هفته دفاع مقدس را گرامی بداریم ؟؟؟

امروز می خواستم در مورد سفر 3 روزه ای که آخر هفته به سرزمین های شمالی کشور داشتیم بنویسم اما خب حال و هوای شهر یه جورایی منو کشوند به سال های جنگ ...به همون سالهایی که تمام مدت رادیو کوچک کرم رنگ خونمون روشن بود تا اگه وضعیت هوایی شهرم تهران قرمز بود مثلا پناه بگیریم...خنده دار بود پناهگاه ما شده بود زیر پله ای خونمون....یعنی تا وضعیت قرمز اعلام می شد سریع لامپ ها رو خاموش می کردیم و به سمت پناهگاهمون می دویدیم ...البته همه این خاطرات برای روزهایی بود که تو خونمون مستقر بودیم اما خب بعد از مدتی وقتی شهرمون ناامن شد وقتی بابا باید برای امداد راهی جبهه می شدتصمیم گرفت که ما رو تو شهری نزدیک تهران بذاره و خودش برای امداد رسانی به مجروحان راهی خط مقدم جبهه بشه...من اون روزها چیزی از خط مقدم و خطرات احتمالی اش نمیدونستم...

و این جوری شد که به همراه خانواده خاله ام راهی یکی از دهات های اطراف ساوه شدیم...خب من غرق رویای کودکی و بازی با دخترخاله و پسرخاله بودم و نمی دونستم که چه چیزهایی اطراف من می گذره ...فقط  می دیدم مامان که هم سن و سال الانه من بود  تا خود صبح هزار بار با وحشت  از خواب می پره و اشک می ریزه ...گاهی اوقات ما 3تا بچه هم از خواب بیدار می شدیم و کنارش اشک می ریختیم ...دلیل اون همه استرس مامان رو نمی فهمیدم اما خب تو همون دوران بچگیم می دونستم که مامان الکی این همه آشفته نمی شه...طفلی مامان برای اینکه ما بچه ها از روزهای بچگیمون لذت ببریم از تمام توانش و البته امکانات کم اون دهات برای شاد بودن ما استفاده می کرد...ما رو کوه می برد...باغ می برد....به قول خودش گردش علمی می برد و ما بچه ها از همون امکانات کم هم غرق لذت می شدیم

خوب یادمه آخر شب ها مامان بهمون می گفت که دستامونو بالای بالا ببریم و برای همه کسایی که تو جبهه بودند دعا کنیم ...و ما 3تا دستای کوچولومونو تا عرش خدا بالا می بردیم و جملات مامان رو تکرار می کردیم...گاهی اوقات نامه هایی از جبهه به دستمون می رسید ...... اولش یه دنیا استرس رو تو جوونه مامان می انداخت اما بعدش که نامه رو باز می کرد یه دنیا لبخند رو لبهای قلوه ای خوشگلش می نشست ...و بعد از خوندن نامه بوسه هایی بود که رو کله 3تا مون می نشوندو اشک هایی که از گوشه چشمای مشکی اش روون بود  

اون روزهای تلخ و پر استرس گذشت ...درسته که مامان و بابا الان خیلی بیشتر از هم سن و سالای خودشون به نظر می رسند...درسته که بخشی از دنیای کودکی من یادآور کابوس و اشک های مامان و غم و غصه تو چهره باباست..درسته که الان  هیچ کس نمی دونه بابا تو جبهه چه خون دلهایی خورد و چه استرسهایی کشید و هیچ جا ثبت نشد(چون خودش معتقده آدم هرکاری می کنه باید برای رضای خدا باشه)  اما خب الان کشورم ایران آزاد و آزاد پابرجاست

بیاید یادمون بمونه اگه الان ایران هست و ایرانی ...اگه الان عزتی هست و سربلندی ...تمام اینها رو مدیونه اون آدمهایی هستیم که با مال و جونشون رفتن تو جبهه ها و مردونه ایستادن و جنگیدند...تمام اینها رو مدیون کسایی هستیم که عزیزشون رو راهی میدون جنگ کردند و خودشون موندند و استرس کشیدند و اشک ریختند و گاهی هم که عزیزشون مجروح...گاهی عزیزشون اسیر و گاهی عزیز شون.....

خدانوشت:خدایا .مهربانا تمام عزیزانم را در پناه خودت حفظ فرما...خدایا به جسمشان سلامت و به مال و عمرشان برکت عنایت فرما...

 

 

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساینا

وای سیندخت چقدر من اقاهه رو درک کردم توی این زمینه. باورت نمیشه غرب وجنوب هنوزم بوی باروت میده بوی آوار...صدای آژیر چه روزهای تلخی بود هیچ وقت از ذهن ماها که واقعا تو بطن حادثه بودیم پاک نمیشه

ساینا

دو بار خونه باباحاجیم بمبارون شد و بار آخر زندگیشون با خاک یکسان شد... باورت نمیشه هنوز ساخته نشده..همونجور دورش رو باباحاجی دیوار بلند کشیده. چند سال بعد جنگ یه خونه جای دیگه شهر ساخته

ســـاینا

زهرا جون اینکه توی شهر جنگ زده زندگی کنی دلیلش نیست که حتما همسرت برادرت پدرت پیشت باشن..اکثرا اونا جلوتر بودن توی خط مقدم و زن و بچه ها توی شهر بودن که امن باشه که بمبارون باعث میشد امنیت نباشه و مردم مجبور بودن از شهر خارج بشن برن توی چادر توی کوه توی دشت یا خیلی ها شهرشون ترک کنن. من یکی از دخترخالم توی یه بیمارستان صحرایی واسه مجروحین جنگ بوده دنیا امده درحالیکه شوهرخالم و داییها خط مقدم بودن وزنها دست تنها بودن..

ســـاینا

سیندخت درست میگه: بازم شماهاها توی دل جنگ نبودین، چیزایی که آقاهه من و نسیم و خیلی های دیگه دیدن و با اون که شما لمس کردیم خیلی فرق داره خاطرات مردم غرب وجنوب خیلی درداوره[ناراحت]

روشن

مگه بچه کجایی؟ بچه جنوبی؟ واااای چه سخت بود[ناراحت] من از جنگ فقط قطع شدن برقامون رو یادم میاد. همین

زهرا جان خدا به پدرتون و مادرتون عمر با عزت بده.و مطمئن باش این فداکاری پدرت و صبر مادرت نزد خدا اجر بزرگی داره.واقعا ما ها مدیون شهدا و تمام کسای هستیم که به خاطر راحتی الان ما رفتن و مردون از خونشون مایه گذاشتن

اطلسی

بیگ لایک به متنت یه دلیلی که من هنوز پشت این مملکتم!هنوز برام ایرانه!هنوز نمیتونم به رفتن فک کنم!همینه!با همه بدی ها و خرابی هاش

روشن

خوب پس چرا رفتید سمت روستاهای ساوه؟ چرا تهران نموندید؟

آرش

پاراگراف آخر خیلی خوب بود. هیچ فیلم و مستندی نمیتونه تلاش و همت اونها رو نشون بده. فقط طوری نشون میده که خیلی ها (از جمله خودم) حوصلشون سر بره و اما از قضاوت های اشتباه ... پدرم خلبان جنگنده بودو الان بازنشت شده. دارم راهش رو ادامه میدم در ارتش. اون چیزی که مهمه تمامیت ارضی بوده و هست و باقی مسائل و اشخاص (همه بدون استثنا) حاشیه هستند نه متن. من اولین بار هست که ایمیلم رو وارد نمیکنم و مطمئن هستم علتش رو درک میکنید. نمیتونستم نسبت به یادداشت شما بی تفاوت باشم. ضمنا از مجموعه وبلاگ های بورس با وبلاگ شما آشنا شدم. سلامت و موفق باشید شما و همسر گرامی :)