روزهایی که می گذرند

این روزها یه عالمه حرف برای نوشتن دارم اما نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم....نمی خواستم حالاها حالاها بنویسم.اما چندتا از دوستام اومدن،کامنت گذاشتن،دعوام کردن،عصبانی شدن و منم به خاطر گله روی دوستام می نویسم......

خیلی حرف دارم اما نمی دونم از کجا شروع کنم....چطوره از روز ۴شنبه شروع کنم....شب خیلی زود خوابیدیم...ساعت حدودا ٢نیمه شب بود که با صدایی شبیه انفجار از خواب بیدار شدیم....چهره هر دوتامون دیدنی بود از ترس....فی فی اول از همه رفت سراغ آشپزخونه....حس می کرد شاید یکی از ظرفها از روی خشک کن افتاده باشه زمین....هرچی رو زمینو گشتیم چیزی پیدا نکردیم.....می خواستیم باز بخوابیم که صدای تق و توق  به گوشمون خورد....پکیجمون داشت بازی در میاورد....سریع خاموشش کردیم ...آخه با این سروصدایی که از خودش در میاورد هر آن حس می کردیم که پکیجه بترکه.....تا خود صبح هم از شدت سرما دندونامون خورد بهم....

۵شنبه هم که من باید میرفتم سرکار......تا ساعت ۵بعدازظهر باید اداره می بودم که خداروشکر رییسمون اجازه داد ساعت ٢بریم خونمون...فی فی هم برا ناهار رفته بود خونه مامانش اینا.......ساعت ٣هم تعمیرکار اومد و برامون پکیج رو درست کرد.....البته قبل از اومدن تعمیرکار فی فی جون هم از خونه مامانش تشریف فرما شد......

حدودا ساعت ۵بود که به سمت هایپراستار رفتیم.......یکم خرید کردیم......کلا از اینکه یه سبد بردارمو یه عالمه توش خوراکی بچپونم خیلی خوشم میاد...تو هایپراستار بودیم که مادرشوهری زنگ زد که بیاید خونمون......بعد از خرید به سمت خونه مادرشوهر حرکت کردیم ووووووو بالاخره سوغاتیامونو دریافت کردیم.

مادر شوهری برای من :یه تاپ بنفش و یه بلوز صورتی آورد که با توجه به زیادی باز بودن بلوزه زیرش یه تاپ صورتی هم می خوره

برای فی فی هم:یه تی شرت و دو جفت جوراب آورده بود

بعد از خوردن شام خواهر شوهری اینا هم به جمع ما پیوستن....اونم سوغاتیامونو بهمون داد.....هرچند که با آمدنش کلی اعصابه منو بهم ریخت.

خواهرشوهری هم برای من:دو تا از اون لباسانیشخندو یه بلوز و شلوار ورزشی کرم صورتی آورده بود و برای فی فی هم یه پیراهن  با راه های صورتی آورده بود

دستشون درد نکنه

خلاصه تا ساعت ٣هم خونه مادرشوهری بودیم و حرف زدیم و متاسفانه حرفهایی که زده شد رو اعصابه من بود......

پ.ن:زیاد از این پستم خوشم نیومد اما نوشتم تا......نمی دونم واسه چی نوشتم؟؟

پ.ن:یادمه اون روزا که خواننده خاموشه خیلی از وبلاگا بودم یکی از بچه ها رو همیشه می خوندم...اسمش الهام بود که روزهای آخرهم با وبلاگ پشت لحظه ها می نوشت...بچه ها کسی از الهام خبر نداره؟؟خیلی دوست دارم بدونم چی کار می کنه؟

 

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرو

آخی عزیزم!!! ولشون کن خودتو ناراحت نکن....سوغاتی هارو بچسب.... راستی مرسی که آپ کردی دلم خیلی گرفته بود با خوندنت یه مقدار رفتم تو حال و هوای دیگه.... بووووووووووووووووووووس

سارا

چت شده زهرا جان ؟ بابا سوغاتی هم گرفتی کلی خوردنی هم خریدی با همسری جونت هم خوب بودی . نبینم اینطوری باشی ها . بنویس و خودتو عادت نده به کمرنگ شدن . دوست دارم نوشته هاتو بخونم و ازش انرژی بگیرم . مواظب خودت باش گلم [ماچ]

الهه و همسری

سلوووووووووووووووووووم بر زهرا گلی خوبی خانم بابا این همه سوغات یگرفت یبازم ناشکری بیخیال سوغاتیا مهمن هر روز بهت سر یم زدم ولی نبودی؟دلمون برات تنگولیده

خانوم گلی

دستشون درد نکنه!تو بنویس کم کم حست برمی گرده عزیزم.

آرنیکا

سوغاتي بارونه اينجا.... با دل خوش استفاده كني فدات شم همه حس و حال ندارن... دلا غمگينه...

روزانه های ما

کجا رفته بودن اینهمه سوغاتی آوردن؟ نوش جونتون. خواهرشوهرت چقدر با تو فاصله سنی داره؟ چرا همیشه حرفاش رو اعصاب میره؟ مشکلی داره واقعا؟

صحرا

وای من چقدر دلم می خواد یکی بره سفر برام سوغاتی بیاره . نه اینقدر . حداقل نصف اینا رو . راستی زهرا پسوردت رو بهم می دی ؟

جوجو

سلام عزیزه دلم! خوبی؟! خیلی کاره خوبی کردی نوشتی.......من که کلی خوشحالیدم! قربونت برم من!سوغاتی ها مبارک باشه! چی بینتون رد و بدل شد که به هم ریختی خوب؟! والا من همچین الهامی نمیشناسم..تو گوگل سرچ کن شاید وبش بیاد!