یه دنیا حرف تلنبار شده

صدای مرا هم اکنون از اداره در حالی که لپان مبارکمان مملو از نون و پنیر و گوجه است می شنوید.سلام به همه دوستای مهربونم...خوبید؟خوشید؟سلامتید؟مارو نمی خونید خوش می گذره؟؟؟من که همش به یادتونم.البته از همین جا اعلام کنم که بچه های بلاگ اسکای و سایتی رو نمی تونم بخونم هیچ رقمه...از اداره که کلا بلاگ اسکای باز نمیشه و از خونه هم که باز میشه تمام نوشته هاتون به یک زبان جدیدالتاسیس قابل رویت هستش که متاسفانه بنده هنوز این زبان رو یاد نگرفتم:دی ...البته دیشب دوتا از وبلاگا رو باز کردم و کامنت گذاشتم اما بقیه اش با همون زبان جدیدالتاسیس باز شد برام.خلاصه خواستم بگم اطلسی.روشن.آلما.ستاره.سیندرلا.ممو جونم.فیروزه.مهربانو و مستانه بانو اگه براتون کامنت نمیذارم بدانید و آگاه باشید که اصلا نمی تونم باز کنم وبلاگای خوشگلتونو.به هرحال بدونید که به یادتونم.

خب از اینا که بگذریم باید بگم که وضعیت اداره مون به شکل عجیبی بهم ریخته شده....اون آقای مدیر بود که حسابی منو جز داد و تا می تونست اذیتم کرد،،همون اون دیروز هممونو تو اتاقش صدا کرد و از همه حلالیت خواست...بله الان که فهمیده زمزمه بیرن کردنش هست داره است**عفا میده.... جلوی همه همکارام رو کرد به منو گفت که خانوم زهراییان تو این مدت من شمارو خیلی اذیت کردم به هرحال منو ببخش و حلال کن...با گفتن این حرفها تمام کارها و بلاهایی که سرم آورد مثل فیلم از جلوی چشمم رژه رفتن و ناخودآگاه چشمم اشکی شد...البته نتونستم دووم بیارم و وقتی همه از اتاق رفته بودند و 2 الی 3 از بچه ها تو اتاق بودند رفتم و زل زدم تو چشماش و گفتم آقای ...راستشو بخواین منتظر یه همچین روزی بودم که بهتون بگم حلالتون نمی کنم.که واگذارت می کنم به خدا اما امروز ازت گذشتم.برو  حلالت می کنم ...اون دو 3تا همکاری که تو اتاق بودند با بهت نگام می کردند.خب تو این مدت سابقه نداشته کسی از مدیری ناراحت باشه و بیاد و زل بزنه و به مدیره بگه...خب همه معتقدند این مدیرها امکان برگشتشون هست اما بنده از جایی که به شدت کله خر تشریف دارم و نمی تونم حرفی رو تو دلم نگه دارم همه این حرفهارو بهش گفتم...البته یکم ناراحت شدم از خودم .این که تمام مدتی که این جملات رو داشتم بهش می گفتم اشک بود که از چشمام سرازیر بود...دوست ندارم این همه احساساتی و ضعیف النفس باشم.باید یکم رو خودم کار کنم تا این همه زود احساساتی نشم و در مواقع لزوم خوددار باشم...بدبختیه من اینه که همیشه خدا اشکم دم مشکمه.باورتون نمیشه وقتی میام تو وبتون و از خوشیا و غماتون می نویسن گاهی که به شدت احساساتی می شم اشک میریزم.نمی دونم چرا این جوری هستم؟؟؟خلاصه که باید یکم رو خودم کار کنم

دیگه اینکه احتمالا روز جمعه قرار هستش که بیان و رویه مبل هامون رو شستشو بدن ایشالا...کم کم دارم کارهامو رله می کنم که خیلی زود کارهام تموم بشه و خیالم راحت بشه...راستی طی یک اقدام انتحاری مقداری از لباسهای مجلسی و تو خونه ای ام رو می خام به موسسه خیریه ای ببخشم...البته لباسهای مجلسی رو 2الی 3باری پوشیدم اما همه لباسهای خونه ایم نو نو هستش و تاحالا تو تنم نرفته...یه سری از وسایل خونه هم که  زیر تختمون هستش و نیازی بهشون ندارم رو هم یا می فروشم و یا اونا رو هم به افراد بی بضاعت میدم.این جوری هم فضای خونمون باز میشه و هم دل یه عده شاد میشه...خلاصه که این چند روز تعطیلی یه دنیا کار ریخته سرم

دیگه این که این روزها به شدت تپل شدم...یعنی تا به حال تو عمرم این عدد رو روی ترازو ندیده بودم.به همین خاطر فکر کنم که هفته بعد راهی دکتر تغذیه شم بلکم این هیکل مثل سابق بشه و باربی بشم...البته من فقط منتظرم لاغر شم بعد یکی از این آدمهای احمق که بهم میگن چرا این جوری شدی حتما مریضی و چرا پف کردی بیاد و بهم بگه لاغری بهت نمیاد و کاش تپل شی بعد من میزنم لهشون می کنم ...شما این پاراگرافو یادتون بمونه و بعدها که من نوشتم ملت میگن چرا لاغر شدی بهم این پاراگراف رو یادآوری کنین.ایشالا که خیر ببینین :)))

راستی این روزها به شدت نیازمند دعاهاتون هستم..ایشالا اگه به خواسته ام برسم تو یه پست خصوصی براتون تعریف می کنم که چی به چیه؟؟؟مواظب خودتون باشین و تو این روزهای عزیز دعا برای ما یادتون نره.التماس دعا

خدانوشت:خدایا می دونم ازت خیلی دور شدم...میدونم بنده خوبی برات نبودم اما خدایا من همه ی امیدم به توئه و دستام به سوی تو درازه.خدایا این دستا رو خالی برنگردون...خدایا به تن عزیزانم سلامتی.به دلشان خوشی و به مالشان برکت عنایت فرما.ای خدای مهربان من

یا شَدیدَ الْقُوی‏ وَیا شَدیدَ الْمِحالِ یا عَزیزُ یا عَزیزُ یا عَزیزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَمیعُ خَلْقِکَ فَاکْفِنی‏ شَرَّ خَلْقِکَ یا مُحْسِنُ یا مُجْمِلُ یا مُنْعِمُ یا مُفْضِلُ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّی‏ کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ وَصَلَّی اللَّهُ عَلی‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ‏الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ!

 

/ 33 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قاصدك

من تحسينت مي كنم .. كار خيلي خوبي كردي حرف دلت رو زدي و بارت رو رو زمين گذاشتي ..[لبخند]

زهرا /دلنوشته های خودمونی

ایشالا که خبرای خوبی تو خوصوصی باشه زهرا جونمممممممممم[ماچ]

شادن

ایشالا هر جا که هستی خوب و خوش و سلامت باشی مدیرتونم حقش بوده خوب بهش گفتی با یه حلالم کن که گذشته درست نمیشه

نگار...

عزیزمیییییی تو.... وای منم مثل تو ام زهرا!!اشکم لب مشکمه هااااااا...یعنی لبه لبش[نگران] ولی خوب کردی اینقدر صریح پکوندیش[نیشخند] وااای زهرا من و تو فک نم تا چشممون بازه دنبال رژیم باشیم ولی کو عمل!![رویا] قربوووون تو..همه چی درست میشه ایشالا..الهی سلامت باشین بقیه چیزا به دست اوردنی ان[بغل]

نسرین

سلاااااااااااام عزیز دل چقدر دیر به دیر میایی دلمون تنگ میشه بابا[گل]

بهار

سلام زهرا جوون ... خوب کاری کردی که گفتی تا بدونن نمیشه هر کاری دلشون خواست بکنن آخرشم انتظار داشته باشن آدم ببخشه ... خیلی رو دارن بخدا ... راستی زهرا جوون مبلا رو اومدن شستن ؟؟؟ خوب بود ؟؟؟؟ راضی هستی ؟؟؟ کدوم شرکت زنگ زدی ؟؟؟ مبلات خیس نشد ؟؟؟

گوش مروارید

وای زهرا جان دلم برات تنگ شده بود یه عالمه برای اینکه هر روز بیام ببینم آپ کردی چه باحال تو روی مدیره حرفت رو زدی ای ول خوشم اومد[ماچ] منم رفتم دکتر تغذیه و تا الان نزدیک به 2 کیلو کم شدم خیلی خوبه وراضیم رژیمم هم اصلا سخت نیست

قاصدك

ايشالا در بهترين وقتي كه خدا ميخواد اون بار رو هم زمين ميذاري ..[قلب]

ســـــــاینــــــــا!.

من عمرا بتونم برم به یه نفر اینجوری بگم زهرا!. اصلا تواناییش ندارم.. البته من از اون تیپ ها هم نیستم که پشت سر حرف بزنم!.کلا در این موارد که دلم شکسته میشه به خدا واگذار میکنم... ایشالله در مورد اون مسائل به نتیجه برسید و خواستت براورده شه

وصال

پس کجایی تو دختررررررررر؟ غیبتت طولانیه ها. اینطور نیست؟!![چشمک]