سنجاق قفلی یادت نره

دیروز تو اون هوای سرد و بارونی،درست وقتی که پامو از اداره گذاشتم بیرون یهو دکمه شلوارم کنده شده و افتاد زمیننیشخند...خیلی صحنه بدی بود.باز خداروشکر می کنم که همکار عزیزم با من بود و یک عدد سنجاق قفلی تو کیفش داشت وگرنه من مونده بودم چه جوری تا خونه می تونستم خودمو برسونم؟؟؟هیچی دیگه سریع خودمو پشت یکی از کاج های تو خیابون رسوندم و سنجاق قفلی رو نصب کردم و راهی شدم...هرچند که تا خود خونه دستم به شلوارم بود که یه وقت خدایی نکرده سنجاق مذکور باز نشه و من بیچاره بشم اما خب باز خداروشکر من سربلند از این میدان سخت بیرون اومدم...حالا چرا میدان سخت؟؟؟خب باید تو این موقعیت قرار گرفته باشی تا بفهمی چی میگم

نتیجه گیری اخلاقی:همیشه سعی کنید یک عدد سنجاق قفلی ناقابل  تو کیفتون داشته باشید.واقعا به درد همچین موقعیت هایی می خوره

...................................................................................................................

این روزا همش در حال وزن کردن و اندازه گیری غذاهایی هستم که می خورم...این روزا خودمو مجبور کردم که روزی نیم ساعت پیاده روی رو تو برنامه ام بگنجونم...این روزا نوشیدن 8تا لیوان آب شده جزیی از کارهایی که تو طول روز انجام میدم..اینارو گفتم که بگم همچنان به برنامه ای که برای خودم ریختم پایبندم

....................................................................................................................

دو هفته ای میشه که فکر خرید خونه باز افتاده تو سرم..به همین خاطر اول صبح دم یک دکه روزنامه فروشی استپ می کنیم و یک عدد روزنامه هم***شهری خریداری می نماییم و با کله فرو میریم تو قسمت آگهی ***هاش.... البته این روزا آگهی های روزنامه هم**شهری هم  مثل گذشته ها  قطور و کلفت نیست..انگار مردم کمتر تمایل به خرید و فروش دارند..فعلا که هیچی نیافتیم....البته چند مورد یافتیم که هرکدومشون یک مشکل داشت..یکیش 14 سال ساخت بود...یکیش پارکینگ نداشت...یکیش راهروهای مزخرف و تنگ و تاریک داشت و یکی دیگه اش هم طبقه آخر بود بدون هیچ گونه وسیله بالابری به اسم آسانسور...البته خودم می دونم برای خرید خونه باید تلاش مضاعف داشت..باید گشت و تنها به آگهی ها نمیشه اکتفا کرد..اما خب فعلا و در این شرایط هیچ کاری از دستمون بر نمیاد

...................................................................................................................

دوستان نوشت:چرا این روزها این همه بی حال شدین .هان؟؟؟دیر به دیر که آپ می کنین...آپم که می کنین زحمت می کشیدن دو خط می نویسین...انگار سرد شدن هوا رو انگشتاتون تاثیر داشته.آره؟؟؟تورو خدا یه انگیزه ای ایجاد کنین دیگه...دست شما درد نکنه

/ 39 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مموی عطربرنج

شاید همه ترجیح می دن از هوای ابری و نیمه آفتابی لذت ببرن تا بنویسن مثل من!!! [نیشخند]

سیندخت

من سرد نشدم که! من اعلام قبلی کردم مدتی نمی نویسم... باید با فکرای تازه، طرح نوین و حس و حالی باحالتر بیام... آره دوستم :*

ســـــــاینــــــــا!.

من یه بار دکمه شلوارم تو بازار کنده شد بعد هی میکشیدمش بالا همش میترسیدم بیاد پایین استرس اور بود واقعا[نیشخند] در مورد خونه ایشالله که خیر باشه عزیزم...خیلی کار سختیه و باید اعصاب فولادی داشت واقعا اما رسیدن به نتیجه شیرینه

بانو

حالا اگه خواهر من دنبالت بود... نخ و سوزن به رنگ شلوارت هم تو کیفش بود... [نیشخند]

الهه و همسری

مجسم کن سنجاق نداشتی چه بامزه می شدی ایشالا که خونه باب دلت رو پیدا می کنی زهرا جان ولی هرچه زودتر بهتر واقعا خونه داره روزانه یم ره بالا اگر به حرف دوست گلت گوش کرده بودی اینقدر دست دست نمی کردی الان راحت شده بودی ولی بازم دیر نشده

قاصدک

شما می تونید خونه بخرید زهرا .. شک نکن .. خودتون دو تا هم بگردید کافیه .. فقط به هیچ عنوان نا امید نشو .. [لبخند]

وااااااااااااااااای فکر کن ..... اگه میافتاد من که بودم ضف میکردم از خنده ..... خوب عزیزم یکی مثل من که هیچ انرژی ای نداره ... هیچ دلگرمی ای نداره (بدون همسریم) .... خوب چی بیاد بنویسه ....

مهرو

وااااااااااااااااای فکر کن ..... اگه میافتاد من که بودم ضف میکردم از خنده ..... خوب عزیزم یکی مثل من که هیچ انرژی ای نداره ... هیچ دلگرمی ای نداره (بدون همسریم) .... خوب چی بیاد بنویسه ....

آمارین

شلوارت مگه زیپ نداشت؟[نیشخند]