چهارشنبه پر از مشغله های ذهنی

4شنبه بعدازظهر بود که فهمیدیم خاله های شوهر برای پس دادن بازدید عیدمون!!! و البته آوردن چشم روشنی!!!! خونمون ،قراره که روز جمعه حول و حوش ساعت 5 برای حدودا یک ساعت شب نشینی قدم بر جفت چشمای ما بذارن و مارو شاد و سرخوش کنند..فکرشو بکن خاله جون  هنوز بازدید عید امسال مارو پس نداده بودند ...تازه حدودا یکسالی هم هست که وارد این خونه شدیم و خب ایشون بعد از این همه مدت تصمیم داشتن که بیان خونه ما و برامون کادو بیارن.....

راستشو بگم خوشحال که  نشدم هیچ حالمم حسابی گرفته شد...یعنی خونه مون کثیف بود و یخچالمون هم خالی از هرگونه خورد و خوراکی و میوه ای...ضمن اینکه خاله خانوم فرموده بودند ایشون روز 5شنبه بیزی هستند و باید به یه مهمونی تشریف ببرند و فقط روز جمعه وقت پس دادن بازدید عید ما  رو دارند...

خب برای منی که  کارمندم و فقط جمعه ها می توانم یه سر به خونه مجردیهام بزنم ....برای منی که کارمندم و روز شنبه باید سرکار برم اومدن مهمون تو روز جمعه یکمی برام عذاب آوره....

خلاصه که اعصابم از این تحکم خاله برای فیکس کردن قرار مهمونی روز جمعه کلا مالیده بود که از اداره تماس گرفتند که روز 5شنبه یه کاری پیش اومده و هرجور شده باید اداره باشم .اونم از 9صبح تا یک بعدازظهر ...یعنی کارد میزدی خونم در نمی اومد....بعد از اون هم که از شرکت همسر تماس گرفتند که باید این هفته برای تکمیل  کار پروژه اش بره ماموریت...و این خبر دیگه تیر خلاصی بود که به من زده شد...کلا روزهایی که همسر تصمیم داره ماموریت بره اعصاب من خط خطی میشه...دلشوره و استرس تو راه بودن همسر برام عذاب آوره

روز 5شنبه سرکار بودم ....ساعت حدودا 3 بعدازظهر بود که خسته و کوفته  رسیدم خونه ..خداروشکر ناهار داشتیم...بعد از خوردن ناهار مادرشوهر تماس گرفت که برای شام مهمون خونه شون شیم .خلاصه از اون به یه اشاره از ما به سر دویدن...تند و سریع دوش گرفته و خوشگل کرده راهی شدیم .فکر کن تا ساعت دو و نیم هم خونه مادرشوهر بودیم.بعد خونه کثیف و یخچال خالی ........................

روز جمعه با کلی سردرد ساعت 9  از خواب بیدار شدیم ....اول از همه راهی میدون و تره بار شدیم ...کلی میوه و بستنی و آجیل (آجیل شیرین) تهیه کردیم و اومدیم خونه ...حالا نوبت تمیز کردن خونه بود ...خونه باید خیلی اصولی تمیز میشد .به هرحال خونه ی نو بود و ممکن بود که خاله ها دوست داشته باشند تمام خونه  رو ببیند ...خلاصه که بهتون  بگم از کت و کول افتادیم ....تمام مبل ها جابه جا شد ...زیرش جارو و تی کشیده شد...تمام قاب عکسها و تابلوها از دیوار کنده شدند و تمیز شده مجددا  روی دیوار نصب شدند ....تمام ملحفه ها از رو تخت برداشته شدند و  ملحفه های تمیز و خوشگل روی تخت انداخته شد ....رو تختی اسپرت توپ توپی از رو تخت برداشته شد و رو تختی عروسانه توری روی تخت پهن شد...متکاها و پتوهایی که این روزها بیشتر تو هال خودنمایی می کنند داخل کمد دیواری رفت.کامپیوتر عزیزمون از رو کانتر جمع شد ...کابینت زیر سینک تو آشپزخونه و کمدهای داخل توالت و حموم تمیز شد .حموم و توالت شستشوی کامل شد ...رومیزهایی جینگولانسی روی میزها خودنمایی کرد...ظروف داخل بوفه شستشو داده شده و تمیزمجددا داخل بوفه قرار گرفت ..البته قبل از اون بوفه هم تمیز شد تا وقتی مهمونا اومدن بشه هالوژنهای داخلشو روشن کنیم

ساعت حدودای 5بود که با خونه تمیز و ظاهری آراسته منتظر اومدن مهمونای عزیز شدیم .اول از همه مادر شوهر و پدر شوهر اومدند و بعد از اونها خواهرشوهر  وساعت حدودا 7 و نیم بود که  خاله ها  یکی از پس  از دیگری وارد شدند.به شدت اعصابم خورد بود .غذا تدارک ندیده بودم...از طرفی وقتی مهمونی ساعت 7و نیم میاد  مشخصه که غذا نخورده و برای شام اومده...خلاصه که داغون بودم.خب من هیچی برای شام نداشتم....با چای و شیرینی و شکلات و آجیل و بستنی و میوه ازشون پذیرایی کردم ....خون خونمو می خورد..خواهرشوهر ساعت 8 و نیم بود که رفت ...هرچی اصرار کردم که بیشتر بشین  قبول نکرد....بعدم خیلی بلندجوری که مهمونا بشنون گفت که شماها باید فردا برین سرکار .ما زودتر میریم که شما هم شامتونو بخورید و هم بتونید استراحت کنید...دم در رو به خواهرشوهر گفتم:فری بشین بریم کباب بخریم حداقل ...اونم کلی دعوام کرد که از این کارها نکنم و برخوردم با خاله ها مثل خودشون باشه

خب فری درست میگفت ....شاید  باورتون نشه که بعد از 5سال من هنوز خونه خاله های همسر برای شام یا ناهار دعوت نشدم....فکرکنید بارها شده بود که تا ساعت 11 خونه شون موندم اما دریغ از یه تعارف خشک و خالی ...خب پس اگه شام هم بهشون نمیدادم بازخورد عمل خودشون بود.

خلاصه که تا 11 و ربع موندند و بدون هیچ گونه پذیرایی شامی ،مهمونا خونه  ما  رو ترک کردند....راستش غذا سبزی پلو با ماهی داشتیم اما  فقط به اندازه خودمون بود.باز اگه خاله همسر  درست میگفت که 7 و نیم شب میاد خونه ما و 4 ساعت هم قرار هست که موندگار بشه حتمی  یه شام سردستی درست میکردم اما خب با بدقولی خودشون آبرویی از من رفت بیا  و ببین...یعنی کلا من دیشب اصلا نخوابیدم .به خصوص که من مادرشوهرو صدا کردم که شام بمونن .خاله شوهر هم به مادرشوهر برگشت گفت شما بمونید ما میریم ...حالا جالبیه قضیه اینه که مادرشوهر هم بعد از خاله ها رفت .فقط این وسط آبروی من بود که رفت ...دیشب اصلا خوب نخوابیدم و الان به شدت سردرد دارم

خدانوشت:خدایا نگهدار تمام مسافرین به خصوص مسافر مهربان من هم باش .خدایا عزیزانم را به دست تو می سپارم

پ.ن:دوستای خوب بلاگ اسکایی ام من براتون نمی تونم کامنت بذارم .پس حضور خودمو با یه لایک نشون میدم...راستی آلما جون از امروز برای تو هم نمی تونم دیگه کامنت بذارم

پ.ن:صحرای عزیزم( یادداشت  های صحرا)اون کامنت  خصوصیتو گم  کردم عزیزم ..اگه هنوز منو می خونی مجددا اون کامنت  خصوصی  رو برام بذار گلم

 

 

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا- آغاز راهی دیگر

خدا به همراه مسافرت و در پناه خدا .... چی بگم از مهمونای این مدلی زهرا جان ... ولی اصلاً خودخوری نکن اونم در شرایطی که خانواده همسرت هم میدونن اونا چطور آدمایی هستن .... اصلاً خودتو ناراحت نکن ، خوبی که از حد بگذرد .....

غزل

واقعاااااااااا خب پس برای چی حرص میخوری کارشون بد بوده دیگه تا 11 نشستن اصلا حرص خوردن نداره عزیزم

الهه و همسری

می دونی مشکل چیه اینکه ماها نمی تونیم مثل این آدم ها باشیم اونا خیلی قشنگ به قول خودت تو این 5 سال کاری نکردن ولی تو این همه حرص خوردی یکی نیست بهشون بگه خب از اول بگید ما برای شام می آییم ولی خوب کردی مثل خودشون رفتار کردی

آوا و سام

بنظرم وقتی یک بار اینطوری با این افراد برخورد کنی...حداقلش اینه که میدونن باید دفعه بعد درست تر رفتار کنن و بدونن که نباید اینجوری خونه کسی رفت اونم کسی که به هرحال باهاشون رودروایسی دارن...پس اصلا نگران نباش...[ماچ]

وصال

اگر سر زدن بود باید تا ساعت 9:30 بیشتر نمی موندن. چه توقعی می تونن داشته باشن وقتی که خودشون کاری براتون نکرده بودن. دووستم حرص نخور اصلا.

روناک

زهرا جون عین همین ماجرا امسال برام پیش اومد منتها اونا که از چهارشنبه خبر نمیدن همون جمعه 6 خبر میدن 7 میان!!! تازه اینم از بسسسسسسسسس که من گفتم.مامان سهند هم همیشه بین حرفاش میگه زمونه بد شده هر جا میری باید قبلش زنگ بزنی واسه همینه رفت و آمدا کم شده( دقت کن اون یه ساعت قبلش که زنگ میزنن باعث کم شدن رفت و آمدها و همه مشکلات بشریت شده [قهقهه] سهند رفت از بیرون غذا گرفت اتفاقا همون خانومی هم که ما رو واسه شب یلدا دعوت کرد بعد ساعت 12 بدون شام راهیمون کرد هم بود!!!!! خلاصه درکت می کنم شدید

ستايش

زهرا جون والله ماهاب به خودمون اينقدر سخت مي گيريم مردم اينقدر راحتن اصلا به روي خودشون نمي يارن. البته من خودم براي شام يا ناهار بدون دعوت هيچوقت جايي نمي مونم. تو هم راحت باش عزيزم.

مموی عطربرنج

خونه تکونی کردی که!! اما همینکه مهمونات از راه می رسن و همه چی برق می زنه لذت بخشه...همیشه همتت رو تحسین کردم زهرا...

مموی عطربرنج

آره...همه تو پیغاما بهم می گن نمی تونن کامنت بزارن.فکر کنم به خاطر اون کده ست! دوبار باید وارد بشه. راستی ،مسافرت همیشه سالم و تندرست باشه...

منم لیلی

ول کن بابا سخت می گیری چقدر زهرا. اصلا مهم نیست. اونا خودشونم توقع نداشتن که انقدر موندن. تازه وظیفه اوناست اول شام بدن. مهم نیست بابا