روزانه های ما

۴شنبه:

از اداره که میزنم بیرون و بعد از پیاده روی میرم خونه....رو مبل ولو شدم که تلفنمون زنگ می خوره...خواهرشوهریه.....زنگ زده تا خداحافظی کنه و بگه اگه چیزی لازم داریم،ابرامون بخره و بیاره...ازش تشکر می کنم.....

بعدش مادرشوهری زنگ میزنه و خداحافظی می کنه......آخره مکالمه اش میگه:ان شاالله دفعه  بعدی باهم میریم!!!ازش تشکر می کنم

همسری که از راه میرسه حسابی عصبانیه....سایت داداششو هک کردن و البته از حرفهایی که در مورد خانواده اش در وبلاگم نوشتم  از من ناراحته.....زیاد اعصابه منو نداره.....باهاش حرف نمی زنم و همین طور در حالت قهر و دلخوری هردو سربربالش میگذاریم

۵شنبه:صبح ساعت ٩از خواب بیدار میشم.....بعد از مرتب کردن روتختی از اتاق خواب میام بیرون....همسری صبحانه شو خورده......منم صبحانمو می خورم...همسریو می بینم که داره لباس تنش میکنه.....زیرچشمی نگاهش می کنم.....میاد تو آشپزخونه.....از پشت بغلم می کنه و این جوری میشه که باهم دوست میشیم......

همسری ازم میخاد که همراهیش کنم....می گه میخاد بره خرید......ازم میخاد به مامان اینا زنگ بزنم و برا شام دعوتشون کنم.....بهم میگه غذا درست نکنم.چون میخاد غذا برامون کباب بخره.....منم با آغوش باز از این مهمونی استقبال می کنم..

اول از همه میریم خرید.....میوه می خریم......سبزی.....ژله....ماست و نوشابه.....سریع میریم خرید.....خونه رو مرتب می کنیم.....سبزیها رو می شورم و کارها رو کم کم انجام میدم .....یهو یادم میافته که باید برم و جواب آزمایشامو بگیرم......وای خدای من....این همه کار دارم باید برم خیابون ولیعصر......سریع آماده میشم...از همسری می خام غذامونو بپزه...بهش یاد میدم که چه جوری عدس پلو بپزه.....

میرمو جواب آزمایش رو میگیرم......سریع میام خونه....مابقی کارها........مامان اینا ساعت ۶میرسن خونمون........ساعت ١١و نیم هم میرن خونشون...البته داداشی اینا هم دعوت بودند.

جمعه:

تا بعدازظهر تو خونه تنهاییم ..ناهار که می خوریم از همسری می خام بریم خونه بابا اینا.....سریع آماده میشیم میریم اونجا....مامان غذا میگو پخته به همراه خورش بادمجون....دستش درد نکنه...و شب هم ساعت ١١ برمی گردیم خونمون

پ.ن:مادرشوهری اینا فردا ان شالله برمی گردن.امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه

 

 

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

همیشه شاد باشی عزیزم جای خاصی رفتن؟که زنگ زدن و خداحافظی کردن.

ضحی

چه خانومه مهلبونی.معلومه همسلی هم خیلی مهلبونه ها. این قلبم بلا تو.[قلب]

فرناز

سلام عزیزم. خسته نباشی از این مهمون داری. چه خوب که می تونی با مامانت اینها رفت و آمد کنی. جواب ازمایش؟؟؟؟ چیز نگران کننده ای نیست که ؟ نه ؟

آمارین

خوب نیس که شوهر وبلاگ آدمو بخونه. من حرفای خصوصی و ناراحت کننده م رو تو دقتر خاطراتم مینویسم اما هرکاری میکنم رام نمیخونه شون.

سارای

خدا رو شکر که آخر هفته خوبی داشتی . ان شااله جواب آزمایشت هم خوبه و مشکلی نیست . امیدوارم همیشه شاد باشی در کنار همسری مهربون و خانواده خوبت .

لیلا

سلام اون لیلا من نبودمها همیشه خوش و سلامت باشید

خانوم خانوما

پس حسابی آخر هفته خوبی داشتی و همش با مامانت اینا بودی و کیف کردی .

جودی ابوت

زهرایی من هیچ وقت وبلاگ دخملی رو نخونده بودم ولی همیشه تعریفش رو تو وبلاگ بچه ها خونده بودم دیروز این خبر رو از سایه شنیدم خیلیییییییییییی ناراحتم خیلی [ناراحت] الان از وبلاگ تو لینکش رو دیدم و رفتم وبلاگش رو خوندم وای خدایا هر جا از پدرش نوشته رو میخونم میخوام گریه کنم [گریه]

زهرا

من تا حالا دخملی رو نخوندم. ولی دوست دارم بدونم چی شده

جوجو

دسته همسری مهربونت درد نکنه! وی حق داره ناراحن بشه از دستت و اما توب یشتر از اون حق داری![نیشخند]