نیم روز زیبا

دیروز یه جایی نزدیک خونه یه ماموریت اداری داشتم...کارم حدود ساعت ١٢ بود که تموم شد...حوصله اینکه دوباره برگردم برم اداره رو نداشتم و البته اداره هم ماشین نداشت که بفرسته دنبالم...منم خیلی شیک زنگ زدم به رییسمو  و گفتم اگه ایرادی نداره از همین جا برگردم خونه...ایشون هم اجازه رو صادر فرمودند

از توحید تا خونه رو پیاده میرم..حدودا یه ربع بیشتر راه نیست...نزدیک خونه که میرسم یهو دلم میخاد یه سری به بازار روز نزدیک خونه بزنم...این دفعه مثل خانومای قدیمی سبزی خوردن می خرم...کثیف با یه عالمه گِل...نیشخندبعدش وقتی بادمجونای قلمی رو می بینم هوس کشک و بادمجون میکنم...یک کیلو هم بادمجون می خرمو و به سمت خونه حرکت میکنم...سرکوچمون یه نانوایی بربری هم هست...وقتی بوی بربری های تازه به مشامم می خوره دیگه عنان از کف میدمو٢تا دونه بربری هم می خرم...نونارو میندازم رو ساق دستم و وارد کوچه میشم...پسر بچه ای رو میبینم که دست مامانشو گرفته و دوتایی دارن به سمت من میان ...تا نون ها رو دست من میبینه دستشو به طرفه نونها دراز میکنه...بچه هه هنوز نمی تونه صحبت کنه...نونو طرف مامانش دراز میکنم و میگم این گل پسرتون انگار نون دلش خواسته...مامانه کلی خجالت میکشه و میگه که نمی خوره...با زور ازش میخام که کمی از نون بکنه...پسرک هنوز دستش به طرف نون درازه...خانومه با خجالت کمی ازنون میکنه و البته کلی هم دعام میکنه و میره...

میرم خونه سریع نونها رو به تکه های کوچیک میبرم و مثله روزهایی که تو رژیم بودم با ترازوی کوچولو وزنش میکنم و میذارم داخل فریزر...کلی روزنامه رو میز آشپزخونه میاندازمو شروع میکنم به سبزی پاک کردن...با اینکه یه عالمه سبزی خریدم اما تنها بخش کمی از اون می مونه برای خوردن...به خودم قول میدم که مثل همیشه سبزی پاک کرده بخرم...به نظرم به کثافت کاریش نمی ارزه....۶تا دونه بادمجون رو می شورم و میذارم که حسابی آبش بره ...این بار  کشک و بادمجون رو به روش سنتی خانوادگیمون که بادمجونارو کلی سرخ می کنن نمی پزم...دونه دونه بادمجونارو رو آتیش کباب میکنم و می اندازم تو آب...کمی هم توش نعنا میریزم و در قابلمه رو می بندم...البته پیاز رو مجبورم که کمی تفت بدم...بعدش میرمو سبزی ها رو می شورم...از سبزی شستن خیلی بدم میاد..آخه من کم کم ٨بار سبزی رو می شورم...البته دیگه مثله گذشته ها توش مواد ضدعفونی کننده و شیمیایی نمیریزم...وقتی خوب گِل های سبزی ها شسته شد توی آب سبزی کمی سرکه میریزم و حدود یه ربع میذارم که سبزی ها تو آب بمونن...میگن که بهترین روش برای شستن سبزی استفاده از نمک یا سرکه هستش...بعدش ناهارمو میخورم و مشغول جارو کشیدن خونه و گردگیری میشم...ساعت حدودای ٧هستش که همسر میادو از این جا به بعد زندگیمون مثله روزهای گذشته میگذره...خوردن میوه،غذا و خواب...

دیروز با خودم فکر کردم اگه من معلم بودم بد نبودا....مخصوصا معلم بچه های دبستانی...به نظرم  معلمی بهترین شغل برای خانم هاست...این جوری هم خانوم کارمنده و استقلال مالی داره و هم اینکه می تونه به خونه و زندگیش برسه

پ.ن:دوستای عزیزم مرسی به خاطر حدسیاتتون در مورد اسم همسرم...اسم همسر هیچ کدوم از این اسمها نبود...باعرض پوزش اسمشو نمی تونم اینجا ببرم چون اگه اسمه ایشون رو اینجا بیارم مجبورم که از این به بعد رمزدار بنویسم...چون با نوشتن اسم همسر امکان داره که خیلی زود لو برم

پ.ن مهم:دوستای خوبم..وبلاگ تمامتون که تو لینکم هستین رو می خونم اما برای بعضیاتون که تو بلاگفا هستین نمی تونم کامنت بذارم..یعنی اعدادی که باید برای ارسال کامنت نوشته بشه برای من باز نمی شه نمی دونم چرا؟به هرحال خواستم بگم که می خونمتون و به یادتونم

خدانوشت:خدایا خودت از عزیزانم محافظت کن

 

/ 30 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من و هسملي

چقدر زيبا يه روزتو تعريف كرده بودي! خيلي خوشم آمد[بغل] براي كشك بادمجون كه بادمجونو مي پزيم!!!! سرخ؟!! نشنيده بودم اينم جالب بود [چشمک] معلمي براي خانوما ماهه چون هم تابستون تعطيلي هم روزها وقت بيشتري داري

ستاره

به به کشک بادمجون خسرو جونمی خیلی دوست داره دستت درد نکنه موافقتم معلمی شعل خوبیه ولی من اصلا از درس دادن خوشم نمیاد[نیشخند] منم واسه بلاگفایی ها نمیتونم کامنت بذارم

سیندرلا

باورت میشه تا الان کشک بادمجون نخوردم؟از کشک بدم میاد و این که کشک بادمجون تو شهر ما مرسوم نیست.حالا این همه که همه ازش تعریف میکنن خوشمزه هست؟ آفرین خانوم کدبانوی من.[قلب][قلب]منم خیلی از شغل معلمی خوشم میاد واقعا معلمل کیف میکنن هم 3 ماه تابستون تعطیلن هم عید و برف باریدنی و و.........کاش اموزش پرورش رشته ی منم استخدام میکرد.[ناراحت] عزیزم کد بلگفا نمیاد بالا باید حتما چنتا اینتر بزنی و اگه باز به جای کد مربع ضربدری داد باید باز چنتا رفرش بزنی تا عقلش بیاد سره جاش کد بده.بلگفاست دیگه پدرمونو در اورده.[ماچ]

ملیحه

سلام عزیزم.من بادمحون خیلی دوست دارم ولی همسر متنفره.در ضمن اینکه یه شغلی داری خیلی خوب چون همسر با این یکیم سخت مخالفه میبینی حال مارو.بهم سر بزن عروسک.

جوجو

من این پست و دیروز خوندم اما نشد کامنت بذارم خوشحالم که یه نیم روزه زیبا داشتی دوستم اره منم با شغلای نیمه وقت واسه خانمها خیلی موافق ترم! حالا باز شما که خوبی 3 میری خونه و اگه ان شاالله نی نی دار بشی....بازم مشکلت زیاد حاد نیست من تا 7 سره کارم!!!!!!!! این یکی از مشغله هامه ! الان نه 2-3 ساله دیگه اگه نی نی بیاد یعنی من باید کلا خونه نشین بشم ایا؟! دوست ندارم خو

خانوم خانوما

وای من همیشه گفتم معلمی بهترین شغله برای خانوم ها زن بودن به همین چیزاشه سبزی خریدن و پاک کردن و غذا درست کردن و بادمجون سرخ کردن که با وجود کارمندی امکانش خیلی کمه

بانو

دلم کشک بادمجون با سبزی تازه خواست... [بغل][خجالت]

جوجو

سلام دوستم صبحت بحیر تایید شد عزیزم جوجوی تنبل رو به بزرگی خودت ببخش[خجالت]

شقایق و حبیبی

سلاممممممممممممممممممممم زهرا جونم فدات بشم عشقم خوبی به خدا دلم برات خیلیل تنگ شده بود .اما این چندوقت کمتر میرسم بیام تو نت .اما به یادت هستم گلم واییییییییییییییییییی منم عاشق اینم که سر ظهر برم خونمون .خیلیل حس خوبی به ادم میده سر ظهر تو خونت باشی و بوی غذا تو اشپزخونت پیچیده باشه و استرس کار هم نداشته باشی وای زهرایی این بچه دار شدن هم معضلیه برا خودش بعضی اوقات تا وسایل بچه ها رو میبنم دلم کلی غش میره اما موقع هایی که میبینم بچه ها چه قدر زحمت و گرفتاری دارند و چه قدر گاهی لجباز حالم از بچه بهم میخوره .قبلا به حبیبی می گفتیم سه الی 4 سال دیگه خوبه اما بعد گفتم 7 یا 8 سال اما چندروز پیش با هم به نتیجه رسیدم اصلا نداشته باشیم راحتریم .اما میدونم اخرش مجبوریم که یه نی نی بیاریم .ولی با شرایطی که جونای حالا دارند و این همه گرفتاری و مشکلات والا فکر کنم همه مثل خودت نمی دونند باید چکار کنند .خوب بچه هزارتا گرفتاری به دنبال داره درسته وجودش تو خونه لازمه و زندگی و شیرین تر می کنه اما از همون اول تا اخرش که بزرگ شن بابای پدر و مادرا رو در میارند . هیییییی چه میدونم والا جیگر دل خودمییییییییییی تو[قلب]

روشن

وااای منم خیلیییییی دوست داشتم مثل معلمها بودم همه روز تا 12 سرکار بودم. هفته ای 2 روزم نمی اومدم.