یهو دلم خواست بنویسم

همیشه از این کوچه روبروی اداره خوشم می اومده...یه کوچه نسبتا باریک(بر خلاف خیابونهای این منطقه)با کلی درخت سبز که وقتی عابری وارد کوچه میشه و جلو میره انگار تو اون همه سر سبزی و درخت گم میشه....یه بار دوست دارم بلند شم برم تو اون کوچه با صفا ببینم به کجا می رسه؟؟؟نیشخندالبته دروغ نگم همیشه وقتی تو آرزوهام هستم و یه عالمه ابر آرزو بالا سرمه دوست دارم یه دونه از این خونه های خوشگل این اطراف مال ما باشه...حالا الزاما نه به خاطر این که این محله محله خوبیه و معمولا خونه هاش خیلی گرونن..... بیشتر از این جهت که همیشه جزو آرزوهای بزرگم بوده که خونمون نزدیک محل کارم باشه .خب این جوری آدم تا آخرین دقایق تو تخت می خوابه و با خیال راحت صبحانه رو می زنه و دقیقا اون لحظه های آخر میاد و کارت می زنه ...تازه از اون ور هم می تونه خیلی زود برسه خونه و حالشو ببره...خلاصه که خرید خونه ای نزدیک اداره ام آرزوستخیال باطل

........................................................................................................................

5شنبه خونه مادرشوهر دعوت بودیم...اتفاقا خواهر شوهر هم بود...طفلک دیگه مثل قدیم نیست و تا میاد حرف بزنه چشمای درشتش پر از اشک میشه...دلش یه دنیا غم داره و من هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز غصه خوردن و دعا کردن...خیلی براش ناراحتم...ایشالا خدا بهش کمک کنه...خلاصه که تو همون روز 5شنبه یه کتاب بهم امانت داد که بخونم ...اسمش مثل@@@پر هستش..البته که هنوز نخوندمش...راستش وقتشم ندارم .آخه آخر همین هفته ایشالا امتحان عملی کامپیوتر دارم...درسی که کلا شاید 3بار سر کلاس رفتم بس که اداره بهم مرخصی نداد و حالا من موندم یه درسی که به شدت سخته و جزوه ایی که ندارم و امتحانی که این هفته دارم و 10 نمره ای که داره....ایشالا اگه وقت شه بعد از امتحانای ترم شروع می کنم به خواندن کتاب

......................................................................................................................

پریروز یهو زد به سرمون که بعد از ساعت کاری یه سر به هایپر بزنیم...هیچی نمی خواستیم اما خب من دلم هایپر گردی می خواست...نتیجه اش شد خرید یه خروار لبنیات و سرک کشی به رستوران های ته فروشگاه و مجددا خرید اسکندر کباب از رستوران آنا###تولی برای همسر و یه پرس خورشت قیمه بادمجون خوشمزهاز رستوران ها###نی....بنده از همین تریبون اعلام می کنم که اسکندر کباب خیلی بد مزه بود..آقا نخورید که بوی ضخم گوشت میده ....فکرکن یه مثقال توش پیاز نریخته بودن که بوی ضخم گرفته بشه اما در عوض اون خورشت بادمجونه با لب و دهان بازی می کردنیشخند

.....................................................................................................................

دلم یه مسافرت توپ می خواهد....اما فعلا نمی شه ...امتحانای لامصب یکی پس از دیگری هستن و وقتی برای سفر نمی مونه ...البته پولی هم در بساط نیست.....خدایا مددی

.......................................................................................................................

پ.ن:این بلاگفا چرا ترکیده؟؟؟؟آقا من دلم برای کسایی که می نوشتن تنگ شده..کلا من دلم برای روزهای شلوغ وبلاگستان و بچه های باحالش تنگ شده...خیلی نامردید که نمی نویسید...خیلییییییی

.......................................................................................................................

خدانوشت:خدا جونم این روزها همه نگاهم به لطف و مهربونی توئه...خدایا تو این روزها کنارم باش....

/ 39 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آمارین

ای زهراااااااااااا قدم نو رسیده مبارک باشه دختر بابا ما رفیق گرمابه و گلستان بودیم اونوقت به هیشکی نگفتیییی واقعا شوکه شدم خبر رو شنیدم. فغلا در همین حد بزار به حساب شوک شدن

لیندا

زهرا جون سلام خوبی خانوم؟؟حقیقتش یه موضوعی شوک زده م کرد اونم مامان شدنت هست خیلیییی بهت تبریک میگم بابتش مامان خانون ولی خوب اصلن انتظارشو نداشتم اینطور بی خبر بزاری ماهارو البته تا خبر بارداریتو شنیدم خیلیی هیجان زده شدم گفتم میای به زودی خبرشو میدی ولی خیلییی غاافلگیر شدم وقتی فهمیدم نی نیت دنیا هم اومده

نگار...

عاقااا ما فقط ااومديم بگيم دلمان براتون يه نخطه ي ريزيمبيلي شده![قلب][ماچ]

ویولا

سلام خوبی؟ چرا نمی نویسی؟؟؟؟ خیلی اومدم سر زدم!

مهربانوت

زهرای عزیزم، ورود دختر کوچولوت رو به این دنیا تبریک می گم.امیدوارم حضور پر برکتی داشته باشه توی زندگیتون :)

روناک

کجایی تو زهرا؟دخملت اومد؟

سپیده

زهرا نمینویسی؟

قفل

سلام عزیزم تازه با وبلاگت اشنا شدم اگه دوست داشتی بهم سر بزن[گل]

بهاره

بعد مدت ها امدم امیدوار بودم پشت جدید ببینم. امیدوارم خوبه خوب باشی دوستم