دانشگاه و مرخصی و خونه تکونی

تازه دیروز خونه تکونی رو شروع کردیم...قرار بود که امسال بی خیال خونه تکونی شیم اما خب همسر دلش طاقت نیورد و کل وسایل کابینت زیر سینک رو ریخت بیرون...هیچی دیگه بیرون ریختن کابینت زیر سینک همانا و آغاز بشور و بساب ما هم همان و مثل سالهای گذشته گیس و گیس کشی من و همسر هم همان....خب من بدم میاد ظروف داخل کابینت رو بدون شستشو سرجاشون بذارم...اما همسر معتقده من وسواس دارم و با پاک کردن ظروف میشه خونه تکونی کرد...نتیجه اینکه بعد از 6 ساعت کار کردن فقط تونستیم چندتا دونه کابینت تو آشپزخونه رو تمیز کنیم و الان اوضاعی تو خونه ما برقراره بیا و ببین....حالا اگه بشه قراره فردارو مرخصی بگیرم و تو خونه باشم بلکه خونمون سروسامون بگیره البته که اگه بهم مرخصی بدن....راستش این روزها از آدمهای اداره خیلی بدم اومده....کل اتاق 5 نفری ما بدون هماهنگی با من هرکدوم دو روز مرخصیشون رو رفتن اما وقتی روز 4شنبه از رییسمون(خانومه)خواستم برای دانشگاه رفتنم چند ساعتی بهم مرخصی بده رو تُرش کرد که امروز رو اجازه نمیدم دانشگاه بری....همون لحظه دوست داشتم دندوناشو تو دهنش بریزم بس که این زن فقط همه چی رو برای خودش می خواهد...حالا امروز خیلی شیک می خواهم بهش بگم من با اجازه ات فردا رو نمیام...الکی که نیست مرخصیهام داره میسوزه...چطور همه اتاق ما دو روز مرخصی رفتن من نمیتونم برم؟؟؟؟

..................................................................................................................

لباسهای عید خریداری شده....فقط مونده یه پیراهن برای همسر و یه لباس مناسب جهت پوشیدن در مراسم عید دیدنی برای من .....هرچند که امسال خونه چند تا از فک و فامیل  نخواهیم رفت...خاله فی فی که پارسال خونه ما نیومد و مریضی مامان و بابامو بهونه کرد(توجه داشته باشین که مریضیه بابا از اول تابستون شروع شد) و یه دو الی 3 تا از فک و فامیل خودم که به خاطر یه سری از مسائل(که بعدها ان شاالله توضیح خواهم داد)بعید میدونم بشه بتونیم بهشون سر بزنیم...اما خب نمیشه که خونه همون چندتا دونه فامیل هم با لباسهای قدیمی رفت.میشه؟نمیشه دیگه

......................................................................................................................

این روزها به شکل عجیبی خانواده همسر همراهمون هستن و همه جوره در کنار ما...راستش از این همه توجهشون به شدت ذوق زده شدم...خب وقتی میرم خونه مادرشوهر و با یه قابلمه غذا برای فردای خودم و همسر میام خونه(کاری که تو 6سالی که از عروسی ما میگذشت شاید کلا 3 بار اتفاق افتاده بود)وقتی مادرشوهر میره خرید و برای من یه پیراهن سفید با گلهای قرمز میخره و با ذوق بهم هدیه میده، وقتی که برای خرید میره و برای همسر پیراهن و لباس زیر میخره و همین جوری بهمون کادو میده، وقتی که میرم خونشون هی برام تند و تند میوه پوست میکنن و انواع و اقسام باقلوا و شکلات و پشمک رو جلوی روم میذارن کلی شاد میشم هرچند که میدونم............بی خیال مهم اینه که این روزها مهر و محبت خانواده همسر همراهمه...خداروشکر

.....................................................................................................................

روز 4شنبه مراسم ویژه نوروز تو دانشگاه برقرار بوده که بچه های ورودی ما این مراسم رو ترتیب داده بودن...به گفته روایان اخبار جشن به شدت عالی و مورد استقبال قرار گرفته بوده حیف و صدحیف که بنده تو جشن نبودم و مثل اینکه تو روز جشن بچه ها قرار میذارن که روز 5شنبه سرکلاس نیان و بنده که روز 5 شنبه عَنَر عَنَر رفتم دانشگاه و الکی تا ساعت 10 علاف شدم و بعدش دست از پا درازتر راهی خونه شدم...یعنی روز 5شنبه کلی فحش و بد و بیراه نثار رییسم کردم که البته دلم کلی خنک شد

.......................................................................................................................

دوستان نوشت:مرس یاز ابراز محببتون...مرسی که منو می خونین...مرسی..اما دوستان باور کنین وقتی شور و حال تو وبلاگستان نباشه وقتی کسی وبلاگ ننویسه وقتی کسی نخونه وقتی کسی کامنت نذاره آدم دلسرد میشه....من چطور برای دل خودم بنویسم وقتی که دارم خاطراتمو تو صفحه عمومی میذارم؟؟؟؟که اگه میخواستم برای دل خودم بنویسم قطعا میرفتم و تو دفتر خاطراتم می نوشتم....شما چرا نمی نویسین؟؟؟من که همیشه می خونمتون و کامنت میذام شما چرا کوتاهی میکنین؟؟؟به امید روزی که همه چی مثل قبل باشه .می بوسمتون

/ 27 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه(جون جون)

ما که هستیم خودت نیستی کجایی؟[نیشخند] خونه تکونی خر است ..مخصوصا آشپزخوووونه[ناراحت] بابا عروووس[چشمک] یعنی فکر میکنی نیت خاصی پشت محبتاشونه؟

کیجا

کجایی الان 1 سال گذشت

سارا- آغاز راهی دیگر

سلام زهرا جان ... سال نو مبارک /// دختر جان کجایی؟ نمی خوای یه تکونی به وبلاگت بدی و پست جدید بزاری؟ منتظرتیم ...

شقایق و حبیی

سلام زهرا جونیییییییییییی خانم کجایی خبری ازت نیست چرا پست جدید نمیزاری گلم

بهاره

من الان امدم كه پست جديد بخونم اما ديدم خبري نيست[ناراحت] اميدوارم ارديبهشت رويايي در انتظارت باشه

منم لیلی

چرا نمی نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فاطمه

[لبخند]سلام زهراجان من ازطریق المابااینحاوشمااشناشدم بی رمزی هاتونو میخوندم امادلم طاقت نداره .میشه ازتون درخواست رمز کنم - التماس دعا عواین روزهاوماه های عزیز

فاطمه

چرا نمی نویسی؟؟

ستايش

زهرا جون چرا نيستي عزيزم نگرانت شدم.خوبي؟

سارا- آغاز راهی دیگر

خصوصی داری زهرا جان ...