ایده جدید و بکر

نمی دونم بعضی اوقات این فکرهای خلاقانه!!چه جوری به ذهن من خطور می کنه؟

هفته پیش تموم فکر و ذهنم درگیر خرید خونه بود.شاید فکر خرید خونه برای خودمون زمانی به ذهن من اومد که صاحبخونمون به من اعلام کرد قصد داره اون طبقه ای که ما توش ساکن هستیم رو بفروشه تا با پولی که از خرید واحدما دستشو می گیره برای پسرش که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و تا الان نتونسته کار پیدا کنه یه مغازه بخره!!!

هفته پیش هرچی دو دوتا چهارتا می کردم نمی تونستیم باهاش حتی یه آپارتمان کوچولو تو بدترین نقطه تهران هم بخریم....هرچی حساب و کتاب می کردم بیشتر دچار یاس و نوامیدی می شدم.....تا اینکه.....

اون روز در حالی که داشتم پیاده روی می کردم فکر کردم تا بتونم به یه نتیجه برسم.....یهو یه ایده جدید یافتم....هرچند که می دونستم اجرای این ایده خیلی سخت خواهد بود هم برای من و هم برای فی فی .....تا شب درگیر این ذهنیت بودم تا فی فی از راه برسه.....

فی فی از راه میرسه....در حالی که تو آشپزخونه هستم و دارم ٣تا دونه لیمو شیرین می شورم از فی فی می خام که سریع لباساشو عوض کنه...بهش می گم که برای خونه خریدن یه فکر تو ذهنم اومده....بنده خدا اونم سریع لباسشو در میاره و میاد رو کاناپه جلوی تلویزیون می شینه...در حالی که داره کانالهای تلویزیونو زیرو رو میکنه ازم می خاد که سریع تر برم پیشش و این ایده زیبا رو هم با ایشون در میون بذارم!!!!!!

بشقاب به دست وارد هال می شم...سعی می کنم کنارش بشینم....تند تند لیمو شیرینا رو از وسط نصف می کنمو میدم دستش و سخنرانی خودمو شروع می کنم:

می دونی عزیزم با این پولی که ما داریم حالا حالاها نمی تونیم خونه بخریم

-خب

من نظرم اینه که برای خرید خونه وسایلامونو جمع کنیم و یه مدت بریم خونه مامانامون

با تعجب بهم نگاه می کنه.....زهرا این حرفا چیه می زنی؟؟این مدلی مگه میشه زندگی کرد؟؟؟

تو دله خودمم غوغاییه....تو ذهنم با خودم درگیرم.....بعد از به زبون روندن این جمله خودمم از گفته خودم پشیمون میشم.....

اما با اعتماد به نفس کامل رو به فی فی می گم:می تونیم.ما می تونیم.....مثله نامزدا فقط ۵شنبه ها و جمعه ها رو باهمیم و میریم گردش.....مثله دوران نامزدی

باز با خودم  تو ذهنم درگیر می شم:زهرا یادت بیار رسیدن به این روزها چقدر آرزوی همیشگیت بود!زهرا یادت بیار زمان نامزدیتون چقدر تو و فی فی اذیت شدین......تو دلم آرزو می کنم که فی فی قبول نکنه این طرح مزخرفه منو

فی فی دستمو محکم تو دستش فشار میده ومنو از فکر و خیالاتم می کشه بیرون...زهرا این فکر عملی نیست...و در حالی که داره به سمت آشپزخونه میره میگه:به ایده جدید فکر کن .اما خواهشا ایده بعدی مثله این یکی نباشه

تو دلم خیلی شاد می شم که فی فی این ایده مزخرف رو وتو می کنه.....و تو ذهنم یه عالمه به خودم فحش میدم که از این به بعد دیگه از این ایده های مسخره تو ذهنم نیاد یا اگه اومد دیگه لال بشمو به زبون نیارمکلافه.....چون این بار شاید فی فی هم با آغوش باز این ایده های احمقانه منو بپذیرهنیشخند

خدانوشت:خدایا یه خونه خوب تو یه جای دلخواه به همه اونهایی که مستاجرن اعطا کن...با سلامتی و دله خوش

 

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا(آغاز راه یکی شدن)

زهرا جان اونوقت این ایده هات از کجا نشات میگیره خانومی؟ خوشی زده زیر دلت ؟ حالا امسال خونه دار نشدید ان شااله سال‌اینده . اما به این فکر کردی که این لحظات از دست رفته رو که میتونستید با هم باشیدو دیگه هیچ وقت نمیشه جبران کرد ! دل خوش سیری چند گلم ؟ همین که کنار هم باشید باهم خوش و شاد باشید کافیه . بقیه شرایط کم کم درست میشه .

مهرو

زهرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......... آخه دختر این چه ایده ایه!!!!!میگم تو نمیخواد خیلی به این مخت فشار بیاری!!!!!! دختر نکنی و اصلا به زبون نیاری دیگه این چیزارو هااااااا الهی بگردم برا فی فی چقدر غصه خورده با این تز شما.... ایشالا امسال نه سال دیگه خونه دار میشی حالا.....قربونت برم. بووووووووووووووووس

الهه

بابا مغز متفکر خداييش زهرا اين چه ايده ايه تو خونه رو واسه چي مي خواي؟ که کنار شوهرت ارامش داشته باشي حالا بري جدا زندگي کني؟؟؟؟؟؟؟؟//

علی

وبلاگ زیبا پر محتوایی دارید امیدوارم به من هم سر بزنید خوشحال میشم

یه دوست

شووووووووماااااااا لطفا دیگه فک نکن اصن!بیام بزنمتتتتت؟این چه ایدهییییییییییی بود اخههههه؟

اطلسی

عزیزمممممممم این نظری بود اخه؟مگه میشه جدا؟

فرناز

عجب ایده ای . منن که عمرا همچین پیشنهادی بدم به شوشو. دل بزرگی داری گلم ایشالا به زودی یه معجزه خوشگل تو زندگیت اتفاق می افته که حل میشه موضوع

صحرا

از خدا بخواه . خدا منتظره تا ازش بخواهي . اميدوارم زودتر خونه دار بشين

زهرا

زهرا جون یه پیشنهاد دارم. تو دیگه کلا اصلا فکر نکن. [زبان] بخدا راست میگم حالا خدا رو شکر که فی فیه بیچاره قبول نکرد. وگرنه معلوم نبود چه کتکی تو راهشه

جوجو

واقعا که! فکر کنم این رژیم رو سلولای خاکستریتم اثرگذاشته خواهر![نیشخند] قربونت برم اصلا عملی نیست این کار! مخصوصا حالا که چند سالی از زندگی مشترکتون میگذره! منی که یه شب درمیون اقایی رو نمیبینم نمیتونم دووم بیارم و کلی بهم سخت میگذره!عزیزم..... خدا بزرگه!