روزهای کلافگی

خیلی وقته که ننوشتم...راستش دست و دلم به نوشتن نمیره...گاهی میام وبلاگاتونو میخونم....گاهی کامنتی میذارم و گاهی از بس حالم خرابه رو اون مربع کوچیک قرمز یه کلیک میکنم و تمام...اینو نوشتم که بدونین می خونمتون

این روزها شرایط خونه مجردیها اصلا خوب نیست....خون دماغ های گاه و بی گاهی که میاد سراغه بابا و چهره مهربونی که این روزها بیشتر غصه دار و تکیده شده.....یعنی انگار مریضی اومد و نشسته تو جون بابا و دیگه دست برداش نیست...طفلک مامان...این روزها از بس اشک ریخته و بی خوابی کشیده صورت مهربونش کلی تکیده شده و انگاری چند سالی به عمرش اضافه شده....

این روزها زهرای روزهای خوب پاییزی بیشتر اوقات خونه اش نیست و اگر هم خونه اش باشه دلش پیش خودش نیست...این روزها زهرا هرجا میره فقط حضور فیزیکی داره و دلش پرواز کرده و رفته تو یکی از خونه های خوشگل شرق تهران، تو همون خونه ای که باغچه نقلی اش پر از گل سرخ و گل یاس و گل شب بوئه...همون خونه ای که رو تک تک پله هاش پر شده از گلدونهای بزرگ شمعدونی و حسن یوسف و پیچک  ووو...آره این روزها همه دل زهرا تو خونه مجردیها پیش مامان و باباشه...

تصمیم داشتیم که به همراه خانواده ام یک هفته ای راهی یکی از شهرهای ساحلی شیم اما نشد...خون دماغهای گاه و بیگاه بابا این اجازه رو بهمون نداد...خون دماغهایی که گاهی چنان شدیده که بند اومدنی نیست و تمام لباسهاش رو خون مالی میکنه...که باعث میشه دوتا دستمال رولی تموم بشه اما همچنان خون بیاد و بیاد و بیاد...دکترش میگه به خاطر دارویی هستش که مصرف میکنه اما خب داروی لعنتی چنان آسیبی به رگهای بینی زده که چاره ای جز سوزوندن بینی وجود نداره که البته اگه بشه رگی رو بسوزونن

تنها خبری که این روزها لبخند رو، مهمون لبای مهربون بابا و مامان کرد قبولی من و همسر تو ارشد بود...من رشته خودم و مهربون همسر در رشته خودش....همسر در حال ثبت نام و پرداخت شهریه و انتخاب واحد هستش اما خب من عطای ارشد رو به لقاش بخشیدم...خب خیلی سخت بود پرداخت دوتا شهریه...خب خیلی سخت بود خونه داری و شوهر داری و کار کردن و درس خوندن باهم...خب خیلی سخت بود تو این شرایط برم و سرخوش کارهای ثبت نام رو انجام بدم...به خصوص که این روزها تو زندگی مشترکمون به یک جاهای سخت رسیدیم...یک جاهایی که شرایط بدی این روزهام حتی اجازه ی فکرکردن بهش رو نمیده...که نمیدونم که چرا زندگیم عینه کلافه سردرگم شده ...که به هر طرف نگاه میکنم یک مشکل وحشتناک تو زندگیم میبینم که .........خدایا بازم شکرت

این روزها همش و همش حسرت روزهایی رو می خورم که به نظرم روزمره بودن...که سخت بودن...که از حرفای ننه شوهر و پدر شوهر خسته بودم....که زندگیمون معمولی بود و همش کار و کار و کار بود...تورو خدا اگه دلتون خوشه...که وقتی لبخند رو لبتون میاد از ته دله...که وقتی می خندید یهو از فکر روزهایی که دارید لبخند رو لباتون نمی ماسه...که اگه خانواده تون سالمن ...تورو خدا شاکر باشید...

خدایا شکرت ت ت ت ت ت

خدایا این روزها دوست دارم سرمو تو سینه مهربونت بذارم و تو هی موهامو نوازش کنی...خدایا این روزها احتیاج به گرمای دستای نوازشگرت دارم...خدایا کافیه یک نیم نگاه به زندگی ما بندازی...خدایا حواست به خانواده ام باشه که من همه دلخوشیم اونا هستن...خدایا سلامتی و دله خوش رو به خانواده ام ارزونی بدار..خدایا خدایا خدایا

دوستان نوشت:ممنون از حضور گرمتون...ممنون به خاطر همه اس ام اسها و کامنتهایی که برام میذارید و جویای حال من وخانواده ام هستین...کلا ممنون که هستین

/ 52 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ريحان

انشالله پدرت زود زود خوب ميشن ، خيلي خوشحال شدم بابت قبوليتون زهراااا بروو هر جوري هست برو پا به پاى همسرت براى خوشحالى پدرت نزار هيچ چيز مانع پيشرفت و ارامش درونت باشه نري فقط براى خودت غصه مياري كسي ارزش نرفتن و سيو كردن تورو نميبينه اشتباه نكن دوست

زويا

هركه در اين دهر مقرب تر است جام بلا بيشترش مي دهند سلام دوست عزيزم چقدر دلم گرفت وقتي بعد از مدتها به وبلاگت سر زدم و ديدم چندتا مطلب بيشتر اضافه نشده و اون هم پر از اندوه اميدوارم هرچه زودتر روي خوش زندگي رو ببيني و نشاط و شادابي همچون گذشته در كلامت موج بزنه و سلامتي مهمان وجود عزيزانت و خودت باشه.

زويا

هركه در اين دهر مقرب تر است جام بلا بيشترش مي دهند سلام دوست عزيزم چقدر دلم گرفت وقتي بعد از مدتها به وبلاگت سر زدم و ديدم چندتا مطلب بيشتر اضافه نشده و اون هم پر از اندوه اميدوارم هرچه زودتر روي خوش زندگي رو ببيني و نشاط و شادابي همچون گذشته در كلامت موج بزنه و سلامتي مهمان وجود عزيزانت و خودت باشه.

نى لا

سلام زهرا جون ، خيلى اتفاقى وب لاگتو پيدا كردم و تمامشو بغير از پست هاى رمزيا خوندم. اميدوارم خداى مهربون ، زود زود به پدر عزيزت لباش عافيت كامل بپوشونن ، باور كن خيلى دعا كردم .

شقایق و حبیبی

زهرا جونم .زهرای عزیزم اگه قابل باشم اگه خدا صدامو میشنوه مطمین باش برای سلامتی بابای خوبت دعا میکنم و شفاش و از خدا میخوام ان شالله حالش بهتر و بهتر شه ترو خدا خودت و ناراحت نکن توکل کن مثل همیشه .همه چیز جور میشه

نگار...

عزیزمممم زهراااا...چه شرایط سختی..:| قربووونت قوی باش...خیلی قوی...بابای مهربونت نگاهش به شماست...سرحال و قوی باشین تا انگیزه بدین به بیمارتون.... خدای مهربون هوای هممون رو داره انشالا.. ارشد آزادم آسونترو زودتر از اونی که فکرشو بکنی میگذره...اگه تو حقوق مزایای آینده ات تاثیر گذاره از دستش نده... توکلمون به خدای مهربونه..خودش گفته هوامونو داره...

کیجا

امیدوارم روزهای روشن زود بیان

پیمان اوریا

سلام.دوست عزیز و گرامی.بنده وبلاگ زیبا و احساسی شما را با کمال میل و افتخار لینک کردم.در صورت امکان وبلاگ بنده را با نام (دل نوشته های روزگار پاییزی من)لینک کنید.با تشکر...[گل]

gisboride

زهرا جان قشنگ مي نويسي موفق باشي بانو