تنها در خانه

امشب از اون شبایی که تو این 5سال و 3ماهی که از ازدواجم میگذره 4 یا 5 بار تجربه اش کردم ....همسر امشب بدون من تو جشن نظام مهندسی شرکت کرده و من احتمالا تا 10 شب تو خونه  تنها خواهم بود.....راستشو بگم هفته ی پیش که همسر بهم گفت می خواهد  تو جشن شرکت کنه یه عالمه حالم گرفته شد...اما خوب یکم که با خودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که همسر هم حق داره مثل همه ی بنده های خدا آزاد باشه و گاهی بدون من وقت بگذرونه....اون بنده خدا هم که اهل رفیق بازی و ددر دودور با دوستاش نیست و به ندرت همچین چیزهایی براش پیش میاد ...پس بهتره که اجازه بدم از این مهمونی و جشن لذت ببره...بنده ی خدا از ساعت 5 دوبار هم بهم زنگ زده که به محض تموم شدن برنامه سریع میاد پیشم و من هم بهش گفتم که تا آخر جشن بمونه و از این موقعیتی که براش پیش اومده بهره ببره...فقط امیدوارم این تنهایی به جشن و مهمونی رفتن زیاد به مذاقش خوش نیاد که من اعصاب ندارم:)))

الانم که چندتا تیکه ماهیچه گذاشتم که سر صبر تو قابلمه بپزه...آخه برای شام تصمیم دارم که باقالی پلو با ماهیچه بپزونم...هرچند که فکرنکنم این غذای دوست داشتنی برای شام خورده بشه....آخه همسر تو جشن شام می خوره و احتمالا منم خودمو با تخم مرغ آب پز سیر کنم:))خب چیه دلم نمیاد غذاهای خوشمزه رو تنها تنها بخورم

........................................................................................................................................

امروز جلسه بودم...بعد از اتمام جلسه دیدم که خواهرشوهر با گوشیم یه بار تماس گرفته:))کلا مدل اعضای خانواده شوهر این جوریه که فقطا یه بار با گوشی فرد مورد نظرشون  تماس می گیرن و این جوری مجبورت می کنن که تماس گیرنده نهایی  تو باشی برخلاف خانواده خودم که تا پیدات نکننن ول کنت نیستن

حدودا حس زده بودم که چه کارم داره ...خب جمعه تولد گل پسرای خواهرشوهره وفکر میکردم که قراراه برای تولد دعوتمون کنه ...اما خب ....بعد از یه حال و احوال یخ بهم گفت که برای تولد روز چهارشنبه تشریف ببرم ....بهم گفت که هیچ کس جز دوستای بچه ها ...دوتا از ماماناشون ....مادرشوهر و مادرشوهره خودش کسی در جشن نیست و بچه ها رو خوشحال خواهم کرد اگه در تولد باشم ....بهم گفت تولد از ساعت 3تا 6 هستش....خب با شنیدن این حرف کاملا متوجه شدم که دعوت از من بیشتر حالت از سر خود واکنی داشته ....خب خواهرشوهر بهتر از هرکسی میدونه که من تا 4 و ربع اداره هستم...میدونه من با چه ریخت و قیافه ای اداره میرم(دقیقا شبیه معلم دینی ها)میدونه من وسیله شخصی ندارم  و حتی اگه بخواهم با آژانس برم حدودا یه ربع به 5 اونجا هستم ...اون خوب میدونه که به سختی به من مرخصی میدن و .....خلاصه که بهش گفتم از طرف من به بچه ها تولدشون رو تبریک بگه و بهش گفتم ایشالا بعد از مهمونی مزاحمشون میشیم برای تبریک تولدشون....البته به طور یقین بعد از خوردن شام خواهیم رفت...چون خواهرشوهر بلافاصله بهم متذکر شد که مهمونی حالت عصرونه داره و قراره به همه ساندویچ بده J))))دست گلش درد نکنه

خلاصه که طفلی همسر ضایععععععع شد رفت ...خخخخخخ...اخه از اول هفته دایما به من متذکر میشد که به فکر لباس باشم چرا که خواهرشوهر قراره برای تولد دعوتمون کنهJ))))

.........................................................................................................................................

این فیس بوق به شکل وحشتناکی خانواده همسر رو احساساتی کرده....برام جالبه زندایی همسر که کلا خانواده شوهرشو پشه هم حساب نمی کنه از دوری برادرشوهر(دایی همسر)می ناله...بعد هی از کلیه فامیل می خواهد که همه قدر همو بدونن و دور هم باشن بعد در عالم واقعیت وقتی مادرشوهر بهش گفته که برای عید می خواهد مزاحمشون بشه خیلی رک و صریح گفته که در ایام عید مسافرت هستن و نمی تونن در رو به روی کسی باز کنن...یا همین خواهرشوهره گلم چنان لاوی برای من می ترکونه که هرکی ندونه فکر میکنه مادوتا یکی از بهترین خواهرشوهر و زن داداشای دنیا هستیم ...خلاصه که فیس بوق خانواده شوهره منو داغون کرد رفت

..........................................................................................................................................

خونه تکونی و خرید هنوز هیچ کدوم رو شروع نکردیم ....ایشالا آخرهفته استارتشو خواهیم زد چنان چه خدا یاری گرمان باشد J)))

ایشالا در پست بعدی همه کارهایی که باید انجام یشه رو خواهم نوشت

..........................................................................................................................................

خدانوشت:خدایا دوستت دارم ...خدایا هوای عزیزانم را داشته باش و در پناه خودت حفظشان کن  

/ 15 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

چقدر بدم میاد از این دعوتای الکی. خب لامصب دعوت نکن دیگه مجبوری مگه؟! اه اه معلم دینی[نیشخند]

غزل

پول نداشتیم مادررررررررر بعدشم جنساشون بدرد نخوره بعدشم وقت نمیکنیم منکه تا میرسم شام درست کنم و خونه رو جمع و جور کنم بعدشم با امین بازی کنم میشه 8 بعدشم غش و لالا

سيندخت

دقيقا مي خواستم بگم خواهرشوهرت خيلي ميخوادتا :))) چرا خب دعوت ميکنن... من کلا از اين تعارفات لوس بدم مياد... براي آقايون لازمه گاهي تنها باشن... براي من که زياد پيش اومده چون آقاهه خودش اکثرا گرداننده خيلي از اين برنامه ها بوده بيشتر تنها موندم

نسیم

معلم دینی[نیشخند] خانواده شوهرن دیگه...یه جاهاییشون هی باید بلنگه

بهار

امان از خواهر شوهرها![چشمک] من تقریبا 11ماهه عروس این خانواده شدم و فقط یه بار خونه خواهرشوهرم رو دیدم. بعد هر یک هفته در میون همسرم میگه خونه خواهرش هستن ولی یه بار نمیگه به خانومت هم بگو بیاد. یعنی انقدر حرص میخورم که نگو.منم تصمیم دارم همینطوری باهاشون رفتار کنم.

مموی عطربرنج

عه؟؟جشن بود؟؟ابو که چیزی نگفت و جایی نرفت! عیبی نداره دوستم...وقتی تنهایی بشین کارای عقب مونده ت رو انجام بده....یا کارهای مورد علاقه ت رو.

رسپینا

سلام زهراجون.....بعد از مدتها اومدم و این 4-5 تا نوشته آخرت رو خوندم....نمیدونم چرا ولی تک به تکش کلی به دلم نشست...... درسته روزانه های شماست اما همین که هم روزانه نویسی میکنی و هم از ساده ترین لذت ها جوری می نویسی که آدم حتی با خوندنش هم کیف میکنه واسم خوب بود.....شاید لازم داشتم این روزانه ها رو بخونم و احساس کنم شاید روزها خوب نمی گذرند اما خوبی ها زیادند...مرسی عزیزم....آرزو میکنم همیشه دلت شاد و خانواده کوچیکتون سلامت باشه[لبخند]

leila

Salam azizam kollan aksare adama toye facebook haminan on chizi ke khodeshon nistano az digaran entezar daran va hamash ghorboon sadagheheha va tako tarifaie dorooghi ....begzarim boos bye

لیندا

وای نگو دبت میاد بگی شوهرت خونه نبود بهت خوش نگذشت ؟[نیشخند] من مرده اینم که مردا خونه نباشن و نفس راحت بکشم از بس این شوهر من میریزه و میپاشه و رو اعصاب منه ... جدا از شوخی خوبه یه زمان هایی نباشن تو خونه اقایون و ما یه زمانی به خودمون بدیم و حالشو ببریم . احتمالا اونا هم تو همون زمونا حالش رو میبرن حالا برعکسه اون هرجا میخاد بره مارو هم دنبال خودش میکشونه میگه تنها نمیرم شمام بیاید . قبلن که فراز نبود هم همین بودا خوشش نمیاد تنها جایی بره