بوی ماه مهر

پاییز و ماه مهر هم از راه رسید .ماهی که توش متولد شدم و ماهی که توش پیمان  زناشویی بستم...باورم نمیشه 5سال از ازدواجمون می گذره ...باورم نمیشه که دارم 31 ساله میشم ...این روزها همش این بیت رو زمرمه می کنم

این غافله ی عمر عجب می گذرد                             دریاب دمی که با طرب می گذرد

راستش با این که بهترین روزهای عمرم تو پاییز رقم خورده اما خب بلند شدن شبها و کوتاهی روزهاش یکم اذیتم می کنه ...مهرماه که میشه روزها کوتاه تر و کوتاه تر میشن و شبها بلند و بلندتر...بعد وقتی شب ها بلند میشه شِلمان خانوم فکر میکنه زودتر باید بره تو تخت و این جوری میشه که لحظات کمتری رو با همسرش سپری می کنه....

مهرماه که میشه ترافیک غوغا می کنه ...یعنی مسیر 10 دقیقه ای خونه تا اداره رو باید نیم ساعته طی کنیم ....حالا که ساعت کاری  هم عوض شده و مشکلات ما بیشتر و بیشتر شده ...صبح ها راس ساعت 7 و نیم کارت می زنیم و بعدازظهرها هم تا ساعت 4 وربع باید سنگرو  حفظ کنیم...من فکر می کنم تغییر دادن ساعت کاری هم مزید بر علت شده و ترافیک بیشتر از همیشه شده ...خلاصه که عوض شدن ساعت کاری در این برهه از زمان تصمیمی بس اشتباه بود...حالا خداروشکر محل کار من نزدیکه خونه هستش و می تونم صبح ها به موقع برسم اما اکثر همکارها با تاخیر دارن کارت می زنن و همه به شدت عصبی هستن ...خدا خودش رحم کنه خلاصه

تصمیم داشتم برای غلبه بر خواب و افسردگی در فصل پاییز، برم و کلاس ایروبیک و خودآرایی ثبت نام کنم که فعلا همه چی منتفی هستش ...خب بنده تازه ساعت 4 و ربع تعطیل میشم... فکرکن  بعد از اون برم کلاس ورزش و بپر بپر هم کنم....بنابراین فعلا همه چی منتفی هستش تا ببینیم خدا چه می خواهد امیدورام که ساعت کاریها مثل قبل بشه...مدیونید اگه فکرکنید من به خاطر خودم میگم...ترافیک بیداد می کنه باور کنیددروغگو

آخر هفته پیش هم به همراه خانواده خودم و خاله و دختر خاله و پسرخاله یک مسافرت 3روزه سمت چمخاله داشتیم که برای بازیافتن روحیه داغونه من سفر بدی نبود هرچند که قبل از سفر همسرجانمان دلمان را خون کرد ...الا و بلا بهانه می آورد که پروژه هاش رو زمین مونده و نمی تونه من رو تو این سفر همراهی کنه .از اون ور هم خانواده من هیچ رقمه راضی نمیشدن من تنها باهاشون مسافرت برم و  تاکید می کردندکه  یا هردو مسافرت میاید و یا هردو تهران می مونید...خب منم که روحیه ام داغون بود و نیاز به این داشتم که هوایی عوض کنم ...خلاصه که اوضاعی شده بود...

راستش از همسر به شدت عصبانی بودم .اون از هفته پیش می دونست که قراره مسافرت بریم و هیچی نمی گفت پس چی شده بود که یهو تصمیمش عوض شده بود ...بله ایشون بعدها گفتند که چون هدیه تولد باباش رو می خواسته روز تولد به دستشون برسه تصمیم داشته که با ما نیاد و به کارها برسه ...واقعا نمی دونم باید چه کنم ؟؟؟از اون طرف میدونم گاهی مسافرتهاتی یکی دو روزه برای محکم شدن ارتباط زن و شوهر لازمه و از طرفی هم خانواده خودم همچین اجازه ای بهم نمیدن...موندم که چه کنم؟؟؟؟

آهان راستی کادوی تولد بابای فی فی هم به روز تولدش نرسید ....ماهم مبلغی وجه نقد تو پاکت گذاشتیم و به ایشون تقدیم کردیم که هدیه رو قبول نکرد...کلی هم دعامون کرد به خاطر هدیه ای که قراره به زودی به دستشون برسه ...البته اسم خواهرشوهر هم تو کتاب اومد...یعنی اول مقدمه همسر و بعدش مقدمه خواهرشوهر ...درسته که همه کارها با همسر بود اما خب هم اینکه آخر سر همه لبخند رضایت رو لباشون بود همین کافی بود...البته به جز این کار ،کار دیگه ای هم از دستمون برنمی اومد

خدانوشت:خدایا هوای مارو داشته باش.خدایا دستمون رو بگیر و مثل همیشه به عزیزانم نعمت سلامتی و دله خوش را ارزانی بدار .ای مهربان ترین مهربانان  

 

/ 27 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

فقط به خاطر سن و سال نگفتم به خاطر افسردگي و بيكاري پاييزي گفتم[نیشخند]

مموی عطربرنج

تنبلی نکن دیگه زهرایی! ساعت 4 که خوبه! پس من چی بگم که روزای پاییزی ساعت 6 می رسیدم خونه و تازه می رفتم باشگاه؟برای روحیه ت خیلی خوبه گلم! اول و شروعش سخته اما بعد دیگه خودت نمی تونی ولش کنی...دو یا سه روز در هفته زندگیت رو متحول می کنه! باور کن من اگه الان دونه برنج تو شکمم نبود،تو باشگاه سر کوچه بودم!

ســـاینا

ساعت کاریمون 7ونیم تا سه و نیم. چرا با خانواده ام سفر رفتیم اما تنها نبودم همسرم همرام بوده.اما اینکه همسرم بمونه خونه و من با خانواده ام برم سفر نشده. سفر یک روز با خانواده همسر داشتیم مثلا صبح بریم اصفهان یا کاشان و آخر شب برگردیم.مادرشوهرم و خواهرشوهرم باهم بودن اما سفر چند روزه نداشتیم. اما خوب تعداد سفرهای جمعیمون کمه..من و همسرم بشدت پایه سفر دونفره هستیم.میریم سفر هم خیلی تعارف میکنیم بقیه بیان اما همه میگن تا بچه دار نشدین دو نفر سفرهاتون برید.سفر دو نفره خیلی خیلی دل چسبه..ما هر دوتامون کشتولیم و عاشق سفر

ســـاینا

تازه زهرا فکر کن با این ساعت کاری طولانی من نت سرکار ندارم.[نیشخند] ببین چقدر حوصله ادم سر میره[قهقهه] تازه ناهار و نماز هم توی ساعت کاری ما نیست چون اداره ناهار نمیده. بعد کار ما بشدت سنگین فرسایشی هست.گاهی وقتها یه مراجعهای داریم که خیلی ادم با پروندهاشون اذیت میشه.

شکوه

ما هم مهر ماه عقد کردیم[لبخند]، ماه مهر و محبت. منم مثل تو از روزهای کوتاه خوشم نمیاد[ناراحت]

روناک

زهرا تو رو خدا تا وقت دارین سفر دو نفره برین پس فردا که نی نی اومد دلت می سوزه واسه زمانایی که از دست دادی من الان با اینکه کلی سفر رفتیمو 8 سال دو نفره داشتیم الان گاهی حس می کنم چه زود گذشت

لیندا

پس خوش به حاال خواهرشوهر گرامی بدون زحمت اسمشون پای یه همچین مجموعه باارزشی نشست .

لیندا

پیشاپیش سالگرد ازدواج و تولدت مبارک من خودمم سفر دسته جمعی زیاد دوس دارم . اخه دونفری زیاد رفتیم واسم علذی شده.دوس دارم دسته جمعی باشه شلوغ بازی کنیم .بگیم بخندیم ولی دونفره نمیشه کهه چقد شلوغ کنیم؟

مموی عطربرنج

زهرا جونم...پیشاپیش تولدت مبارک عزیزم... همیشه به یادتم... ایشالا همیشه و همه جا موفق باشی و در کنار همسرت بهترینها نصیبت بشه!

آوا

ممنون میشم اگر امروز بهمون سر بزنی و به سوالمون ج بدی.منتظریم.[لبخند]