مهمانی

۵شنبه حدودا ساعت ٧بود که مادرشوهر با گوشی فی فی تماس گرفت و گفت:شب بیاین خونه ما!!!فِری(خواهر شوهر) هم اینجاست...فی فی هم خیلی خوشحال با این حالت نیشخندمیگه:میای بریم خونه مامان اینا..شام دلمه برگ مو دارن...منم که دیدم بچه دلمه برگ مو دوست داره و منم اصولا اهل درست کردن این مدل دلمه نیستم و مهمتر اینکه نمی خواستم دلشو بشکنم سریع یه دوش گرفتمو ،شیکان پیکان کرده راهی خونه مادر شوهر شدیم...

نزدیکه خونه مادرشوهر بودیم که پدرشوهر گرام با گوشی آقامون تماس گرفتن که اینجا برقا رفته...اما ما از رو نرفتیم و بدون هیچ گونه تردیدیرفتیم خونه مادرشوهر

اما چشمتون روز بد نبینه...چشم چشمو نمیدید...خولاصه با هر بدبختی بود و با روشنایی موبایلامون کورمال کورمال رفتیم خونه مادر شوهر...تا ما رفتیم میز شام رو چیدن...فِری هم که از همون ابتدای کار با من دعوا داشت...نمونه ای ا مکالمه بنده و خواهر شوهر

من:سلام

خواهر شوهر:«علیک سلام...نکنه به خواهر شوهر بزرگت یه سر بزنیا..نکنه یه بار بلند شید بیاید خونه ماها....حتما باید دعوتتون کنم تا بیاین خونمون!!

ومن:والله من به خانواده خودم خیلی وقته سر نزدم...بعدشم به خدا من دیگه روم نمیشه بیام خونه شما...نمیشه که همش ما بیایم ...شما هم بیاید دیگه

فِری:من بچه دارم..شما ها بیاید

و تا آخر مهمونی لام تا کام حرفی بین عروس و خواهر شوهر زده نشد...فقط دوتایی ظرفهای شام رو باهم شستیم...من کف مالی کردم و خواهرشوهر آبکشی...

بعد از ظرف شستن هم رفت تو اتاق برادر شوهر و تا آخر که می خواتستن برن خونه شون از اون تو در نیومد

آهان سرشام که نشسته بودیم مادرشوهر گفت«:ما برا چند رو تعطیلی میخایم بریم ویلای پدرشوهر فِری...شما هم با ما بیاین

بنده خدا فی فی هم خوشحال جواب داد:میایم ..از خدامونه

اما در این مدت ما از در و دیوار سخن شنیدیم الا از فِری و شوهرش...یعنی حتی یه کلام تعارف نکردن که اگه شما هم دوس داشتین تشریف بیارین

منم به فی فی گفتم:برام مهم نیست با مامانت اینا بریم اما با توجه به اینکه ویلا برای پدرشوهر فِری هستش و اونا حتی یه تعارف هم نزدن عمرا من نیام...اصلا شاید معذورات دارن که حتی یه تعارف نکردن ....نمیشه که با زور باهاشون بریم

همسر هم قبول کرد خداروشکر...حالا خداکنه تا اون روز نظرش عوض نشه

تازگی حس می کنم خواهرشوهر باخودش فکر میکنه من میخام کاری کنم که رابطه اون با داداششو قطع کنم؟؟نمی دونم چرا به این تنیجه رسیده؟شاید واسه اینه که ما کمتر خونشون میریم...اما خداشاهده تنها علت این کم رفت و آمد کردنها یکیش واسه اینکه که من رعایت حالشو میکنم...میگم گناه داره با دوتا بچه مهمونداری منو بکنه...اما انگار فری یه جور دیگه داره برداشت میکنه!!خدایی راست میگن تو این دنیا نباید مراعات کسی رو بکنیاااااااااا...والله به خدا

پ.ن:شما برای تعطیلات کجا میرین ان شاالله؟؟

خدا نوشت:خدایا سلامتی ازت میخام...یه دنیا سلامتی و دله خوش و آرامش برای عزیزام میخام

خدایا به ما یه دنیا بصیرت و آگاهی بده تا بدون دلیل در مورد کسی پیش داوری نکنیم

/ 38 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزانه های ما

به مرور عادت می کنن.رفت آمد زوری رو دوست ندارم.کلا به رفت و آمد به چشم یه تشریفات نگاه می کنم تا ابراز احساسات.آدم هزار تا راه داره برای نشون دادن احساسش. منم جای شما بودم شمال نمی رفتم.اونا حتما دلشون نخواسته که نگفتن چون تابلو بوده یه جورایی. ما تعطیلات قرار نبود جایی بریم اما انگار دعوت شدیم! به لطف خدا....

ترانه

به نظر منم نباید برین وگرنه مستقیم خواهر شوهرت دعوت می کرد. میدونی هفته ای دو بار برو خونه شون تا پشیمان بشه از حرفاش [نیشخند]

گلی

خواهر شوهره دست خودش نیست[نیشخند]

مهرو

روزت مباررررررررررک گلم[بغل]

قاصدک

مهربون روزت مبارک ..[قلب]

پروانه

سلام زهرا جون روز زن رو بهت تبریک میگم [قلب]

فیروزه

روزت مبارک ... [قلب] خواهرها همیشه احساس می کنند که زن برادر ، برادرشون رو دور کرده! ... مثل حس خودم نسبت به عروسمون!!!!! ... مثل حس خواهر شوهرم!!! [شیطان]