یه پست هدفمند

راستش دیروز با خوندن کامنت سارا جون(آغاز راهی دیگر)خیلی تو فکر فرو رفتم...سارا راست میگه من و فی فی وقت خیلی کمی رو به خوش گذرونی و گشت و گذار اختصاص دادیم...زندگیمون به شکل عجیبی یکنواخت شده...نمی دونم همه خانومهای کارمند زندگیشون این جوریه یا ماله من فقط؟؟؟از صبح ساعت 6 از خونه میزنم بیرون و تازه ساعت 5 بعدازهر میرسم خونه اونم خسته و کوفته..بعدشم که نوبت درست کردن شام و ناهار فردای همسر و تمیز کردن خونه و....اگه روزهای کاری باشه که خیلی زود یعنی راس ساعت 8 شاممونو می خوریم و نهایت 11 شب تو تختمون هستیم و باز روز از نو روزی از نو...

دیروز کلی با خودم فکر کردم و درنهایت به این نتیجه رسیدم که با اومدنمون به خونه جدید راستیاتش کمتر وقت میکنیم که خوشی کنیم و خوش بگذرونیم و پارک یا مرکز خرید یا سینما بریم چون خونمون یه جورایی انگار ته دنیاست و همه مرکز خرید و پارکها و مراکز تفریحی مورد علاقه ما از خونمون خیلی دوره...خب این جوری عملا تو روزهای کاری که نمی تونیم از خونمون خارج بشیمو در روزهای تعطیل هم که خیلی هنر کنیم به خانواده هامون یه سر بزنیم...

اما از دیروز تصمیم گرفتم مدل زندگیمونو یکم عوض کنم...می خواهم یه لیست بلند بالا از مراکز تفریحی بذارم جلوی رومو از همسر بخواهم که هربار منو به یکی از این مراکز ببره..از موزه و کاخ و پارک بگیر تا سینما و رستوران و مراکز خرید جدید و امامزاده های مختلف و ...

دوست دارم از این به بعد 5شنبه و جمعه ها یه سبد بزرگ پیک نیک بردارمو توش رو پر از پفک و آجیل و شکلات و میوه و آب معدنی و ساندویچ کنم و فلاسک به دست بزنیم به همین پارک جنگلی نزدیک خونمون و حسابی حالشو ببریم...دیگه خسته شدم از این زهرای کسل...من یه زهرای شاداب دلم می خواهد که تو صورتش برق خوشی موج بزنه نه این زهرای خسته و کسل رو که همش دنبال روزمرگیهاست...من دلم یه زهرای شاد و پرانرژی می خواهد

پ.ن:خیلی زود پست قبلی حذف خواهد شد..راستیاتش اصلا از اون پستم خوشم نمیاد

پ.ن:همسر فردا باز هم میره ماموریت و من از الان یه جورایی هستم...اصلا از مسافرت با هواپیما خوشم نمیاد..اما از خدا می خواهم یار و یاور همه مسافرا به خصوص مسافر منم باشه

خدانوشت:خدا جون راه و روش درست زندگی کردن رو به من بیاموز و از طرفی دیگه به من اونقدی اراده بده تا بتونم از پسش بربیام..خدای خوبه من خودت پشت و پناه همه مسافرا به خصوص مسافر من باش...مهربانا مثل همیشه سلامتی و دله خوش رو به همه و عزیزانه من ارزانی بدار..یا خدای بخشنده و مهربان

/ 43 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیندخت

آفرین عزیزم... بهترین کارو میکنی... باور کن من خودم دقیقا مثل تو بودم... اما از وقتی تصمیم گرفتم اینجوری به زندگی بپردازم جفتمون از توی خونه بودن بیشتر لذت می بریم...هر کی می دونه که واقعا می تونه به کارای انفرادیشم بپردازه و واقعا چه اشکالی داره؟ اگه کتاب می خوای برات معرفی کنم...چه تیپ رمانی؟ ایرانی یا خارجی؟

سیندخت

رمان هاي ايراني هم خب متفاوتن... عشقولانه دوست داری یا سبک جدید؟

قاصدك

خوبم عزيزم .. ممنون .. و حق با توئه ..[ماچ]

هم نفس

سلام از نوشته هاتون لذت بردم... خوشحال میشم به منم سر بزنیدگل]

الی

دوست خوبم. نمیشه عوض کرد. تو این زمونه که همه چی به سختی به دست می یاد. زندگیها نمی تونن معنی خودشونو حفظ کنن. به عنوان یه کارمند کاملا اینو درک می کنم. موفق باشی

سیندرلا

زهرا جون خوشحالم که همچین تصمیمی گرفتی. میدونی من همیشه وقتی کسی رو میبینم که کاری هست یعنی زندگیش یه جورای شده کا رو ا رو ار فقط یاده تو میفتم. میدونی قرار نیست که حتما بیاین خونه بعدش برین بیرون میتونی از همون محل کار هماهنگ کنین بعد برین بیرون ینمایی رستورانی جایی. آدم همیشه که سره حال نمیمونه که.

رودابه ایرانی

خب فکرکن بااین حجم کاروخستگی بچه دارهم باشی...حتمایه سری تغییرات ایجادکن .امیدوارم سال جدیدبرایت سرشارازشادکامی وسلامتی وکامیابی باشه.

وصال

الان که اینو خوندم فهیمدم منم هیچ تفریحی ندارم. همش یکنواختی و فکر و فکر[سبز]

آمارین

زهرا تهران که شکر خدا جاهای دیدنی و گشتنی زیاد داره. هر هفته یه جای برید. ما چی که اینجا هیچی نداره واقعا