سلامتی

راستش این روزا حس و حال خوبی ندارم....از روز ۴شنبه تا حالا بابا مریض شده.....گویا روز اول با تب و لرز شروع می شه و بعد سردرد شدید هم بهش اضافه می شه.....روز جمعه بود که این سردردش شدت پیدا کرد...تصمیم داشتیم که جمعه شب بریم و بهش یه سر بزنیم که پدرشوهر و مادرشوهر گفتند که میان خونمون....ساعت ٧اومدند و ١شب هم رفتند خونشون.....بعد از اینکه مهمونامون رفتند خونشون سریع به مامان زنگ زدم تا حال بابا رو بپرسم.....مامان خیلی ناراحت بود .....باورتون نمیشه اگه بگم کل روز جمعه رو فقط ٢ساعت خوابیدم...بنده خدا فی فی هم دائم بهم می گفت خودتو ناراحت نکن

روز شنبه یه جلسه تو خیابون فاطمی داشتم که بعد از جلسه یه ماشین گرفتمو سریع راهی خونه مامان اینا شدم تا به بابا یه سر بزنم...سر راهم یه آناناس و مقداری هم موز خریدم.....تا رسیدم خونشون بابا رو دیدم که خوابیده و منم دیگه شروع کردم به گریه....

طفلی تا دید من دارم این جوری می کنم نشست.مامان می گفت تو این چند روز هیچی نخورده اما تا اون لحظه که من اونجا بودم یه کاسه سوپ خورد....یه عالمه بغلش کردمو فداش شدم.....حدودا تا ساعت ۶و نیم اونجا بودمو بعدش راهی خونمون شدم....مامان می گفت امکان داره بیماری بابا مبتلا به این ویروس جدید شده باشه به همین خاطر نذاشت که خونشون بمونم.....

متاسفانه بابا یه اخلاقه بدی که داره اینه که به هیچ عنوان برای بیماریش دکتر نمیره و این بار هم برای این بیماری دکتر نرفته.....دوستای عزیزم کسی در مورد این ویروس جدید چیزی می دونه؟؟؟آیا این ویروس یا سردرد شدید همراهه؟؟بابا علایم سرماخوردگی نداره....فقط روزهای اول به شدت تب و لرز داشته....اما از آب ریزش بینی و سرفه و چرک اینها خبری نبوده.....الان به شدت از غذا خوردن افتاده و فقط سردرد داره.آیا این علائم ویروس جدیداست؟

دوستای عزیزم می شه خواهش کنم برا بابایی من دعا کنین....که خیلی زود خوب بشه.مرسی

همسری تازگیا میگه وبلاگ نویسی رو بی خیال شو....نمی دونم چی کار کنم؟آخه تازه یه عالمه دوست خوب پیدا کردم...دوستای خوبم خیلی دوستتون دارم

خدانوشت:خدای مهربون ! ای خدای عزیز!من فقط سلامتی عزیزانمو ازت خواستم.....خدایا سلامتی و دله خوش ازت می خام

همسرنوشت:مهربونم!ممنون به خاطر این همه محبتی که این روزا به من داری...مرسی که سعی می کنی منو خوشحال کنی...دوستت دارم

/ 25 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه و همسری

سلام عزیزم نگران نباش منم تو تابستان یه سردردی گرفتم که داشتم دیوانه می شدم نه می تونستم چیزی بخورم نه بخوابم فقط از سر درد گریه می کردم وقتی رفتم دکتر از ترس برام ام آر آی نوشت ولی خدا رو شکر چیزی نبود و فقط گفت مال استرسه البته یک هفته طول کشید نترس دختر حتما براشون دعا م یکنم ایشالا هیچ دختری مریضیه پدرشو نبینه همسری چرا می گه دیگه وبلاگ ننویس؟

الهه و همسری

خب ننویس دختر راست می گه به قول روشن ولی بیا به ما بگو امروز حال پدرت چطوره؟

ضحی

ایشالا که بهتر بشه. من میدونم که ویروسه جدید استفراغ و تب و لرز داره. ولی سعی کنین با زور ببرینشون دکار. ایشالا که چیزه مهمی نیست خودتو ناراحت نکن. به نظره من باید از اول در باره وبلاگت چیزی بهش نمیگفتی. یه سری حریم های خصوصی هستن که آدم هر چقدر هم که باطرفش راحت باشه باید یه مواقعی اون حریم هارو واسه خودش نگه داره.این اعتقاده منه.من ازدواج کنم حرفی از اینجا نمیزنم.امیدوارم که همسری رضایت بدن این خونرو نگه داری.

ویدا

امیدوارم بابای گلت زود زوده زود خوب بشن و همیشه سالم و سلامت باشن عزیزم[ماچ]

روشن

نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه نهههههههههههههههههه نهههههههه شما می نویس ریز به ریز با جزئیات. ولی حالا دوست داشتی رمزی بنویس. دوستات رو که پیدا کردی به همونایی که می خوای رمز بده

اطلسی

ایشالا زودی خوب بشن و خیال تو هم اروم بشه...میفهمم منم نمیتونم درد پدر مادرمو ببینم... منم از ترس اینکه نگه ننویس نمیگم بش...یه دفعه بم گفت وقتتو با این وبلاگا نگبر!

آرنیکا

آرزو میکنم که هر چه زودتر خوب خوب بشن .... نگران نباش فدات شم[ماچ]

آلما

زهرا جان وادرشون کن برن دکتر این ویروسا هزار و یک علامت دارن. مطمئنا از همونه نگران نباش عزیزم[قلب] چرا همسریت میگه وبلاگ ننویس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جوجو

سلام گلی..خوبی؟! نه بابا درس کجا بود عزیزم..مگه این کارای مسخره و تموم نشدنی شرکت میذاره که ادم درس بخونه؟! واییکه دیگه هلاکم در اومده...تا دیروز میرفتیم سره کلاس! ار امروزدیگه کلاس نداریم...باید بشینم درس بخونم که اونم همش اینام و یه عالمه کار و میرم خونه اینقده خسته ام که فقط دوست دارم بخوابم....تازشم هنوز مهمونامو دعوت نکردم و تازشم باید برم بشون سر بزنم و عرضه ادب کنم که یه وقت خدایی نکرده ناراحت نشن که از شهرستان اومدن و من نرفتم دیدنشون![کلافه] ببین عزیزم....اقایی منم این و میگه! میگه همه چیه زندگیمونو میری تعریف میکنی واسه ملت! چند باری بهم گفته ننویس! اما....کیه که گوش بده! چون من این جوری خالی میشم ودرد دل میکنم! همه چیزم نمینویسم.....ولی مینویسم! اگه بری خیلی نامردی...سعی کن از وبت زیادی واسه همسری تعریف نکنی!

جوجو

امیدورم بابایی زوده زود خوب بشه عزیزم....