیاد میشه...الان یه عالمه نامه روز میزمه که باید تهیه بشه ...این یعنی اینکه این روزها نباید به هیچ عنوان توقع مرخصی از واحد مربوطمون داشته باشیم....خدا به دادمون برسه

خدانوشت:این روزها تک به تک...ثانیه به ثانیه ...لحظه به لحظه تورو شاکرم...خدایا مرسی

خدایا هوای عزیزانم را داشته باش و آنها را درپناه  خودت حفظ فرما 

/ 23 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

انگار سر همه شلوغه. اصلا اسفند هست اين شلوغي و بوي عيد. اميدوارم به همه كارات برسي. راستي براي اين الودگي صوتي ميتوني توي گوشت از اينا بزاري http://en.wikipedia.org/wiki/Earplug من يه جفت دارم خوبه

دخملی

قبول باشه خانمی... ما هم اخر سالی سرمون شلوغ شده.... خونه تکونی هم نکو!

آمارین

یادش بخیر مام شرکت اولمون پارتیشن بندی بود. یعنی امان از ظهرا که روسا میومدن توی قسمت ناهارخوری پارتیشن بندی شده ناهار بخورن. اوففففففففففف من واقعا حالم بد میشد. با اینکه غذا از جای خوب میگرفتن اما بوی کبابشون که بهم میخورد حالم واقعا بد میشد. خصوصا وقتایی که شیشلیگ میگرفتن. [نگران]

سیندی

[ماچ]قبول باشه زهرا جون

قاصدك

قبول باشه عزيزم .. ايشالا به همه كارهات هم مي رسي ..

بهار

مال من فردا آخرین روز روزه قرضیهامه. اره این پروسه خونه تکونی با وجود شیرینیش که همه چی تمیز میشه خیلی هم سخته.مخصوصا که کارمند هم باشی و برنامه ات فقط به آخر هفته خلاصه بشه.

بهار

قبول باشه زهرا جان.مال من فردا آخرین روز روزه قرضیهامه. اره این پروسه خونه تکونی با وجود شیرینیش که همه چی تمیز میشه خیلی هم سخته.مخصوصا که کارمند هم باشی و برنامه ات فقط به آخر هفته خلاصه بشه.

آلما

امان از این پارتیشن بندیها :((

الهه و همسری

خوش به حالت روزه هات تموم شد من هنوز کلی دارم من گذاشتم از نیمه دوم اسفند شروع کنم خب خیلی هم کثیف نیست پذیرایی رو که تازه کاغذ دیواری کردم خوبه زیاد اوضاع بد فرمی نداره بیشتر باید به آشپزخونه برسم تازه شاید سال دیگه بخوایم جابه جا بشیم خیلی نمی خوام بشور بشور کنم تو رو خدا من تنبل رو می بینی چه بهانه هایی رو می آرم

روناک

زهرا دیشب خوابتو دیدم تو خواب برای اینکه کسی نفهمه تو زهرا هستی( دور و بری ا انگار همه وبلاگی بودن) بهت گفتم خانوم پاییزی[قهقهه] بعر همش نگران بودم ناراحت نشی از دستم.صدات عین صدای شبنم قلی خانی بود